|
|
#1 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
![]() نام رمان: در آغوش رویا نویسنده: مریم صمدی تعداد صفحات: 558 صفحه 24 فصل انتشارات: شقایق
__________________
|
|||||||||
|
|
| 2کاربر زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011), yaldamaleki (11-26-2011) |
|
|
#2 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
نوشته پشت جلد:
عشق چیست ؟ ایا جز این است که موهبتی است الهی که خداوند ان را فقط به تعداد معدودی از انسانها می دهد، چیزی که تا انتهای خلقت وجود دارد بلند است و جاودانی.به راستی که عشق زودتر از نسیمی که بربوستان می ورزد، از قلبها عبورمی کند نمی دانم در کجا خوانده ام که عشق زیباست چون جوانه بهاری، مهربان است چون نسیم، سخاوتمند چون باران و شیرین چون عسل.لطافتی است که لمسش ناممکن نیست ولی بسیار دشوار است، ناملموس نیست ولی... حرکتی جاودانه درقلب است .باید تجربه کرد تا فهمید عشق را و حال عاشقان را.سابق براین کلمه عشق را ناچیز می دانستم اما امروز از نظرم لطیف است.دوست داشتم حسش کنم هیچگاه ارزویی جنون امیز چون این را نداشتم ارزویی که امکانش نیست !!!
__________________
|
|||||||||
|
|
| 2کاربر زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011), yaldamaleki (11-26-2011) |
|
|
#3 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
فـــصل اول
![]() اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه ! صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد. _ من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره. قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت. _ تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس....پس من چه کارکنم ؟. _ من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟ نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟ پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی بدن؟ سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی. صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود. _ مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال......... نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود. _ جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه. نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید. _ شیدا... من فقز یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور می خوای؟ غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو .... اینجاخیلی سخته. زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید. _ بیا همدیگه را فراموش کنیم. خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم. انگار او هم به این نکته می اندیشید. _ پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها. باکمی تردید پرسید: مطمئنی؟ صدای او برای دلگرم کردنش کافی بود. _ البته که مطمئنم .چی می گی؟ قبول می کنی؟ لبخندی بی اراده برلبانش نقش بست.جلوی روی او ، حق اعتراض نمی یافت. _ باشه ، قبوله ! با لذت به اسمان می نگریست که کسی محکم تکانش داد:
__________________
|
|||||||||
|
|
| 2کاربر زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011), yaldamaleki (11-26-2011) |
|
|
#4 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
شیدا ...شیدا پاشو .دیرت می شه ها.
