yoursite.com page title

http://www.iranpardis.com/images/baner/header.jpg

http://www.iranpardis.com/images/baner/Irancell.png

http://www.iranpardis.com/images/baner/ads/ads.gifhttp://www.iranpardis.com/images/baner/ads/ads1.gif

 گهر اس ام اس

بازگشت   انجمن های ایران پردیس > انجمن فرهنگ و هنر و تاريخ > بخش ادبیات > رمانهای ایرانی و خارجی > رمان های کامل شده ی ایرانی


  آخرین ارسالات انجمن


ارسال موضوع جدید موضوع بسته شد
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 04-04-2012, 15:22   #1
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

New2 رمان خواندنی در دایره ی قسمت | نیلوفر لاری

در دایره قسمت

نیلوفر لاری

504 صفحه

56 فصل

منبع:نود هشتیا


در این دایره ی قسمت ، ما نقطه ی تسلیمیم !
بله.... همه ی ما سر سپرده و اسیر بی چون و چرای بازی های تقدیریم و مثل جوجه کلاغی که دهانش باز است برای بلعیدن سهم غذایی که از دهان مادرش می رسد ، دهانمان را باز نگه داشته ایم تا هر چه قسمتمان شد با جان و دل بپذیریم....
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:23   #2
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

چشمان من از گریه چون ابرکی می بارد



ای وای! ببین آهم چه سوز غمی دارد



من خسته و وامانده،می سوزم و می نالم



من،زخمی تقدیرم!خون می چکد از بالم



«ما نقطه ی تسلیمیم در دایره ی قسمت»



این سهم من از گریه،این سهم من از حسرت



آتش زده برجانم،این شعله ی محنت بار



این دل شده بعد از این،ماتمکده ای غمزار



از این تب بی فرجام،می سوزم و می میرم



با قلب بلند پرواز وقتی که زمین گیرم



«ما نقطه ی تسلیمیم در دایره ی قسمت»



این سهم من از گریه،این سهم من از حسرت


س،نیلوفرلاری




فصل اول


«رویا!این عکس کیه؟»


«عکس؟!»


چرخی زد و نگاه حاکی از حیرتش را به چشم من دوخت.لحظه ای احساس کردم رنگ از چهره اش پرید.اما از تک و تا نیفتاد.صورت سفید و گوشتالودش را پوزخندی تمسخر امیز از هم باز کرد و گفت:«عکس دوستم ناهید است،چطور او را نشناختی؟»


این بار نوبت من بود با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهش کنم.تقریبا داد زدم:«عکس ناهید!!؟ خیال کردی من خرم؟عکس یک پسر را از عکس یک دختر تشخیص نمی دهم؟تو می گویی نا هید...»


نگذاشت به حرفهایم ادامه دهم،عکس را از توی دستم کشید بیرون و با لودگی گفت:«عکس دوستم است،خیالت راحت شد؟»


توقع نداشتم به جای اینکه از لو رفتن این قضیه ناراحت و آشفته شود،با چنین صراحت لحن و به همین سادگی بیان اعتراف کند که...


«چی؟عکس دوستت؟خوشم باشد...چه پررو!خجالت هم نمی کشد.من اگر جای تو بودم از خجالت آب می شدم می رفتم توی زمین... تازه آن هم با چه وقاحتی!...»


گستاخانه به میان حرفهایم پرید:«نه،لازم نیست به من بگویی اگر جای من بودی چنین و چنان می شد.من خودم خوب می دانم که تو در تمام طول عمرت یک دوست نداشتی و تا به حال هم حتی با یک پسر آشنایی پیدا نکرده ای!»


در این لحظه صورتش از خشم بر افروخته و گلگون شده بود و طوری به من تذکر می داد و خط و نشان می کشید ،انگار من چند سالی از او کوچکترم و مرتکب عمل خبطی شده ام که حالا داشت به عنوان خواهر بزرگتر ارشادم می کرد.


«خوب می دانم وقتی چشمت به پسری بیفتد تا چه حد دست و پایت را گم می کنی وچنان رنگ از رخسارت می پرد که انگار بیمار تالاسمی هستی !... اوه ریحانه... من واقعا دلم به حالت می سوزد که حتی اگر بخواهی هم نمی توانی به یک پسر روی خوش نشان بدهی!با این چهره ی خشک و عبوس و مترسک مانند هیچ پسری دلش نمی خواهد به تو نزدیک شود....اصلا قیافه ات را توی آیینه دیدی؟دیدی چه قیافه ی بی روح و بی حسی داری؟اگر این قدر بدعنق و خشک و جدی نبودی حالا خواستگارها تا سر کوچه برایت صف کشیده بودند،نه این که با این همه خوشگلی و خانومی حتی یک خواستگار هم رغبت پیدا نکند در این خانه را بزند...طوری نگاهم می کنی انگار دلت می خواهد سرم را از تنم جدا کنی...تو رو به خدا نگویی من دختر پررو و جسوری هستم و بزرگ وکوچک هم حالیم نیست !نه خیر...حالیم هست...برای همین هم دلم می سوزد ....معلوم نیست من بیچاره تا کی باید منتظر بمانم و بترشم تا خواهر بزرگم ازدواج کند بعد من هم...»


«کافیه دیگه رویا!سرم را بردی!اگر یک کلام دیگر از این مزخرفها بگویی ،من می دانم و تو!»


حوصله ام را سر برده بود! طوری با عتاب و خطاب با من حرف می زد انگار به راستی خطایی را مرتکب شده بودم.به حالت حب و بغض نگاهم می کرد!چهره ی ملوسی داشت،از نگاه سبز روشنش شیطنت می بارید،حالت بازیگوشی و سر به هوایی در همه ی حالات رفتاری اش مشهود بود.باید به پسرها حق می دادم که کشته مرده ی خواهر زیبا و جسور و بازیگوش من باشند.از حالت تظام آمیزی که به خود گرفته بود یک لحظه دلم به رحم امد .همیشه وقتی خودش را مظلوم و معصوم نشان می داد، دلم می خواست محکم در آغوشش بگیرم.اما در ان لحظه فکر می کردم به قدر با من تند رفتار کرده است که هیچ درست نیست او را بیشتر از این لوس کنم و بدتر موجب بی پروایی و بی نزاکتی اش شوم... او عکس را لای کتاب زبان گذاشت و با لحنی قهر الود گفت:«مرا باش که می خواستم با خواهر بزرگم درددل کنم...می خواستم بزرگترین راز زندگی ام را با او در میان بگذارم و خودم را خلاص کنم،اما افسوس...افسوس که این راز بزرگ باید ته دلم خاک بخورد و آن قدر آن ته بماند تا بپوسد و بوی گندش از دماغم بزند بیرون.»


دوباره ترحم برانگیز شده بود و دوباره وسوسه شدم در اغوشش بگیرم،اما هنوز با خودم درگیر بودم .نمی توانستم به مظلوم نمایی او اعتماد کنم.می دانستم فقط به قصد برانگیختن احساسات ترحم آمیز من است که تا این حد خودش را معصوم جلوه می دهد.حالا داشت اشک می ریخت...دیگر به نهیت معصوم نمایی رسیده بود!


«همیشه آن قدر سرسخت و متکبر هستی که من جرئت نمی کنم خودم را به تو نزدیک کنم!گاهی تصور می کنم که قلبت از سنگ خاراست و هیچ راه نفوذی در ان نیست!...سرت همیشه توی لاک خودت است،انگار نه انگار که دور و برت کسی هست!وقتی با تو حرف می زنم،این طور به نظر می رسد که با جان و دلت داری به گفته هایم گوش می کنی،در حالی که اصلا اینطوری نیست!انگار سوراخ گوشهایت را با چوب پنبه گرفته ای !نگاه می کنی و نمی بینی !دائم به این فکر میکنی که چطور حال مرا بگیری و مرا بچزانی ،گویی از این کار لذت می بری !از تحقیر و خفیف کردن من سرمس می شوی!من حرفی ندارم ریحان!اگر از چزاندن من راضی می شوی و دلت ارام می گیرد،خب باشد،هرقدر می توانی سرسختی کن و مرا بچزان!خیالی نیست...من مثل تو سنگ نیستم،بی عاطفه و سرد نیستم.حتی اگر با شکستن دل من دچار احساس شعف و شادی می شوی،من راضی ام!به خدا راضی ام که...»


«رویا!رویا!خواهش می کنم ادامه نده!در حال حاضر تو هستی که داری قلب مرا در هم می شکنی!تو هستی...»و به بازویش چسبیدم.سرانجام موفق شده بود.طوری ماهرانه نقش بازی کرده بود که عاقبت دل کم طاقت و بیچاره ام به حالش سوخت.انصاف نبود!واقعا دور از انصاف و عدالت بود که خواهر کوچکم،رویای ساده و بی تکلفم،خواهر بزرگش به سنگ خارا تشبیه کند.خواهری که از هر چیز شکستنی ای شکننده تر و حساس تر بود.اما رویا با تهور و سنگدلی و جسارت بیش از حدی که داشت،مرا بی عاطفه و خشک و نفوذ ناپذیر خواند و باعث جراحت قلب ام شد.می دانستم خوب می داند که به عنوان خواهر کوچکتر تا چه حد به او علاقه مندم و چقدر دوستش دارم.او اینها را می دانست و این چنین به روی من آتش کشیده بود.رویا از روی شانه هایم سر برداشت و با نگاهی غمزده گفت:«ریحان،تو را به خدا انقدر سنگی و سیمانی نباش !یک کم هم از خودت انعطاف نشان بده... دریچه ها قلبت را قدری باز کن... بگذار هوای تازه به ریه هایت برسد...به خدا حس میکنم دچار نوعی بیماری مرموز و ناشناخته شده ای که من اسم آن را می گذارم نفس تنگی حاصل از خود قهری ...واقعا حیف تو نیست؟»


دوباره داشت توی جلد خودش فرو می رفت و شیطان و گستاخ می شد.از اینکه دلم به حالش سوخته بوداز دست خودم عصبانی بودم .احساس می کردم آن دخترک جاهل و کم درک و شعور مرا دست انداخته است و با احساساتم بازی میکند.همان طور که جدی و سرد نگاهش می کردم،گفتم:«چند لحظه پیش می گفتی من بیش از حد خودخواه و متکبرم،حال می گویی دچار نوعی بیماری مرموز به نام نفس تنگی ناشی از خود قهری شده ام...معلوم نیست من خودخواهم یا....»