دستش را روی چشمهاکشید و انها را مالید.بسختی پلکاهیش را گشود.هما خانم کنار تختش نشسته بود.باصدایی خواب الود گفت : سلام ! _ سلام به روی ماه نشسته ات.چقدر می خوابی دخترجون ؟ پاشو که مدرسه ات دیر می شه. روی تخت نیم خیز شد و پرسید: مگه ساعت چنده ؟ هما خانم از کنار تخت او بلند شد و گفت : حدودا هفت. خواب از سرش پرید: چی...؟هفت ؟ از روی تخت پایین پرید و گفت : وای خدا جون!دیرم شده.مگه من به شما نگفتم شیش و نیم بیدارم کنید؟ هما خانم کنار درگاه کمی مکث کرد.سپس بالبخندی گفت : اگه بهت می گفتم الان شیش و نیمه که بلند نمی شدی. نگاهش به عقربه های ساعت افتاد.معترض نگاهش کرد و گفت: از ترس نزدیک بود از حال برم. هما خانم به جای جواب گفت: تا تو لباس بپوشی و حاضر بشی، منم یه صبحانه مختصر برات درست می کنم. قبول کرد و به طرف تختش رفت.بعد از مرتب کردن تخت و شستن سرو رویش به اشپزخانه رفت.همه سر میز نشسته بودند.صندلی کنار برادرش را به عقب کشید و نشست.هما خانم استکانی چای مقابلش گذاشت و پرسید: این اخرین امتحانه؟ لقمه ای را که درست کرده بود به دهان گذاشت. _ نه ، دوتای دیگه مونده، بعد از اون می شینم خونه ور دل شما. صدای سینا را شنید.هنوز همان شیطنت بچگانه در صدایش موج می زد: پس من اینجا چه کاره ام؟ چشم غره ای به او رفت و از زیر میز محکم به پای او کوبید، طوری که صدای سینا در امد. _ فراموش کردی سینا؟ سینا باصدایی ناله مانند پرسید: حالا چرا می زنی؟ فهمیدم دیگه! علی اقا ، روزنامه را کنار گذاشت و رو به ان دو باکنجکاوی پرسید: موضوع چیه ؟
__________________
|
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011) |
|
|
#5 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
شیدا خود را به نادانی زد: چه موضوعی پدرجون؟
_ همون موضوعی که شما خواهر و برادر رو این قدر به هیجان اورده. با تهدید به صورت سینا نگریست .سپس با لبخند تصنعی گفت : چیزی نیست. سینا در ادامه گفت : منظورش اینه که چیز مهمی نیست. سعید لیوان شیرش را سرکشید و پرسید : حالا این چیز ، چی هست؟ شیدا صبحانه اش را نیمه کاره رها کرد و گفت : بزودی می گیم. طوری به سینا نگاه کرد که او متوجه شد و متعاقبش از جابرخاست و بعد از تشکر از مادر ، پشت سر او اشپزخانه را ترک کرد.شیدا پشت در اشپزخانه ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود.با دیدن او ، غضب الود و ناراحت گفت : جناب جارچی!مگه جنابعالی قول نداده بودی تا وقتی مطمئن نشدی به کسی چیزی نگی؟چی شد؟ چرا این قدر زود زدی یزر قولت؟ سینا ملتمسانه گفت : به جان خودت از دهنم پرید. _ یه بار سینا... فقط یه بار ازت خواستم که رازداری کنی، اگه تونستی. سینا دستهایش را به علامت تسلیم به هوا برد: ببخشید.اشتباه کردم.حالا لطفا خنجرتون رو از بیخ گلوم بردارید. بی اعتنا به عذرخواهی او به طرف اتاقش رفت تا حاضر شود.جلوی در اصلی کیفش را از چوب لباسی برداشت و همان طور که بندهای کفشش زا می بست، صدای زنگ در را برای چندین بار پیاپی شنید.نگاه کوتاهی به اینه کرد و باصدای بلند گفت: او مدم.
__________________
|
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011) |
|
|
#6 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
با بانگی نسبتا بلند خداحافظی کرد و دوان دوان طولحیاط را طی کرد و بعد از کشیدن نفس عمیق، در را گشود: سلام.
_ سلام ، هیچ می دونی چند دقیقه است دارم زنگ می زنم؟ _ پوزش خواهانه گفت : معذرت می خوام.مروز دیر از خواب بیدار شدم. صدای معترض او را شنید: مطابق معمول ، بهانه همیشگی. بالبخندی همراه با شیطنت گفت : خب عزیزم، من که علم غیب ندارم که بدونم تو امروز با راننده تون می ری دبیرستان یا می ایی دنبال من. نگاهی به سرکوچه کرد و گفت : می بینم که از قرار معلوم امروز هم سر راننده ات رو شیره مالیدی. لیلی لبخندی تحویلش داد و گفت : فرستادمش پی نخود سیاه.تو چطوری؟ درسات رو خوندی؟ بند کیفش را محکمتر از قبل در دست فشرد: اره اما به یک مشکل برخوردم .هرکاری کردم نتوانستم حلش کنم. _ رسیدیم مدرسه نشونم بده، شاید بتوانم حلش کنم. _ باشه حتما.
__________________
|
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011) |
|
|
#7 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
لیلی نفس عمیقی کشید و گفت : امتحانات که تموم بشه خونه نشینی هم شروع می شه.