به فراست دریافته بود که نزدیک است در برابر استدلال من دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا بگیرد و این با روحیه ی پیروزی طلبانه ی او اصلا جور در نمی آمد و بر خصوصیات ذاتی و فطری او منطبق نبود.کلامم را قطع کرد و با لحن شیرین و کمی لوس خودش گفت:«البته که خودخواه نیستی.من گفتم رفتار تو نشان می دهد که خودخواهی ،در حالی که نیستی...به هیچ وجه نمی توانی متکبرانه رفتار کنی ...گفتم که با رفتارهای ضد و نقیضت آدم را دچار سرگیجه می کنی .معلوم نمی شود این هستی یا ان.اما،در هر صورت،من مطمئنم که تو با خودت قهری،هیچ به فکر خودت نیستی...هرگز به آرزوها و رویاهایت مجال تحقق پیدا کردن نمی دهی!تو روح زندگی را از خودت گرفتی ...نمی گویم به این دلیل و به آن دلیل،خودت باید بهتر بفهمی که منظورم چیست... و قطعا هم می دانی!می خواهم چیزی را به تو بگویم...هیچ دلم نمی خواهد دوباره مثل مادر بزرگ ها شوی و زبان به موعظه و نصیحت باز کنی ...خوب گوش کن ریحان،من عاشق شده ام،عاشق صاحب همان عکس که از روی غفلت من به دست تو افتاد...بله،تعجب نکن.ابتدا روابطمان در حد دوستی بود،اما حالا کار به جایی رسیده که تصور می کنم بدون او قادر به ادامه ی دادن زندگی نیستم.نه... خواهش می کنم چیزی نگو!قیافه ی آدمهای حیرت زده و هول را به خودت نگیر!حرفی که زدم چندان عجیب نیست...من به راستی عاشق شده ام...اسمش علی است.بله،نمی دانی چه پسر خوب و دوست داشتنی ای است...من دلم می خواهد تو او را ببینی ...کافی است که تنها یک بار با او از نزدیک ملاقات کنی،آن وقت به خواهرت حق می دهی که این چنین واله و شیفته اش باشد...اوه ریحان،این طور که نگاهم می کنی بدتر شکنجه می شوم.لازم نیست تا این اندازه عصبیانی شوی و زیر لب غرلند کنی ودندان قروچه بروی ما به هم دیگر قول ازدواج هم داده ایم.باور کن تا به امروز نگذاشته ام حتی دستش به دستم بخورد.به نظرت کار سختی نیست که دو نفر دیوانه وار عاشق هم باشند،ولی هیچ تماس حسی نزدیکی باهم نداشته باشند؟تا به حال به کسی نگفته ام،حتی به میترا صمیمی ترین دوستم،ولی به تو که خواهر هستی می گویم.می دانم ازشدت حرص و ناراحتی به حد انفجار می رسی،اما جلوی ترکیدن خودت را میگیری و این موضوع جایی درز نمی کند.می دانم که نمی کند!چون تو رازداری و سعه ی صدر کسی به گرد توهم نمی رسد.او به من گفت،علی را می گویم،تا به حال بارها و بارها به من گفته دلم می خواهد ببوسمت،اما عشق پاکی که از تو در قلبم هست به من اجازه ی تعدی و تعرض نمی دهد.به من گفت تو مال من هستی،ولی تا زمانی که به طور شرعی و قانونی مال هم نشده ایم دست به تو نمی زنم...باورت می شود؟حالا نمی خواهد غیرتی شوی و از حرص گوشه ی لبت را زخم کنی ...او به من دست نزده و دست هم نخواهد زد...من به تو قول می دهم.علی اصلا این طور نیست،با همه ی پسرها فرق می کند!البته تو با هیچ پسری مراوده نداشته ای،پس حق داری در این مورد چندان اطلاعی نداشته باشی.اما وقتی دوستان من از دوست پسر هایشان حرف می زنند و از روابط نزدیکی که میانشان هست،من سرم سوت می کشد... تو هم اگر بشنوی سرت سوت می کشد،ولی ما...»


«رویا!رویا!خواهش میکنم بس کن!...من اگر جای تو بودم...»


به انگشت اشاره ای که به سویش گرفته بودم نگاهی تمسخر آمیز و پر از تحقیر انداخت.پوز خندی گوشه ی لبش را به حرکت درآورد.بعد کتاب زبان را به سینه اش چسباند و با بی اعتنایی و حالتی آمیخته با ناراحتی و قهر از برابرم گذشت.




فصل دوم




مادر داشت درز شلوار رضا را کوک می زد.رضا و رویا مرتب حواسش را پرت می کردند،و او گاهی دچار سر درگمی می شد و نمی دانس به حرف کدام یک از آن دو نفر گوش بسپارد.


«مادر،خیلی دلم می خواهد یک دست لباس شب زیبا داشته باشم...بابا که حقوقش را گرفت یک مقدارش را برای من کنار بگذار باشد،باشد مادر؟»


«بیخود کردی!چقدر خودش جلو خودش پا می شود!من خودم یک دست لباس درست و حسابی ندارم،آن وقت خانم لباس شب می خواهد...بیخود از حالا برای حقوق بابا نقشه نکش...مادر حتما باید مقداری از حقوق بابا را به من بدهد تا بتوانم با ان هم یک دست لباس بخرم و هم بادوستام که خواستیم برویم شمال جیبهایم خالی نباشد.»


رویا نگاه پر غیظی به رضا انداخت و دهان کجی کرد وزبانش را تا ته کشید بیرون .رضا چشم غره ای رفت و حالت تهاجمی به خودش گرفت که موجب تراس و هراس رویا شد و او خودش را به من چسباند .من داشتم برنج پاک می کردم .قرار بود آن روز ،پس از دو هفته ی پیاپی که نان و پنیر و سبزی خوردیم،برای ناهار ظهر ماش پلو درست کنیم که مادر از قبل دست و دلبازی کرده بود و صد گرم گوشت بره را پخته بود و می خواست بگذارد لای برنج.


«این قدر به من نچسب رویا،چندشم می شود!»


«ایش!توهم که همیشه ی خدا از هرکاری چندشت می شود!»


مادر رو به رویا تشر زد:«با خواهر بزرگت درست حرف بزن رویا!»


رضا از تشر مادر دلش خنک شد و برای رویا شکلک در آورد.رویا سگرمه هایش را در هم کشید،سرش را به سوی مخالف چرخاند و از آن حالت چسبندگی به من هم خارج شد.مادر،برای اینکه خیال هر دو نفرشان را راحت کرده باشد،پس از آن که نخ گره خورده ی سوزن را با دندان پاره کرد،گفت:«از حقوق بابا چیزی نمی ماند که تو رویا،با آن لباس شب بخری و تو رضا،با آن برای تفریح به شمال بروی !هنوز نیمی از قسط خانه را بدهکاریم...گذشته از این،یکی دو قسط عقب افتاده هم داریم.پدرتان حتی اگر شبها هم برود سر کار نمیتوانیم در زیر بار این همه نزول و بدهکاری قامت راست کنیم.»


در این لحظه با نگاهی ملامت آمیز و شماتت بار داشت هر دو نفرشان را به اندازه ی کافی از خودشان شرمنده می ساخت.«شما عوض اینکه به فکر راه حلی برای صرفه جویی بیشتر و پس انداز و پرداخت بدهی باشید ،همه اش ببه فکر خودتان هستید...مدام نگران این هستید که مبادا پول تو جیبیتان کم شود،یا نتوانید لباس مناسبی برای خود نمایی و فخر فروختن داشته باشید.ای اداها اصلا برازنده ی بچه های یک کارگر معمولی و ساده نیست...شما دو تا طوری رفتار می کنید و از آدم توقع دارید که انگار پدر و مادرتان پولدار و ثروتمندند وبه هر سازی که زدید آنها باید برقصند.اما بهتر است بدانید ما آن قدر بدهکار و مقروض هستیم که هیچ پولی برای قر و فرهای شما باقی نمی ماند.من اگر جای شما بودم،قدری سرم را می انداختم پایین و این همه سر به هوایی نمی کردم.هروقت خواستید به بالا دستهای خودتان نگاه کنیدو از این مقایسه رنج ببرید ،کافی است فقط یک نگاه به پایین دستهای خودتان بیندازید.آن وقت نه تنها به بالادستهای خودتان حسادت نمی کنید و غبطه نمی خورید،بلکه صد بار خدا را شکر می کنید که از پایین دستان خودتان یک سرو گردن بالاترید.»


مادر حواسش نبود که بالا دستها و پایین دستها را چهار مرتبه یکجا تکرار کرده است و رضا و رویا به حالت تمسخر دارند به باقی حرفهایش گوش می دهند.


«به جای اینکه این همه ناشکر باشید،قدری به خودتان بیایید،از شما خواهش میکنم در برابر پدرتان مثل دو بچه ی خوب و قانع و راضی رفتار کنید.طوری نباشد که آن بنده ی خدا از خودش خجالت بکشد و در خودش بشکند ...من اگر جای شما بودم...»


«مادر،فکر نمی کنی ماش دیگر پخته باشد؟»


حواس مادر برای لحظه ای پرت شد.نگاهش با حالت گیجی به سوی من چرخید:«اوه،چرا...پاک یادم رفته بود!»


احساس کردم رضا و رویا دلشان می [واهد به گردنم بیاویزند و سرتا پایم را ببوسند.مادر از جا بلند شد.شلوار رضا را به دستش داد و به رویا که هنوز اخمهایش از هم باز نشده بود نگاهی معنادار انداخت.پس از رفتن مادر به آشپزخانه،رضا رو به رویا غرید:«همه اش تقصیر تو بود!اگر نگفته بودی لباس شب می خواهم...»


رویا بی درنگ جبهه گیری کرد و با قیافه ی حق به جانبی گفت:«نگاه کن تو را به خدا...یادش رفته میخواست با حقوق بابا برود شمال...ریحان تو یه چیزی بگو!»


نگاه عاصی حاکی از کلافگی به هر دو نفر انداختم و سرم را به نشان ابراز تأسف جنبانیدم.رضا سقلمه ای به رویا زد و با اوقات تلخی به اتاقی رفت که اگر مهمان می آمد به او تعلق داشت و در حالت عادی هم متعلق به ما چهار نفر بود،من و رویا و رضا و ریتا،خواهر کوچکترمان،که تازه به کلاس اول رفته بود.رویا آمد و درست نشست رو در روی من.طوری به من زل زد که انگار می خواست چیزی به من بگوید.امیدوار بودم هرچه هست مربوط به آن پسره ،علی ،نباشد.


«ریحان...من ماندم تو چقدر خوب بلدی مادر را روی انگشت بچرخانی!»


اوه خدای بزرگ نطقش دوباره گل کرده بود!«از این طرظ حرف زدن هیچ خوشم نمی آید!»نگاهش نمی کردم،اما پیدا بود که هنوز سگرمه هایش در هم بود.«خوب،منظورم این بود که تو رگ خواب مادر و حتی پدر را خوب می شناسی...طوری رفتار می کنی انگار پدر و مادر به وجود تو افتخار می کنند.چطور بگویم،انگار با هر کلامی که می گویی ،هر قدر هم ساده و کم اهمیت،به هر دو نفرشان آرامش خاطر می بخشی...ای کاش من هم دختر اولی بودم!آن وقت پدر و مادر طور دیگری دوستم داشتند،همین طور که الان تو را دوست دارند.اصلا تقصیر من چیست که با رضا توی یک روز به دنیا آمدم؟تو را به خدا تبعیض جنسی راببین!من باید بروم مدرسه و درس بخوانم و آن وقت رضا که برادر دو قلوی من است،مجبور نیست برود درس بخواند و هر کاری که دلش بخواهد می کند!تو بودی دلت نمی گرفت؟»


با صراحت و تحکم گفتم:«نه...از این اجبار که تو از آن دم می زنی راضی هم بودم و خدا را شکر می کردم که توی این شرایط و این کسادی اقتصادی می توانستم به تحصیلم ادامه بدهم!»


انتظار پاسخ صریح و رک مرا نداشت.با توجه به شناختی که ازمن داشت.نمی دانم چطور می توانست متوقع باشد که من حرف دیگری را،هرچند برای خوشایند او ،بر زبان بیاورم.به دیوار تکیه زد و زانوانش را بغل کشید.هر وقت حالت حزن و اندوه به خودش می گرفت،به نظر من،زیباتر جلوه می کرد.


«تو اصلا روحیه ی مرا درک نمی کنی ریحان!یعنی هیچکس زبان مرا نمی فهمد...اگر تحصیل خوب بود،چرا خودت به آن ادامه ندادی؟من نمیدانم چرا هرچیزی که ظاهرا خوب است،تنها برای من خوب است،چرا برای رضا نیست...چرا برای تو...مادر می گوید اگر درس بخوانی برای خودت کسی می شوی!از کجا معلوم بعد از کلی علافی و اتلاف وقت توی مدرسه و پشت میز کلاس و بعدتر از آن،توی دانشگاه،برای خودم کسی شدم،هان؟چه تضمینی هست؟اصلا تو چرا با اینکه درست خوب بود ترک تحصیل کردی؟چرا مادر بهت نگفت که درس بخوان تا برای خودت کسی شوی؟چرا به رضا نمی گویند؟اصلا من نمیخواهم برای خودم کسی شوم.من می دانم به این دلیل ترک تحصیل کردی که برایت شوهر پیدا شود!آخر کسی به بچه مدرسه ای محل نمی گذارد!بچه مدرسه ای همیشه دست و پا چلفتی و بی دست و پا و کارنابلد تشریف دارد.یعنی،حتی اگر بهترین کدبانو هم باشد،این طور به چشم می آید،فقط به خاطر اینکه بچه مدرسه ای است.تازه،همه ی اینها به کنار،من اصلا درس را دوست ندارم.حاضرم سخت ترین کارهای خانه داری را انجام بدهم،ولی خبر مرگم درس نخوانم.به نظر من ،حقش بود تو به تحصیل ادامه می دادی...چون هیچ رغبتی هم به شوهر کردن نداری.یعنی،بهت بر نخوردها،عرضه یشوهر پیدا کردن را هم نداری!نمی دانم این را که گفتم از دهان کی شنیدم،ولی...»


«رویا،می توانم خواهش کنم گورت را گم کنی؟»


لحظه ای ماتش برد و هاج و واج به دهان من خیره ماند!به قدری حرصم را درآورده بود که همه ی برنجهای پاک شده و پاک نشده را باهم قاطی کرده بودم.همان طور که غضب آلود نگاهش می کردم،ادامه دادم:«سرم را با پرحرفیهایت به قدر کافی بردی...حالا...»


«سلام آبجی ریحان.سلام آبجی رویا!»


ریتا بود که طبق معمول روزهای تعطیل تا ساعت نه خوابش برده بود.به سلام ریتا با گشاده رویی پاسخ دادم و در عوض ،رویا با لج از جا بلند شد و بی آنکه به نگاه منتظر ریتا اهمیتی بدهد به همان اتاقی رفت که چند دقیقه ی پیش رضا را در خودش مأوا داده بود.




فصل سوم





مادر کش و قوسی به بدنش داد و کمرش را صاف کرد.پدر داشت به ریتا دیکته می گفت.رویا گفته بود فردا امتحان دارم و رفت توی اتاق.البته نرفته بود درس بخواند ،پنج دقیقه پیش که به اتاق سرک کشیدم،دیدم جا پهن کرده و صدای خرناسش از زیر پتو بلند است.رضا هم هنوز نیامده بود.مادر گفت:«از وقتی آمدیم توی این محله،رضا یک دقیقه هم توی خانه بند نمی شود.دوستانش را دیدی؟»روی سخنش با پدر بود.


پدر به ریتا گفت:«خوش خط تر بنویس!این که نوشتی ،دارا بیشتر شبیه دادا است.»و بعد سرش را رو به مادر چرخاند و گفت:«یکی دو بار بیشتر ندیدم...چطورمگه؟»


مادر داشت روی لباس ریتا منجوق دوزی می کرد.طرح خود ریتا بود.یک ستاره ی بزرگ و چند ستاره ی کوچک.می گفت روی لباس یکی از دوستانش که من الان اسمش خاطرم نیست،همین طرح را دیده بود.مادر که نمی توانست برای لحظه ای بی قراری ریتا و غصه خوریهایش را ببیند،همان شب با منجوقهایی که داشت،طرح را روی یکی از لباسهای نه خیلی کهنه و نه خیلی نوی او منجوق دوزی می کرد.ریتا،از این بابت،کلی ذوق زده بود.


«چطور؟متوجه بی سرو پاییشان نشدی؟هر کدامشان یکی یک زنجیر انداخته اند دور گردنشان،درست مثل زنجیر قلاده...یکی یک زنجیر هم توی دستشان دارند،مرتب آدامس پف می کنند و زنجیر را دور انگشتشان می تابانند.به گمانم ندیدی،رضا هم تازگیها،خاک بر سرم کنند،یکی از همانها شده!هنوز دهانش بوی شیر می دهد،اما برای من ادای لاتها را در می آورد...دیروز باجیه خانم(همسایه ی دو خانه آن طرف تر را می گویم)می گفت چهار پنج نفری مزاحم دختر کوچیکه حاج عبدالله شده بودند!می گفت طفلی دخترک به قدری هول کرده بود که نزدیک بود غش کند و بیفتد زمین.باجیه خانم می گفت،اگر حاج عبدالله بفهمد...»


پدر صبر نکرد تا حرفهای مادر را تمام و کمال بشنود،به ریتا گفت:«بنویس باران»و رو به مادر گفت:«چه عیبی دارد پسرمان لات و لوت بار بیاید؟مگر ما که دو کلاس سواد یاد گرفتیم و همیشه ی خدا سرمان توی لاک خودمان بود و آسته می رفتیم و آسته می آمدیم که گربه شاخمان نزند،کجای دنیا را گرفتیم،هان؟غیر از این است که من حتی روزهای تعطیل هم حق ندارم کنار زن و بچه ام باشم و باید برم کارگری؟ساختمان چند طبقه ای را که روی آن کار می کنیم ندیدی...وقتی که آن بالا هستم،اگر هلاکم کنند نگاه به پایین نمی اندازم.سرم گیج می رود!از جوانی مان هم که خیری ندیدیم.همه اش کار بود و حمالی و سگ دویی!حالا هیچ بدم نمی آید تنها پسرم،تا جایی که عشقش هست.جوانی کند!خودم به او گفتم درس و مدرسه را بگذار کنار و برای خودش ول بگردد.مگر ما به غیر از این پسر ،چند پسر دیگر داریم که بخواهیم اسیر قید و بندهای زندگی مان بکنیم؟من حاضرم صبح تا شب،شب تا صبح کار کنم و جان بکنم،اما این پسر حتی برای یک لحظه هم به خودش زحمت و مشقت ندهد.»


مادر لحظه ای خواست به نشان اعتراض حرفی بزند که پدر مجالی نداد و در ادامه گفت:«ما آن وقتها حسرت اینکه به دختر دلخواهمان یک نگاه چپ بیاندازیم توی دلمان کپک می زد.پدرم راست می رفت،چپ می رفت،هی تذکر می داد،نه فقط به من بلکه به تمام برادر هایم که چشمانتان را درویش کنید .هر دختر را توی کوچه دیدید او را جای خواهرتان بدانید.مبادا چنین کنید!مبادا چنان کنید!خلاصه،متلک گفتن به یک دختر برای ما شده بود عقده.حالا چه بدی دارد رضا،مثل آن وقت های ما،سر به زیر نباشد،هان،بابا جان بگذار جوانی کند...تو خیال کردی جوانی به چی می گویند،هان؟د همین جغل بازیها را می گویند...حالا این را که باجیه خانم چی گفت و حاج عبدالله چه کار می کند کاری نداریم.من و تو باید بیش از هر چیزی به خوشی بچه هامان فکر کنیم،علی الخصوص به رضا که پسر است!چه عیبی دارد یک کم چشم چرانی کند،هان؟»


مادر لحظه ای منجوقها را به حال خودشان گذاشت و با دهانی باز مانده از حیرت،به چشمان شوهرش خیره شد.من در آن لحظه بافتنی می بافتم.اگرچه به خاطر حواس پرتی یکی از رجها را اشتباه رفته بودم و مجبور شدم دوباره آن را بشکافم،چه می خواستم و چه نمی خواستم حواسم به گفت و شنود های پدر و مادر جلب می شد.تا آن وقت نشده بود پدر چنین حرفهایی را جلوی ما بر زبان آورد.انگار حتی هرگز مشابه چنین حرفهایی را نیز نزد مادر بر زبان نیاورده بود.من نگاهم،با رنگی از دلهره و اضطراب ،گاهی به چهره ی خاموش و سرد پدر بود و گاهی به چهره ی درهم فرورفته و مغضوب مادر.انتظار داشتم مادر با شدیدترین لحن ممکن پدر را به باد انتقاد بگیرد و اورا،به خاطر حرفها و اعتراضات نابخردانه و صریح و بی پرده اش ،مورد استنطاق قرار دهد.اما مادر،همه ی حرف هایی را که تا نوک زبانش نیز آمده بود تا پدر را با آهنگی شدید و تند مورد عتاب و خطاب قرار دهد ،به ته حلقومش پس راند.نفس بلندی کشید که بی شباهت به آه نبود.


نمیدانم چرا دلم به حالش سوخت.نگاه پدر به من بود.ریتا از روی دفتر دیکته اش سر بالا آورده بود و به پدر نگاه می کرد که حواسش به من بود،گویی متوجه حالت قهر آلود نگاه من شده بود.دلم می خواست به او می گفتم حق ندارد عقده های جوانی اش را چنین بی پرده در حضور مادر افشا کند.مادر،زن بود.حرفهای پدر،هرچند زخم عمیق و التیام ناپذیری بر قلب نازک مادر وارد نمی کرد،در هر صورت باعث ایجاد خراش می شد.و در این صورت یک خراش به جمع خراشهای دیگر که حسابشان از دست همه در رفته ،اضافه می شد و این خودش از صد تا زخم عمیق و التیام نیافتنی بدتر و شکنجه آور تر است.مادر دوباره منجوقها را ،یکی پس از دیگری به سوزن کشید .من نگاهم را به آرامی از نگاه پدر پس گرفته بودم.به نظر می رسید نباید بر این آتش کهنه دمید.حال که مادر خاموشی در پیش گرفته بود،من چرا کاسه ی داغ تر از آش می شدم.لابد تا به حال پدر در خلوت از این دست اعترافات زیاد کرده و دیگر حتما چشم و گوش مادر از این حرفها پر شده بود.احساس می کردم سایه ی نگاه سنگین پدر هنوز بر چهره ی من افتاده است.جرئت نمی کردم سرم را بلند کنم و دوباره با همان بی پروایی خشم پنهان در نگاهم را به نگاهش بیندازم.ترجیح دادم همچنان خودم را به شکافتن رج غلط بافته شده مشغول نگه دارم.


شنیدم که ریتا به پدر گفت:«بابا...دیکته تمام شد؟»و من فهمیدم پدر هنوز نگاهش به من بود.چه بهتر که خودم را بی اعتنا نشان داده بودم.نباید پیش خودش خیال می کرد که من جانب مادر را می گیرم و اگر شرایط طوری پیش برود که مجبور شوم،به روی او تیغ هم خواهم کشید.