شانه اش کمی به بالا تمایل کشید و گفت : توکه بیکار نمی مونی.پس ارشیا چه کاره است؟ پسر عمویی به اون نازنینی.تورو هر روز توی شهر می گردونه. لیلی پوزخند تمسخرامیزی زد و گفت : خواهشا دیگه اسم این پسره لات اسمون جل رو جلوی من نیار.هروقت که می بینمش باورکن دلم می خواد زمین دهن بازبکنه و ببلعدش تا دیگه نبینمش. شیدا بی اراده خندید و گفت : اگه دوست نداری باهاش مراوده کنی، خب نکن.چرا این قدر خودتو عذاب می دی؟ لیلی اه کوتاهی کشید، سپس بانگاهی عاقل اندرسفیه به او گفت : توهم حرفایی می زنی، حالا خوبه که تو وضع منو بهتر از خودم می دونی.من معاشرینم رو خودم انتخاب نمی کنم که هروقت دلم خواست باهاشون قطع رابطه کنم. بی اختیار از دهانش پرید: تا حدودی بهت حق می دم که از خانواده ات بترسی، ولی تو دیگه شورشو دراوردی.شدی عین عروسک کوکی که هرکاری رو که پدرو مادرت ازت می خوان انجام می دی.کمی هم شهامت داشته باش. لیلی لب برهم فشرد.انگار دوست نداشت همه مکونات قلبیش را یکباره بیرون بریزد. _ من ... من نمی تونم.فکرش... خیالش هم که به سرم می زنه حس می کنم موهای تنم سیخ شده.همون یه باری که توی روشون وایستادم برای هفت پشتم بسه.اون شب او قدر کتک خوردم که حد نداشت.تو که روز بعد اومدی دیدنم ، دیدی که چه شکلی شده بودم. چشمان لیلی از یاداوری مجدد ان ماجرا ، پر از اشک شدند.شیدا بنرمی دست او را فشرد و با مهربانی گفت: _ منو ببخش.اصلا دوست نداشتم با حرفام ناراحتت کنم ، ولی بعضی اوقات بدون این که بخوام بعضی چیزها از دهنم می پره. لیلی با دستمال کاغذی، رطوبت اشک را از چشمانش گرفت.باصدای بغض الودی گفت : تو تقصیری نداری که به خاطرش عذرخواهی کنی.من هم با حرفات موافقم، ولی... چه کنم که جرات ابراز وجود ندارم. چون کوچکترین حرف یا حرکتی از جانب من، باعکس العمل شدید پدر و مادرم مواجه می شه.بنابراین چاره ای نیست جز... سوختن و ساختن.
__________________
|
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011) |
|
|
#8 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
شیدا ساکت ماند.دلش نمی خواست بیشتر از ان ، اسباب رنجش لیلی را فراهم اورد، بنابراین سعی کرد با تغییر موضوع گفتگو، لیلی را از ان حال و هوا خارج کند، به همین خاطر با هیجان گفت : راستی.... قضیه خودم رو بهت گفتم ؟
لیلی سری تکان داد و متعجب پرسید: کدوم قضیه؟ با اشتیاق دست لیلی را محکمتر از قبل فشرد و گفت : بزودی توی بیمارستان مشغول به کار می شم. _ جدی؟ سرش را با هیجان خاصی چندبار به بالا و پایین حرکت داد و گفت : اره..!دیشب با سینا راجع به شغل اینده ام صحبت می کردم، سینا بهم گفت اگه دوست داری داشته باشم می تونه توی بیمارستان محل کارش ***** من بشه.باورت می شه لیلی؟در این صورت می شم خانم پرستار شیدا صارمی.دیشب از شدت هیجان تا دم دمای صبح بیدار بودم.سینای بیچاره رو هم وادارکردم پابه پام در شب زنده داریم شریک باشه.فکر می کنم الان به جای مریضا روی تخت معاینه دراز کشیده باشه. شیدا ابدا متوجه نبود که هروقت اسم سینا را جلوی لیلی می اورد ، سرخی خوشرنگی گونه های چال افتاده او را می پوشاند.لیلی نگاهی به او کرد و پرسید: بردارت می تونه ***** من هم بشه؟راستش خیلی دلم می خواد توی بیمارستان به عنوان پرستار کار کنم. شیدا با شادی گفت : البته که می تونه.ولی تو که.......