پدر به ریتا گفت:«ده تا کلمه شده؟»

ریتا گفت:«بله!»
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:23   #3
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

پدر گفت:« دفترت را بده به من و برو برای بابا آب بیاور!»
ریتا از جا بلند شده بود , مادر گفت: «می خواهی من بروم آب بیاورم ریتا؟»
پدر به جای ریتا پاسخ داد: «نه خانوم...بذار این بچه یک کمی توی این خانه بپلکد و کار یاد بگیرد! با این دلسوزیها فقط خشک و تن پرور می شود!»
نمی دونم چرا بی اختیار به یاد حرفهای رویا افتادم که گفته بود پدر تبییض جنسی قائل می شود! نمی خواسم به حرفهای رویا به طور جدی فکر کنم , اما حالا فهمیدم که جقدر راست گفته است. واقعاً پدر داشت رضا را لوس و بی خاصیت و , از همه بدتر , لا ابالی بار می آورد. این چیزی بود که مادر را نگران و در عوض پدر را مشعوف ساخته بود!
ریتا آب آورد و داد دست پدر. هنوز وزنه ی سنگین نگاه پدر بر روی چه ره ی سر به زیر من بود و من دست و دلم به کار نمی رفت. می دانستم می خواهد چیزی بگوید و تا نمی گفت خلاص نمی شد و من می بایست زیر فشار سنگینی نگاه او نا آرام و ناراحت می بودم
لیوان خالی را داد دست ریتا. مادر سر بالا آورد و دوباره با شفقت و دلسوزی زل زد به ریتا ؛ انگار نگران این بود که مبادا نتواند لیوان خالی را به آشپزخانه برگرداند. اما دیگر چیزی نگفت که اعتراض بی مورد پدر را به دنبال داشته باشد.
پدر پاهایش را دراز کرد. من داشتم یک رج زیر می بافتم که گفت:
«نمی خواهی برای پدرت یک جفت جوراب کار ببافی دختر؟»
می دانستم روی سخنش به طور حتم با من است ؛ اما نمی دانم چه انتظار بی موردی بود که توقع داشتم مادر به جای من بگوید , «همین پاییزی یک جفت جوراب حسابی بافت و تقدیم به تو کرد و آن جراب ها هم که هنوز سالم و به درد بخور هستند و تا بهار هم چیز زیادی نمانده» ؛ اما مادر چیزی نگفت. حتی سر بلند نکرد نگاهی به من و یا او بیندازد. به گمانم داشت آخرین ستاره را منجوق می زد که دستهایش با شتاب بالا و پایین می رفت. می دانستم این را گفته که حرفی زده باشد و من , در جواب چیزی گفته باشم تا مطمئن شود با او قهر نیستم و هیچ کدورتی هم به دل ندارم.
خیلی آرام و با احتیاط انگار که داشتم با مردی غریبه و ناشناس حرف می زدم گفتم: «اگر جورابتان مشکل پیدا کرده است دوباره می توانم روی آن کار کنم...»
پدر فهمید زیرکانه او را به یاد جورابهایی که داشت انداختم و هشیارانه متذکر شده ام که تقاضای نا به جایی کرده است. اما مثل اینکه نمی خواست از تک و تا بیفتد ؛ انگار با خودش عهد بسته بود لج مرا در بیاورد. آن جورابها اصلاً خوش پا نیستند! جا پنجه هایش تنگ است , عوضش پاشنه اش بزرگ است و گاهی پاشنه ام توش گم می شود... گفتم اگر زحمتی نیست بهتر و مناسب ترش را ببافی...»
می دانستم همه ی عیب ها و ایرادهایی که به جورابهایش گرفته کاملاً بی مورد است و بیتردید برای به خروش آوردن من اینها را گفته است. لحظه ای از بافتن دست برداشتم و نگاه تند و تیزی به پدر انداختم. همان لحظه مادر آخرین ستاره را منجوق دوزی کرده و نکره نگاهش را به سمت من گسیل داد. من نگاهم را از پدر پس گرفته بودم. چون احساس می کردم نگاه ناگهانی مادر حاصل پیامی است که باید آن را به نگاه من مخابره می کرد. در ته چشمان سبز رنگش حالتی از نگرانی و دلواپسی موج می زد و چنان در تلاطم بود که انگار داشت به گریه می افتاد. فهمیدم او از این بابت نگران بود که مبادا رفتاری جاهلانه و دور از نزاکت با پدر داشته باشم. مبادا درشتی کنم و چیزی بگویم؟ پدر را از خود برنجانم. مبادا بی تربیتی کنم و حرفی را که چند دقیقه پیش پس از شنیدن حرفهای پدر باید می زدم و
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:23   #4
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

قورتشان داده بودم،دوباره به حالت استفراغ بالا بیاورم.مادر نگران همهٔ اینها بود که در کل مربوط به پدر می شد.در حقیقت،او دلواپس آشفتگی روحی و درونی پدر بود و دیگر هیچ!
می خواستم میل و کاموا را بدارم و به اتاق خودم ببرم که زنگ خانه به صدا درآمد.ریتا که هنوز دفتر دیکته اش را جمع نکرده و بالای سرشان نشسته بود و داشت به نمره بیستی که پدر پای املایش گذاشته بود نگاه می کرد،با صدای بلند و عاری از هرگونه هیجانی گفت:"داداش رضاست!"به موهای کم پوشت و فردارش دستی کشید.به گمانم یادش افتاد بعد از ظهری رضا موهایش را از پشت کشیده بود،تنها به این دلیل که داشت با زنجیرش ور می رفت.
مادر انگار که خیالش از همه چیز راحت شده بود،چهره اش از هم شکفت.می دانست دیگر نگران بحث و جدل احتمالی میان دختر و پدر باشد،چرا که رضا آمده بود و بی گمان سکوت خانه را با هیاهوی ناتمام خود در هم می شکست!البته،حتی اگر رضا هم نیامده بود،به خاطر آن همه نگرانی کُپه شده در ته چشمان مادر،سکوت می کردم و لام تا کام چیزی نمی گفتم.


4

"وای ریحان،امروز که از مدرسه برمی گشتیم،او آمد به دیدنم!نمیدانی چه خوش پوش و شیک و پیک بود.....دل همهٔ دخترها برایش ضعف رفت.ولی او به هیچ کس محل نگذاشت.یکراست آمد سراغ من!البته من هم دست و پای خود را گم کرده بودم؛چون هیچ قرار قبلی با هم نداشتیم و در واقع با آمدنش مرا غافلگیر کرده بود.تمام همکلاسیهام و آنهای دیگر،با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهمان می کردند...همه خیال می کردند حالا او جلوی همه و در انظار عمومی دستم را می گیرد و مرا به خودش می چسباند؛ولی او،در نهایت حجب و حیا،فقط نگاهم کرد.حتّی یادم نیست بهش سلام کردم یا نه؛ولی انگار او اوّل سلام کرد...آره،او اوّل سلام کرد و بعد گفت برویم؟من پرسیدم کجا؟بدجوری هول کرده بودم و صدایم می لرزید،ذوق زده بودم.کلّی به هیجان آمده بودم.امّا او خیلی خوب می توانست ظاهر آرام و خونسردی برای خودش دست و پا کند!بعد من و او دوشادوش هم به راه افتادیم.من دیگر چیزی نمی دیدم.هیچ صدایی هم نمی شنیدم.گوش مرا صدای او پر کرده بود.سرراه رفتیم حسن کبابی،جایت خالی دلی از عزا در آوردیم!بعد هم که خواستیم از هم جدا شویم،یک کادو به من داد که یادم بینداز سرفرصت حتماً نشانت بدهم.اینطور شد که دیرتر از معمول به خانه رسیدم و به دروغ به مادرم گفتم کلاس جبرانی داشتیم.حالا تو به او نگویی یک وخت!خودت که میدانی چقدر روی اینجور مسائل حساس است!هی ریحان....با تو هستم...دارم با تو حرف می زنم!...توی آشپزخانه چه کار داری؟یادت باشد قول دادی ها!...حالا هِی خودت را نزن به نشنیدن!می دانم که تا آخر قصه را گوش کردی.کر که نیستی!تازه،برای فردا هم باهم قرار گذاشتیم...می شنوی یا نه؟برای فردا!من گفتم خوبیّت ندارد هرروز بیاید دم در مدرسه؛اما او گفت ما عشقیم و عاشقی هم جرم و گناه نیست!پس چرا خجالت بکشیم و معذّب باشیم؟گفت...حواست به من هست؟اینقدر کاسه بشقابها را نزن به هم که مثلاً صدای مرا نشنوی...محض رضای خدا به حرف های من گوش کن!قرار است فردا با هم برویم سینما...ماندم بروم یا نروم...ها؟تو چه می گویی؟تو را به خدا اینطور نگاهم نکن خودم را خیس می کنم....خب مگه چه اشکالی دارد،ها؟گفتم که من و اون عاشق هم هستیم.بابا جان پدر بشقاب را در آوردی!کثیف کثیف که نیست...فقط ریتا توش پفک خورده...دِ چرا داری با سیم ظرفشوری می شوریش؟اینقدر لجبازی نکن ریحانه!تو باید به حرف های من گوش کنی!اگر تمام این آشپزخانه را هم بریزی به هم من ساکت نمی مانم؛باید حرف بزنم.باید با کسی مشورت کنم!هیچ کس هم بهتر از تو نیست.نگفتی بروم یا نروم؟حالا هِی لب ورنچین!من خواهر کوچک تر تو هستم!احتیاج به راهنمایی تو دارم...با او بروم سینما یا نه؟البته نه اینکه دلم نخواهد بروم ها...نه،بلکه از خدام است که با او باشم!حالا سینما یا هرجای دیگر!فقط ماندم چه دروغی سر هم کنم که مادر شک نبرد.ها؟چیزی به خاطر تو نمی رسد؟یادم هست آن وقتها هروقت از مدرسه دیر می آمدی دروغ های قشنگ و جالبی سرهم می کردی که ردخور نداشت...بذار ببینم چی می گفتی!هان،یکی دوتاش خوب یادم هست.یک بار به مادر گفتی یکی از کتاب هایت را گم کرده بودی که با یکی از دوست هایت کل مدرسه را گشتی تا پیدایش شد،مادرم هم بی چَک و چانه باورش شد.یک بار هم گفتی حال دوستت بد شد که مجبور شدی او را تا دم در خانه اش برسانی.مادر باز هم شک نکرد.البته من نمی دانم وقت هایی که دیر می کردی کجا می رفتی؛امّا می توانم قسم بخورم که با هیچ پسری نرفته بودی سرقرار!ولی می دانم که دروغ می گفتی.کاش از آن دروغهای بی شاخه و دم یاد من هم می دادی...آخر می دانی،من همه دروغ هام همه شاخدارند...مادر زودی دستم را می خواند...وای ریحان،بخدا سرم را بردی!...ول کن تو رو بخدا این ظرف ها را!حالا چرا مثل بوقلمون باد کردی؟حرف بدی زدم؟اصلاً بگذار اینها را سرفرصت خودم می شورم....چرا همیشه همهٔ کارها را خودت تنهایی انجام می دهی؟هان؟نظر تو در این باره چیست؟به نظر تو بروم بهتر است یا نروم؟اینقدر چشم غرّه نرو...دِ یک کلام چیزی بگو!کم که نمی آوری؟به خدا اگر خودم می دانستم مصلحت کدام است،منّت تو را نمی کشیدم که هِی دندان قروچه بروی و هی غضب آود نگاهم کنی...نگاه کن،تو را به خدا!شیر آب را چرا باز گذاشتی؟چرا داری آب سماور را خالی می کنی؟من باید قاطی باشم که نیستم،پس تو چته؟"
"ببین ریحان،من تو را خوب می شناسم!تو دوست داری من هم مثل خودت باشم...به نظر تو در شأن دختری خوب و باوقار نیست که با پسر مردم قرار بگذارد برود سینما؛ولی من نمی خوام مثل تو باشم...بتمرگم توی خانه و یکریز جارو کنم و ظرف بشویم و غذا بپزم و آخر سر هم بنشینم پای اخبار داغ باجیه خانم که فلانی بچه زایید،فلانی عقد کرد،فلانی سقط شد و فلانی چنین شد و چنان شد...حالا می خواهی به حرف های من گوش نکنی نکن؛ولی من دارم به تو می گویم هزار سال دیگر هم نمی توانم
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:24   #5
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

از 26 تا 35

مثل تو باشم، یا مثل مادر که تمام دنیایش هست و این چهار دیواری، فهمیدی؟ مواظب باش دستت نسوزد! این چه وضع کبریت کشیدن است! می دانم که سوختی! حالا به روی خودت نیار! ولی من فهمیدم که دستت سوخت! مجبور نبودی با این حالت عصبی کبریت بکشی! گوش کن ریحان، هی، با تو هستم زیر سماور را... ولش کن خودم کم می کنم... باز داری مرا دنبال خودت کجا می کشانی؟ تو را خدا بیا برویم توی اتاق تا با هم خصوصی حرف بزنیم، می ترسم این ریتای آل برده همۀ حرف های ما را بشنود و به گوش مادر یا رضا برساند، آن وقت دیگر واویلا!... مادر بگرید! هزار بار باید سین جیم پس بدهم... میل را سر و ته گرفتی ریحان! چند بار باید بگویم من دستکش نمی خواهم، هان؟ چرا هی برای خودت کار می تراشی؟ چرا یک دم به خودت استراحت نمی دهی؟ فصل برف و سرما هم که خبرش دارد تمام می شود، احتیاج به این دستکش ها نیست... البته، دستت درد نکند، می دانم که خیلی زحمت می برد... حالا دقت کن ببین داری زیر را رو می بافی! وقتی حواست نیست مجبور نیستی این ها را بگیری دستت که بخواهی دوباره کاری کنی. ببین ریحان! تو همیشه عقل و شعورت از من بیشتر می رسد. خب سه سالی از من بزرگتری و طبیعتاً باید بالغ تر و عاقل تر باشی... خواهش می کنم تو به من بگو بروم بهتر است یا نروم... اگر نروم ناراحت می شود! می گوید برایش ارزشی قائل نشدم. خب حق هم دارد، تا حالا شصتاد مرتبه مرا به اینجا و آنجا دعوت کرده و من هی ناز و عشوه آمده ام! یعنی چاره ای نبود! خب شرایط طوری نبود که با او بروم. ولی الان شرایط بد نیست! مادر نوبت دکتر دارد. از زیر زبانش کشیدم که ساعت دوازده به بعد وقت ویزیت دارد... حساب کردم تا بخواهد از مطب بزند بیرون ساعت می شود دو. من هم که فردا ساعت آخر بیکارم، یعنی کلاس نداریم... البته نه اینکه تعطیلمان کنندها... ما را توی مدرسه نگه می دارند! مثل این چند وقت... ولی من می خواهم با هر حیله و ترفند شده از مدرسه بزنم بیرون! هیچ کس نمی فهمد! در نهایت به چند تا از دوستهایم می سپارم که یک طوری قضیۀ رفتن مرا سرهم بندی کنند که گندش بالا نیاید... این طوری بهتر نیست؟ چرا چیزی نمی گویی! حتی نگاهم نمی کنی؟ خب بگو نرو و خلاص! اینکه دیگر این قدر اخم و تخم و قهر ندارد! خب اگر تو می گویی نرو، نمی روم، لابد به صلاح من است! گفتم که درک و شعور تو بیشتر از من است. در این جور چیزها درایت و اندیشه حرف اول را می زند! می دانم نگران این هستی که مبادا پسره تو زرد از آب دربیاید و دامن را آلوده کند. ولی خیالت تخت... خودت که می دانی، من در عین حال که خنگ و نادانم در این جور مسائل بخصوص چقدر زبل و ناقلا هستم! تا به حال هیچ عمل خبطی از او سر نزده که مرا از خودش بترساند. باورت نمی شود، خودِ تو هم فردا با ما بیا، دورادور مواظب ما باش! اگر مادر گفت کجا بودی، باز هم از آن دروغ های بی شاخ و دم که بلدی سر هم کن! مادر که به تو شک نمی برد... فوقش یک کم سؤال پیچت می کند! تو هم که خوب بلدی این طور وقت ها مادر را ضربه فنی کنی، مگر نه؟ کاش می دانستم این ابروانت چطور گره می خورند که بازشدنی نیستند! جان من یک چیزی بگو! به خدا داری عصبانی ام می کنی! می دانم این طور که داری رو می بافی و میل ها را به جان هم می اندازی، یعنی اینکه دلت می خواهد مثل این میل های بیچاره به گردنم بچسبی و هی به من فشار بیاوری تا خفه شوم... می دانم دلت می خواهد جای این نخ کاموا هِی مرا زیر می بافی و هِی مرا رو تا آخر معلوم نشود زیر هستم یا رو! طوری به هم بافته می شدم که دیگر از هم باز نمی شدم و نطقم هم در نمی آمد!
ولی باید خیالت را راحت کنم جانم! من فردا به سر قرار می روم، تو هم هیچ کاری نمی توانی بکنی! می دانم که نمی توانی! حتی مجبور می شوی به خاطر من به مادر دروغ هم بگویی! مگر تا حالا این طور نشده بود، هان؟ تو تا حالا چندبار به خاطر من به مادر دروغ گفتی؟ می دانم که یادت نیست... باز هم مجبور می شوی چاخان بگویی... به خاطر اینکه داد و قالی توی خانه راه نیفتد مجبور می شوی قضیه را طوری ماست مالی کنی که مادر بویی نبرد... حالا هِی زیر بباف، هِی رو بباف! هِی گوشه لبت را نیش بزن! هی رو ترش کن. چشم غره برو... من تسلیم نمی شوم! فردا می روم، حالا می بینی... خیرِ سرم آمده بودم با تو به عنوان خواهر بزرگ تر صلاح و مشورت کنم! ولی تو یک کلام چیزی نگفتی. راهنمایی ام نکردی. نگفتی این بهتر است به این دلیل و آن دلیل، آن خوب نیست به این دلیل و ... چیه؟ داری چپ چپ نگاهم می کنی. مثل غوک باد کرده ای؟ می خواهی مثل همیشه تشر بزنی که سرت را بردم، که خیلی وراجی کردم و گوش هایت داغ شدند و حوصله ات سر ریز شده؟ می دانم که می خواهی همین ها را بگویی! باشد، من زیپ دهانم را می کشم و دیگر چیزی نمی گویم! همین را می خواستی دیگر، مگه نه؟ ولی باید قبلش یک چیزی را به تو بگویم. اگر خواهشاً این طور نگاهم نکنی و زهره ام را نترکانی، می گویم. می گویم که قرار بود پسر بزرگ حاج عبدالله بیاید خواستگاری تو که خانواده اش نگذاشتند. می دانی چرا؟ چون می گفتند ریحانه حتی با خودش هم قهر است! اصلاً بلد نیست لبخند بزند! نگاهش همیشه افتاده به زمین! انگار همیشۀ خدا روی زمین دنبال چیزی می گردد! انگار اصلاً حواسش نیست... حواس پرتی دارد... از کنارش رد می شویم، انگار نه انگار که ما را می بیند. وقتی صدایش می کنیم، انگار از خواب می پرد بالا. بعد طوری نگاهمان می کند، انگار ما را نمی شناسد. انگار، آدم فضایی هستیم و وقتی ما را سر راه خودش می بیند شگفت زده می شود، بله خانم! به خاطر همین رأی پسره زده شد... پسره به مادرش گفت من زن می خواهم، مترسک شالیزار که نمی خواهم! تازه مادره به پسره گفته بگو مجسمۀ برمودا، نه مترسک! همۀ اینها را باجیه خانم به مادر گفته و مادر به تو چیزی نگفته، می ترسیده ناراحت بشوی! دلت بگیرد و غصه بخوری! حالا خودت مجبورم کردی اینها را به تو بگویم. بس که ترش و زهرماری! اصلاً من می روم، فردا می روم... ببینم تو چه کار می خواهی بکنی! اصلاً هم از اخم و تخم تو نمی ترسم! حالا هی بنشین و چشم غرّه برو و لب ورچین. هِی زیر را رو بباف و رو را از زیر، تا جانت در بیاید!... تو خواهر بزرگمی من نباید تا این حد بی تربیتی با تو حرف بزنم، و لب خودت وادارم می کنی... خودت...