__________________
|
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011) |
|
|
#9 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
سکوتش موجب شد لیلی اهی بکشد و بگوید: اره حق با توئه.من نمی تونم..... یعنی اجازه شو ندارم.
شیدا با حسرت گفت : کاش می تونستی یه جوری بابا و مامانت رو راضی کنی تابا همدیگه بریم سرکار.ما از اولین روز مدرسه باهمدیگه هستیم ، همیشه هم کاری کردیم که با همدیگه بمونیم لیلی اه دیگری کشید و بالبخند تلخی گفت : می دونی که نمی شه.در هرحال برات خوشحالم. شیدا اهسته تشکر کرد، سپس درکنار او از دربزرگ دبیرستان گذشت.بعد از پایان امتحان، لیلی خود را به شیدا که به دیوار تکیه داده و منتظرش امدنش بود، رساند و پرسید : چطور امتحان دادی؟ شیدا با رضایت گفت : خیلی خوب ، فکر می کنم نمره کامل رو بگیرم. کیفشان را به دوش انداختند و به طرف شیر اب خوری پیش رفتند.بعد از نوشیدن جرعه ای اب، لیلی که ناراخت و شرمزده به نظر می رسید گفت : امروز باید تنها برگردی خونه! باتعجب به او نگریست و پرسید: چرا؟! لیلی مغذب و عصبی بود و گفت : باید برم خرید. لبخند از لبان شیدا پرید : یکی دیگه؟ لیلی با ناراحتی سرش را تکان داد. _ این دیگه کیه لیلی؟از قوم تاتاره یا مغول، نکنه رئیس جمهور امریکاست؟ _ مرده شور همه اینارو ببره.بهتر از نادرن. _ نادر؟!
__________________
|
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم zelzeleبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | shayan (06-13-2011) |
|
|
#10 | |||||||||
|
می رَقصَم بـﮧ ساز ناکوک ِروزگار
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 16,294
Rep Power: 184 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 4,644
سپاس گذاری شده 16,529 در 8,095 پست
|
لیلی با اکراه گفت : همون پیرمردی که شریک کاری پدرمه.
شیدا متحیر و بهت زده تکرارکرد: چی؟....یه پیرمرد؟ لیلی.... درست شنیدم؟ خواستگار جدید تو یه پیرمرده؟ _ اره. لیلی شرمگین سر به زیر انداخت و گفت : اره؟ شیدا خشمگین و ناراحت باصورتی گلگون پابه زمین کوبید و پرسید: چطور پدرت راضی شده که اون مردک بیاد خواستگاری تو ؟ لیلی پوزحند تمسخر امیزی زد و گفت : مثل اینکه تو نشنیدی چی گفتم.اون شریک پدرمه و صاحب میلیونها تومن پول.فکر می کنی درم من رو به اون ترجیح می ده؟ _ تو دیوانه ای لیلی.دیونه.این یعنی بدبخت کردن خودت.می فهمی؟ لیلی منفعل و پریشان پرسید: شیدا چی می گی؟ اصلا می فهمی؟ مگه من به یه زبون دیگه دارم باتو حرف می زنم؟ شیدا عصبانی پرسید: می گی تو جرات مبارزه با سرنوشت رو نداری؟ لیلی ناراحت و سربه زیر گفت : سرنوشت من ، دست خودم نیست. شیدا به سختی خودش را کنترل می کرد .همیشه از تسلیم محض بودن بیزار بود. _ جدی جدی تو دیوانه ای لیلی.منظورت از این حرف چی بود؟ پس فکر کردی سرنوشت ماروکی رقم می زنه؟ ارواح؟ لیلی باصدایی بغض الود گفت: تو نمی فهمی چی داری می گی. شیدا خشمگین گفت : پس بفرمایید من نفهم هم بودم و خودم خبر نداشتم. راننده لیلی جلوی در دبیرستان منتظرش بود. لیلی با ناراحتی گفت : نه من ، نه تو و نه هیچ کس دیگه نمی تونه کاری بکنه، هیچ کاری. _ می خوای خودت رو تسلیم کنی؟
__________________
|
|||||||||
|
|
![]() |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
|
اکنون ساعت 03:37 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد. |