فصل 5

رویا با چهره ای اخمو و در هم کشیده، در حالی که کیف مدرسه اش را بر روی زمین می سُراند، از برابرم گذشت. به قدری متفکر و سر توی لاک خودش بود که مرا ندید. سلامم نکرد! کیفش را پرت کرد توی اتاق. بعد نگاه گیج و ویجی به زوایای خانه انداخت. نگاهش را طوری سرسری و بی اعتنا از روی چهرۀ مبهوتم عبور داد که انگار من هم جزئی از دکوراسیون زهوار در رفتۀ آن خانه بودم و دیدن من هیچ لطفی برایش نداشت.
مادر هنوز نیامده بود. ساعت هنوز دو نشده بود. رویا که به خانه برگشت فکر کردم قلبم پس از آن همه تلاطم و نگرانی و دلواپسی، آرام خواهد گرفت. اما دیدن رویا با آن قیافۀ دمغ و افسرده و نگاه کور و ماتی که به دور و بر داشت، بدتر مرا به تشویش انداخت. فکر اینکه چه حادثه ای باعث شده بود او یک باره تا این حد پژمرده و محزون جلوه کند، داشت دیوانه ام می کرد. باید از او می پرسیدم، هر چند با خودم عهد کرده بودم وقتی از سر آن قرار لعنتی برگشت، کلامی با او سخن نگویم. اما... از بخت بد من، همه چیز طوری پیش می رفت که من چاره ای به جز هم صحبتی با او نمی دیدم. رفتار مرموز و عجیب و غریب او بسیار شک برانگیز بود.
درست در لحظه ای که تصور می کردم از فرط نگرانی و تشویش و افکار زایدی که همۀ سطح ذهنم را پوشانده بود در حال انفجارم، رو در رویش قرار گرفتم و خیره در چمن سبز نگاهش، بی مقدمه گفتم: «اتفاقی برای کسی افتاده که تو تا این حد آشفته و سرگشته به نظر می رسی؟»
از پرسش رک و پوست کندۀ من لحظه ای جا خورد و حیرت زده نگاهم کرد! در آن حالت سیمای زیبایش با هاله ای از غم و اندوهی مبهم و سرگردان جذاب تر به نظر می رسید. فکر کردم، با این همه زیبایی و وجاهت لابد آن پسرک را دیوانه کرده و حسابی عقل از سرش پرانده، نمی دانم چرا در دل به آن پسرک، که همۀ هوش و حواس رویا را به خودش اختصاص داده بود، هیچ نوع احساس احترام و علاقه ای نمی کردم. به نظرم رسید او دارد رویا را از ما می گیرد. البته هیچ بعید نبود که رویا هم توانسته باشد با هنر دلربایی خاص خودش او را از خانواده اش ستانده باشد! سرانجام غنچۀ لب هایش از هم شکفت. باورم نمی شود این خواهر من است که با این همه زیبایی غم انگیزش پیش رویم ایستاده یا پرتره ای است از خیال انگیز ترین تصویرها! صدایش، مثل زخمۀ تار، قلبم را خراش انداخت: «او امروز سر قرار نیامد! نمی دانم چرا، ولی نیامد!»
دستش را روی شقیقه اش فشرد طوری رفتار می کرد انگار هیچ تمرکز فکری و ذهنی ندارد. انتظار نداشتم به من بگوید سر  قرار نیامده است. منتظر بودم از اولین لحظۀ برخورد و سلام اول تا آخرین لحظۀ جدایی و خداحافظی آخر را مو به مو و با آب و تاب فراوان برای من شرح دهد، بی آنکه حتی جزئی ترین حادثه را در طی دو ساعتی که با او بود، از قلم بیندازد! نمی خواستم او را متوجه کنجکاوی خودم بکنم! باید طوری برخورد می کردم که هم به پاسخ پرسشم برسم و هم او نفهمیده باشد که...
«پس تو این دو ساعت کجا بودی؟»
دقیقاً می خواستم به جای این سؤال از او بپرسم: «چرا نیامد؟ مگر خودش با تو قرار نگذاشت؟» به نظرم رسید این طور بهتر است! مجبور می شود در ضمن توضیح دادن دو ساعتی که معلوم نبود چطور گذرانده اشاره ای به علت احتمالی نیامدن او هم بکند. رنگش پریده و مهتاب گون بود. پره های بینی اش می لرزید. ابروانش خم برداشته و تا روی چشمان زیبایش سایه کشیده بودند. صدایش، چون زخمۀ تار، دوباره همۀ وجودم را اسیر ابرهای متراکم اندوه ساخت.
«دو ساعت!؟ انگار بر من دو سال گذشت. نمی دانی در عرض همین دو ساعت چی کشیدم! هزار بار مردم و زنده شدم. ده بار رفتم توی سینما، آمدم بیرون! ده بار مجبور شدم بلیت سینما بخرم... هر چه پول از دوستم قرض گرفته بودم باد هوا شد. از کنترل چی سینما خواستم چراغ قوه بیندازد، او هم انداخت. فیلم چندان چنگی به دل نمی زد، جمعیت زیادی هم توی سالن نبود. کنترل چی سینما چراغ قوه انداخت روی همۀ چهره ها، ولی او نبود! خیلی ها از پس نور چراغ قوه برایم شکلک در می آوردند! دلم هزار بار سوخت! یک بار نزدیک بود توی آن همه تاریکی و خاموشی سرم گیج برود و از روی یکی از پله ها بلغزم پایین... خدا رحم کرد! فیلم تمام شد که من آمدم بیرون و دیگر برنگشتم تو! نمی دانم چرا نیامد! نمی دانم! خودش با من قرار گذاشته بود! خودش کلی خواهش و سفارش کرده بود که حتماً بروم سر قرار! ولی... ولی... او نیامد! او مرا قال گذاشت! دو ساعت تمام...»
به شدت به گریه افتاده بود و زارزار می گریست. دل من هم داشت به حالش زار می زد. مطمئن بودم تا آن وقت هرگز نشده بود او را به حالت گریان و افسون زده ببینم. توی دلم نسبت به آن پسرک احمق که خواهرم را دست انداخته و سر قرار نیامده بود، احساس نفرت و کینه می کردم. صدای باز و بسته شدن در حیاط آمد. به سرعت او را در آغوش کشیدم و با خود به اتاق بردم. هیچ دلم نمی خواست مادر از موضوع بویی ببرد. او هنوز داشت هق هق می کرد. ریتا خواب بود و نگران این بودم مبادا صدای گریۀ رویا بیدارش کند.
«هیس! آرام بگیر رویا! تو که نمی خوای مادر چیزی بفهمد؟»
انگار از فشار بغضی که ته گلویش چسبیده بود نتوانست چیزی بگوید. فقط سرش را به علامت منفی حرفهایم تکان داد. بالشی انداختم به روی زمین و گفتم: «پس بهتر است خودت را به خواب بزنی؟ من هیچ حوصله ندارم برای مادر دروغ بافی کنم، یا تو با دروغ های شاخدار خودت آن بیچاره را هراسان و مشوش کنی... خودت را به خواب بزن... مادر ناهارش را که خورد، به احتمال قوی، به چرت می رود. آن وقت من ناهارت را می آورم توی اتاق! باشه؟»
فین فین کنان گفت: « گرسنه هستم ریحان! به خدا معده ام دارد سوراخ می شود، بس که از سینما آمدم بیرون و رفتم تو و غصه...»
دستم را گذاشت روی دهانش. می دانستم وقتی به حرف بیاید، تا مخ آدم را متلاشی نکند، آرام نخواهد شد. بخصوص در آن شرایط که مادر از مطب دکتر برگشته بود و نگران بیماری او و تشخیص دکتر بودم و دلم نمی خواست بیشتر از این ذهن خودم را درگیر افکار واهی مربوط به او کنم. آهسته، اما با تحکم گفتم: «خواهش می کنم آرام بگیر رویا! به حرفم گوش کن و بگیر بخواب لطفاً!» و نگذاشتم اعتراضی بکند.
او را، به همان راحتی که ریتا را به خواب دعوت کرده بودم بر روی بالش خواباندم و همراه با نگاهی که اجرای حکم و دستور مرا بی چون و چرا به او دیکته می کرد، از اتاق رفتم بیرون.
مادر خسته و کوفته نشان می داد. خودش را چنان پهن کرده بود بر روی زمین که انگار نای جنبیدن نداشت. به سلام من آرام و خفیف جواب داد و گفت: «چای داری؟»
پرسیدم: «ناهار نمی خوری؟»
صورتش توی قاب چادر گلدارش بیش از انداره غم زده نشان می داد: «چای می خواهم... ناهار را بگذار برای بعد!»
نگاهش کردم. او حالا دیگر به طور کامل دراز شده بود. به آشپزخانه رفتم. طبق معمول بساط چای تازه دم به راه بود. مادر عاشق چای تازه دم من بود. پدر هم همین طور. همیشه معتقدند چای تازه دم مرا در هیچ جای دنیا نمی توانند پیدا کنند! توی استکان کمر باریک چای می ریختم. فکر کردم، چرا مادر این قدر بی حوصله و دمغ نشان می دهد؟ نکند مریضی اش خدای ناکرده... آخ، دستم سوخت! چای سر ریز شده بود. مجبور شدم نعلبکی را از چای سر ریز شده خالی کنم. قندان را در کنار استکان چای توی سینی گذاشتم. از روی گاز بوی اُملت می آمد. برنگشتم که نگاهی به تابۀ حاوی اُملت بیندازم. از آشپزخانه زدم بیرون. مادر سینی چای را که در دستم دید، به زحمت خودش را در جایش نیم خیز کرد. نگاه من به چین های روی پیشانی اش بود! نمی دانم چرا به نظرم رسید یک چین دیگر به سه تا چین پیشانی اش اضافه شده است.
مادر چای را هورت کشید. من، منتظر و خاموش، چشم به دهان او دوخته بودم. صبر کردم تا خودش به حرف بیاید. مادر زیر    چشمی نگاهم می کرد. از پس بخار غلیظی که استکان نیم خوردۀ چای بر می خاست، گفت: «ریتا چیزی خورده؟»
فکر کردم، می خواهد حواس مرا پرت کند؛ البته به خیال خودش. سر تکان دادم: «بله... امروز دیکته بیست شده بود!»
شادمانی اش را، در نهایت اختصار، در پس نگاه خیره اش مشهود
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:24   #6
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

ساخت و بعد سراغ رویا را گرفت.گفتم ناهار خورده و چون سرش درد می کرد خوابیده است.
استکان خالی چای را درون سینی گذاشت و گفت:"رضا هم که طبق معمول هنوز به خانه برنگشته است!"بعد اهی کشید و دوباره پشتش سرخورد و سرش افتاد ر روی بالش.
کمی این پا و ان پا شدم.دلم پیچ خورد وسرم به گزگز افتاد.نفس حبس شده ام را رها کردم و گفتم:"مادر...دکتر به شما چی گفت؟"
دستش را حایل چشمانش کرد و با صدایی خفه و بم گفت:"دکتر ازمایش نوشته ...گفته انتظار داشتم با داروهایی که قبلا تجویز کرده ام خوب شوی؛اما حالا که خوب نشده ای...اخ قدر سرد است ریحان جان!شعله ی بخاری را کمی بکش بالا!اگر زحمتی نمی شود یک پتو هم بای من بیاور!"
سینی ای در دستم به رقص درامده بود.از جا بلند شدم.یک قدم برنداشته،نزدیک بود سکندری خوران پس بیافتم.نمی دانم چطور یک آن خانه در تاریکی مطلق فرو رفت که من نفهمیدم!انگار همه جا پوشیده از ابرهای سیاه و متراکم بود.نمی دانم شاید،شاید ان همه سیاهی و تاریکی از جایی که نمی دانستم کجاست توی چشمانم فرو رفته بود که...
فصل 6
پدر استکان چای را جلوی اقای میرکاوه گذاشت.میرکاوه نگاهی پوچ و توخالی به من انداخت و زیرلب زمزمه گونه تشکر کرد.پدر داشت می گفت:"خدا شاهد است از فکر این بدهی شبها خوابم نمی برد..."
مادر با نگاهی سرشار از اندوه و نگرانی،به دهان پدر زل زده بود!توی دستش میل و کاموا بود و داشت برای پدر"جوراب کار"میبافت.البته پدر در این مورد هیچ تشویقش نکرده بود.من می دانستم که او احتیاج به جوراب کار اضافی ندارد؛اما مادر با علاقه و عشق قلبی خود،دلش می خواست این تقاضای غیر ضروری پدر را اجابت کند.برایش مهم نبود که شوهرش به این عمل او تا این اندازه بی اعتنا باشد و حتی خودش را در مورد رنگ جوراب و طرح و بافتش بی میل و رغبت نشان دهد!
ریتا جلوی در اشپزخانه نشسته بود و داشت مشق می نوشت.نمی دانم ناگهان چطور شد که اقای میرکاوه سراغ رویا را از مادر گرفت.حواس من لحظه ای پرت شده بود.رفته بود پیش جورابی که مادر می بافت و نفهمیدم حرف به کجا کشیده بود که اقای میرکاوه سراغ او را گرفت.مادر با چهره ای جاخورده نگاهی سردرگم به میرکاوه انداخت.احتمالا میرکاوه خیلی بی ربط و نا به هنگام از مادر پرسید رویا خانم کجاست.پدر استکان کمر باریک را توی مشتش فشرد.مادر با رنگی مهتابی و کلماتی بریده بریده گفت:"د...درس می خواند.برای عرض ادب می اید خدمتتان!"
وبعد نگاه سنگین و پیام دارش را به نگاه سردرگم و خیره ی من دوخت.معنی نگاهش را می دانستم.باید بلند می شدم و به ارامی انطور که حواس میرکاوه را پرت نکنم به اتاق بروم و رویا رابه زور چاخان،یا حتی تهدیدم که شده بود به محضر میرکاوه ببرم تا او را از دیدار خودش مشعوف سازد!
کاری نکبت و پست به نظر میرسید.اینکه با علم به به احساس علاقمندی مردی بیوه همچون میرکاوه به خواهرم رویا او را وادارم بر خلاف میل باطنی خود در برابرش ظاهر شود و با ناز نگاهش ان مرد خیکی چشم چران را به وجود اورد!
خواستم به مادرم بگویم فردا امتحان دارد و باید درسش را بخواند که نگاه میخ و منتظر میرکاوه را روی چهره ی خودم احساس کردم.جای هیچ گونه تعلل و درنگ نبود!این اقا از پدر کلی سفته و چک داشت.پدر بابت خرید خانه به ان مردک هیزچشم گستاخ کلی مقروض بود!پس مادر حق داشت در برخورد با او جانب احتیاط را رعایت کند.پدر حق داشت تعصب و غیرتش را در پشت نقاب خونسرد چهره اش زندانی کند،انقدر که رگهای متورم تعصب تا مرز ترکیدن برسند؛اما بر لبان پدر همچنان مهر خاموشی زده باشد.
از جا بلند شدم،در دل دشنام ابداری نثار میرکاوه کردم و به سمت اتاق رفتم.نگاه ریتا به من بود و داشت با مداد توی دستش بازی می کرد،خطاب به من گفت:"ابجی ریحان!چه اشکالی دادر صابون را با سین بنویسیم؟هان؟"
ریتا از این سوالات پوچ و بی مورد زیاد می پرسید.گاهی وقتها مجبور می شدم یکی دو ساعت از وقتم را صرف پاسخ دادن به پرسش های بی سر وته و در عین حال عجیب و غریبش بکنم.به رویش لبخند زدم و گفتم:"مگر با صاد چه اشکالی دارد که دلت می خواهد با سین بنویسی؟"
شانه هایش را انداخت بالا.او چشمان سیاه و بادامی پدر را به ارث برده بود؛همینطور چهره ی سپید و گندمگونش را.
رویا هم سپید و گندمگون بود،اما چشمان سبز مادر را داشت و من در عوض هم چشمان سبز مادر را به ارث رده بودم و هم پوست سبزه و به قول پدر نمکینش را.البته پدر از اینکه هیچ خصوصیتی از او در ظاهر من نبود گاهی دلگیر و عصبی می گفت،مادرت موقع زایمان تو،خودش به صورت خودش تو اینه نگاه می کرد...می گفت مادرت دچار ویار وحشتناکی شده و از من بی اندازه بدش امده بود و سعی می کرد تا حد امکان نگاهش به من نیافتد!البه من حرفهای پدر را زیادی جدی نمی گیرم و ان را به حساب شوخ طبعی اش می گذارم که الحق و الانصاف خیلی کم دچار ان می شود.
ریتا گفت:"نمی دانم،فقط به نظرم با سین قشنگتر است!با صاد مثل این است که صابون کهنه شویی بچه است؛امابا سین مثل صابون های خوش عطر و بو می ماند،از همان صابون ها که ابجی رویا توی کشوی خودش قایم می کند....اسمش چی بود؟؟...م م م ؟؟؟یادم نمی اید!ولی ابجی رویا می گفت این صابون ها ارایشی هستند و به درد تو...."
صدایش به حدی بلند بود که اگر به چشم غره ی اجباری متوسل نمی شدم،چه بسا پدر و مادر و بدتر از همه میرکاوه را متوجه کلام خودش می ساخت.اما با ان نگاه باقی حرفها با تلخی هرچه بیشتر به ته گلویش چسید و من همراه با نفسی بلند و عمیق پا به اتاق گذاشتم.
رویا کنج اتاق غمبرک زده و زانوانش را در بغل گرفته بود.انقدر در خودش فرورفته بود که متوجه ورود من نشد.به کنارش رفتم و گفتم:"تو معلوم هست چته رویا؟از مدرسه که برگشتی بغ کردی این گوشه.چرا؟نمی خواهی مثل همیشه با خواهرت درد دل کنی؟"
نگاهی مات به من انداخت.یک لحظه احساس کردم مرا در برابر خودش نمی بیند.بیشتر نگران شده بودم.امکان نداشت او که همچون شعله ی سرکش و رقصان بود حال ،خاموش و سرد و ساکت در گوشه ای کز کند.نگاه کند و نبیند!در دل اعتراف می کردم که که با همه ی وجودم می خواستم او را همیشه دختری پر جنب و جوش و ناارام و یپارچه شور و هیجان ببینم؛نه مثل تکه ای یخ که در انجماد کامل فرورفته باشد.
به گمانم متوجه حرفهای من نشده بود.دوباره همان حرفها را با ریتمی اهنگین تکرار کردم و این بار مطمئن بودم صدایم از سوراخ گوشهایش گذشته است.از پس همان نگاه مات و عروسکی به چشمان من زل زد و گفت:"مهمان داریم؟"
امیدوار بودم پاسخ پرسش خودم را از ان لبهای مهر و موم شده بشنوم؛اما همین که صدای روح بخش او توی گوشهایم طنین انداز شد،خودش موهیتی بود."بله،اقای میرکاوه!" و به دیوار تکیه زدم.
او داشت زیر لب اسم میرکاوه را زمزمه می کرد.من با همه ی وجود نگاهش می کردم.در دل از این که خواهری به زیبایی او داشتم به خودم می بالیدم.گفت:"کی امده؟"
دستهایم را زدم به سینه:"نیم ساعتی هست!سراغ تو را از ما گرفت!"
از دهانم پرید،دست خودم نبود.می دانستم چه جهالتی کرده ام و نباید این را می گفتم؛ولی ندامت و پشیمانی دیگر فایده ای نداشت.بند را به اب داده بودم.تیز و تند نگاهش را با نگاه من گریزان من تلاقی داد.می دانستم چه می خواهد بپرسد:"سراغ مرا؟برای چه؟"در عوضش پرسید:"برای شام می ماند؟"
خدا را شکر که نپرسید،وگرنه نمی دانستم چه جوابی به ان دخترک غمگین و کنجکاو بدهم.
"میماند...البته،خودش نگفت و ما هم هیچ اصراری نکردیم؛ولی خودت که او را می شناسی...عمدا انقدر می نشیند تا موقع صرف شام یا ناهار شود،ان وقت..."
"حوصله اش را ندارم."و رویش را از من برگرداند.
عجیب بود!این دختر همیشه از خدا می خواست با یک مرد غریبه ی نااشنا کل کل راه بیاندازد و چنان جو را برای شوخی و مزاح و دست اندختن فراهم بیاورد که طرف مقابلش حسابی در خودش احساس ضعف و کاستی و شکست کند.البته رویا با این شگرد خارق العاده روی سخت ترین قلب ها اثر می گذاشت و ی انکه خودش متوجه باشد و یا اینکه قصد و تعمدی داشته باشد،مورد توجه خاص و عام قرار می گرفت.هر چند در میان اقوام و خویشان تعداد عشاق رویا از روی بدخواهی و حسد و کینه ورزی،از یکی دوتا تجاوز نمی کرد،در میان همسایه ها و دوست و اشنا تک ستاره ای می درخشید و دل را یکی یکی به سوی خود می کشاند!در حالی که همه ی رفتارها و خصوصیاتش ذاتی و فطری بود و هرگز کاری را از روی نقشه و طرح قبلی به انجام نرسانده است.می توانم به جرات بگویم او حتی به قصد دلبری و به دام اندختن عشقش علی خودش را به هیچ زحمت و رنج طاقت فرسایی نینداخته بود...اوه باز به یاد ان پسرک افتادم.هر چند اصلا معلوم نشد چرا سر قرارش نیامده بود،با این بدقولی حسابی حال رویا را گرفته بود و یک هفته ی تمام اخلاقش را سگی کرده بود.به طوریکه حتی رضا هم از خاموشی و وقار و مانت او که بیش از حد تو ذوق می زد،به تعجب افتاد و یکی دو بار پنهانی علتش را از من جویا شد.من هم پاسخی را که به مادر و حتی به پدر داده بودم،به او هم دادم:"توی یکی از درسها کم اورده و از این بابت اوقاتش حساب تلخ است!"
رویا راست می گفت.بی انکه به فکر حقه بازی و ترفند و دوز و کلک باشم،دروغهایم ردخور نداشت.همه این توجیه دروغین مرا باور کرده و پنهانی کلی برای رویای بیچاره خط و نشان کشیده بودند که اگر تجدید شود،وای به حالش!
حتی رضا که خودش در مورد درس و مدرسه لاابالی و سست بود،پنهان از همه یواشکی به من گفت:"نفهمیدی چی حواسش را به خودش مشغول کرده که کم اورده!اخر او که درس خوان و زرنگ بود،پس..."
برای این کنجکاوی رضا هم دروغ حاضر و اماده ای در استین داشتم.
"سر جلسه ی امتحان به یکی از همکلاسی هایش تقلب می رسانده،ناظر و مراقب هم این صحنه را می بیند و پای ورقه اش یک صفر کله گنده می گذارد!البته،قرار شده نمره ی صفر را توی کارنامه بدهد ده!ولی خب،حتی ده هم برای شاگرد زرنگی مثل رویا خیلی کم و افتضاح است!"
رضا در تایید حرفهای من سرش را تکان داده بود.نمی دانستم از اینکه اینقدر خوب و راحت می توانستم نظر همه را به خودم جلب کنم و انها را به باور و یقین شک ناپذیر برسانم،می بایست خوشحال باشم یا غمگین!
"رویا من و تو باید همین حالا برویم و تو باید به میرکاوه عرض ادب کنی!یادت که نرفته پدر چقدر به این مرد نزول خوار شکم گنده مقروض است،هان؟"
همنطور که صورتش به سوی مخالف بود،با لحنی ازرده گفت:"نه یادم نرفته!ولی....امشب اصلا حوصله اش را ندارم که با من سر شوخی را باز کند!"
قصد ملامت کردن و یا حتی تذکر دادن ساده را هم نداشتم؛اما نگشتم را به سویش نشانه گرفتم و گفتم:"همیشه تو بودی که با این مرد تا حد منزجر کننده ای گرم می گرفتی،پس...."
دیدم سرش را گذاشت روی زانوانش و زار زار گریه کرد.دستپاچه شدم.هیچ دلم نمی خواست ناخواسته اورا از دست خودم برنجانم.از خودم پرسیدم حرف بدی زدم؟بعد سر خودم داد کشیدم:"نزدی ؟پس چرا دارد مثل ابر بهار زار
می زند؟...هان؟"
در برابرش زانو زدم و سعی کردم سرش را از روی زانوانش بلند کنم،اما این اجازه را به من نداد.در میان هق هق و فین فین بی وقفه ی خودش گفت:"تورا به خدا ولم کن ریحان!حتی حوصله ی خودم را هم ندارم."
دستم بر روی شانه های مرتعش و لرزانش بود.با احساس نگرانی شدیدی که توی دلم چنگ می انداخت گفتم:"آخه برای چی؟چه اتفاقی افتاده که حتی حوصله....."
سرش را بلند کرد.صورتش خیس از اشک بود.چمن سبز نگاهش شبنم زده و پریشان بود.اوه خدای بزرگ!هرگز دلم نمی خواست رویا را تا این حدِ دلخراش،گریان و نالان ببینم.
"تو که تا به حا عاشق نشدی،نمی دانی من چی می کشم!"
این کلام صریح و بی پرده ی رویا باعث شد هر چی هول و هراس و ترس بود یکجا به قلب من گسیل شود!بیشتر از ان می ترسیدم که مادر یا پدر حرفهای او را بشنوند و ان وقت وامصیبتا!
"هیس!یواش تر!خدا را شکر شرم و حیا هم که سرت نمی شود!عاشق شدم!عاشق شدم!قباحت دارد دختر!می دانی اگر مادر و پدر بفهمند چه اتفاقی می افتد؟هان؟حالا چاک دهانت را ببند و ارام و شمرده و باوقار به من بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟"
فرصت خوبی برای زبان درازی و مزه ریزی او نبود.
"اخر وقتی چاک دهانم را ببندم طوری می توانم حرف بزنم ریحان؟تو هم ه یزهایی می گویی!"
نفسک را با تمام حرص و ولع جمع کردم و بعد یکجا فوت کردم بیرون.همیشه ی خدا این دختر مرا عاصی و جان به سر می کرد."خب حالا می گویی چه مرگت شده یا نه؟"
دماغش را با زیر دامنی اش پاک کرد و گفت:"علی...علی نامرد!علی...."
یک قطره اب از دماغش ریخت پشت دستش.چندشم شد.ناگهان به خروش امدم و گفتم:"چطور شده که..."
حتی از تصوری که ته دلم بود و از ذهنم می گذشت وحشت داشتم و از به زبان اوردنش می هراسیدم.نمی توانستم با فکر اینکه ممکن است ان پسرک دامن خواهرم را الوده کرده باشد،راحت و اسوده خیال بنشینم و منطقی رفتار کنم.
انگار متوجه طغیان احساسات پریشان و طوفان زه ی من شده بود،را که شتاب زده گفت:"فکرهای بد نکن ریحان!خیالت راحت!او دستش به من نرسید...عاشقم بود؛ولی ...ولی خانواده اش مجبورش کردند با دختردایی اش نامزد کند!خودش این را به من گفت.روز بعد از قراری که مرا قال گذاشت....امد دم در مدرسه.حسابی دمغ و گرفته بود.کلی از من عذرخواهی کرد و اخر سر هم پرده از روی حقیقت برداشت.می فهمی ریحان!علی نامزد کرده!"
و خودش را پرت کرد توی اغوش من.اشکهایش بی محابا بر روی شانه ام می ریخت.من با تمام محبت و علاقه و ترحم و دلسوزی،نوازش کنان بیهوده او را به ارامش و صبوری دعوت می کردم.رویای من عاشق شده و این عشق او را تا استانه ی شکستی تلخ و هولناک کشانده بود!نخستین تجربه ی عشقی اش داشت درس عبرتی می شد برای دختران هم سن و سالش و بی تردید هیچ دردی عظیم تر از شکست در عشق نبود!
مجبور شدم رویا را با همه ی سوز و گدازی که در قلبش به پا بود تنها بگذارم و از اتاق بروم بیرون.هر چند پیش از رفتن به او متذکر شدم که در صورت ماندن میرکاوه برای صرف شام او نمی تواند توی اتاقش همچنان محبوس بماند و سرانجام ناگذیر است در برابر او ظاهر شود،با این همه دلم به حالش می سوخت و به طرز عجیبی برای او احساس رقت و همدردی می کردم.
میرکاوه پس از شنیدن خبر غیرواقعی مساعد نبودن حال رویا و پوزش خواهی او بابت اینکه از رسیدن به خدمت او معذور است حسابی حالش گرفته شد.چهره اش به گونه ای مشهود در هم رفت و به نظر می رسید که گوشش به حرفهای پدر نیست.چشمان قهوه ای رنگش دستخوش امواج متلاطم غم و ناراحتی شدید بود.پدر داشت از کار و مظلومیت کارگر و بهره کشی کارفرما می گفت که او به سرعت خودش را جمع و جور کرد و از جا بلند شد.مادر اگرچه بی تردید از مرخص شدن مهمان ناخوانده اش خوشحال و مشعوف بود،به رسم ادب میزبانی حالتی اندوهگین به خودش گرفت و گفت:"کجا اقای میرکاوه!تشریف داشته باشید...."
میرکاوه نگاه گذرایی به من انداخت.نمی دانم چرا،ولی احساس کردم از دست من دلخور و دل چرکین و عصبانی است.شاید پیش خودش خیال می کرد من رای خواهرم را برای ضور در برابر او زده ام و با توسل به هزار حیله و ترفند او را از دیدار شیرین رویا محروم کرده ام.
پدر به استین کتش چسبید و با لحن دوستانه ای گفت:"چرا تعارف می کنی میرکاوه جان!ما که با هم این حرفها را نداریم.یک لقمه نان و پنیر را دور هم می خوریم....تدارک که ندیدیم،معذب نباش و احساس...."
میرکاوه کلام پدر را برید و خیلی بی حوصله و با لحنی از حالت طبیعی خارج شده،گفت:"باید بروم!احساس می کنم فضای خانه ی شما دم کرده و خفقان اور است..."
مادر نگاهی مبهوت به پدر انداخت.پدر بی هیچ واکنشی بر جا
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:24   #7
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

46 تا 95
خشکش زده بود. حق هم داشت تا ان وقت نشده بود میر کاوه فضای خانه ما را این گونه توصیف کند. میرکاوه پیش از آنکه از در برود بیرون ، دوباره همان نگاه نافذ و کینه توز را به جان من انداخت . جواب خداحافظی پدر ومادر را نداده در را تق پشت سر خودش بست!
فصل 7
«رضا جان، محض رضای خدا هم شده این قدر توی کوچه و محل وی نگرد! به خدا تو هنوز سن و سالت برای این ادا و اصول ها قد نمی دهد! والله ..بالله..این راه که تو می روی به ترکستان است!»
رضا با لهجه خیلی بد و ناخوشایندی که آن روزها با آن حرف میزد گفت:« ول کن تو را به خدا ننه! بذار خوش باشیم...این لل ه بازی ها را هم بگذار کنار! پشت دهان آدم که سبز شد ، نقل این حرفها نیست!به جای اینکه نگران من باشی و به قول خودت دلت را واسه من خون کنی و یکی کمی سربنداز ببین این دختره ورپریده ، چه مرگش شده که مثل مرغ پرکنده بال بال می زند و ارام و قرار ندارد!»
مادر لب گزه ای کرد و نگاه مفلسانه ای به سوی من انداخت.مثل همیشه از من تقاضای یاری و چاره جویی می کرد! در حالی که از طرز برخورد جاهلانه رضا با مادر خاطرم بی اندازه مکدر بود ، با لحنی معترض خطاب به او گفتم:«لازم نیست راه رفتن کبک را یاد بگیری جوجه الاغ! بهتر است بدانی دهانت تازه بوی شیر می دهد! پشت دهانت سبز شده ولی عقل و درک وشعورت قد یک ارزن است..این قدر ادای لاته و لوتها را در نیار برادر من! سر بنداز پایین و می موقر و محجوب باش ! هنوز شانزده سالت نشده که این قدر اُلدرم بُلدرم می کنی!»
رضا کت مشکی رنگش را انداخت روی شانه هایش ، زنجیر کت و کلفت قهوه ای رنگش را دور انگشتش پیچاند وهمراه با زهر خندی بر تمسخر گفت:« به ! مارا باش که خیال می کردیم همش یه ننه داریم...نگو آبجی ریحان ما هم بدجوری هوس للهبازی به سرش افتاده! خاطرت جمع ،من عقلم هر چی کم و ضایع باشد از عقل وفهم ضعیفه ای مثل تو بیشتر است! چیه؟ می بینم که بدجوری چاییدی ابجی! خاطرت را نرنجانم ، ولی باست بهت بگویم که قمپز در کردن و خط و نشان کشیدن برازنده ات نیست ..حالا بااجازه ! باست برویم..با بر و بچه ها قرار گذاشتیم که توی کافه داش اسماعیل یک دعوای زرگری راه بندازیم و خلاصه کافه را بریزیم بهم!»
بعد کلاهش را روی سرش جا به جا کرد و گوشه چشمی و زیرکانه نگاهی به چهره مبهوت و وارفته من و مادر انداخت و به دنبال قهقهه ای بلند و بی اختیار پاشنه کفشش را ور کشید و به راه افتاد! خدا به دور ! چنان از پشت شبیه لات و لوتها پاچنار راه می رفت و سینه را داده بود جلو و شانه هایش را بالا و پایین می داد که انگار مادرزاد لات و بی سرو پا بار آمده بود. مادر در را بست و به من که از پنجره حواسم به رفتن او بود گفت:«پسره پاک عقلش را از دست داده! می بینی تو را به خدا! پدرش به او رو داده! پدرش!»
می دانستم حق دارد تا این حد جلز و ولز کند! رضا به طرز اسفناکی از این رو به ان رو شده بود. او از جلد پسری ارام ومحجوب و خوش قلب بیرون آمده و به تمام معنا لا ابالی و بی سرو پا شده بود. برای به دست اوردن قلب مادر و نیز دلجویی از او به سویش رفتم و گفتم:«این قدر خودت را ناراحت نکن مادر، رضا بالاخره سر می اندازد پایین! یکی کمی که عقلش رسید و تشخیص داد خوب و بد کدام است...»
«می ترسم وقتی سر بیندازد پایین که نشود کاری برایش کرد !»
مادراز کنارم گذشت . فکر کردم ، مادر بودن چه احساس غم انگیزی است. مدام باید نگران بود ، مدام باید غصه خورد ، مدام باید ..»

«تو واقعا عقلت را از دست دادی !؟»
«نه..من عقلم را از دست نداده ام..فقط نمی توانم درست فکر کنم...به خداراست می گویم ریحان ! من قدرت تفکر خودم را ازدست داده ام.»
«خب همین هم خودش نوعی بی عقلی است دختر ! تو به چه حسابی امروز به مدرسه نرفتی ، هان؟»
«خوب نرفتم دیگر ...اگرمی دانستم این همه عصبانی می شوی ، به تو نمی گفتم»
«آخرش که چی ! گندش که بالا می گرفت!وقتی از مدرسه نامه دادند...»
«وای ریحان! تو را به جان عزیزت بس کن! خودم به قدر کافی غصه دارم بخورم!»
رویا سرش را در میان دستانش گرفت ورفت و کز کرد گوشه اتاق نشست! از اینکه باآن حالت نزار و مفلس نشسته بود و زار می زد دلم می خواست از فرط ناراحتی و افسوس بترکم. رویا داشت ذره ذره از دست می رفت.در عرض همین چند روز چند کیلو لاغر شده بود. تکیده شده بود. حساس و زود رنج و عصبی دشه بود. نمی شد به او گفت بالای چشمت ابروست. اشک انگار توی استینش بود . مادر پی برده بود غم مرموز و عجیبی شاخه های وجود دختر زیبایش را پوشانده ؛ ولی نمی دانم چرا به روی خودش نمی آورد. همیشه سعی داشت خودش را به تجاهل بزند. طوری رفتار می کرد انگار واقعا نمی داند دور و ورش چه خبر است ؛ گویی همه چیز در طبیعی ترین حالت ممکن سیر می کند ! نمی دانم ، شاید از رو به رو شدن با واقعیت می هراسید. می ترسید. پس ازسین جین کردن به حقیقت تلخی برسد که در آن شرایط هیچ امادگی پذیرش آن رانداشت.هر چند یکی دوبار بسیار سرپوشیده وبا احتیاط از من پرسید :«رویا این روزها چش شده؟ هَمَش توی خودش است!» همین ، نه بیشتر و نه کمتر!
البته من هیچ پاسخ قانع کننده ای برای توجیه عقلانی رفتارهای غیر عادی رویا نداشتم که به او بدهم ، او هم به همان پاسخ مبهم و ناکافی اکتفا کرد و کنجکاو ی بیشتری از خود نشان نداد. ریتا دنبال مداد رنگی هایش می گشت...مدام از این سو به آن سو و از این گوشه به آن گوشه جست و خیز می کرد توی تمام کمد ها سرک می کشید.زیر موکت و قالی خرسک وسط اتاق را هم گشت. آن لحظه طوری با مزاحمت توی دست و پای ما ورجه و ورجه می کرد که ناچار شد م بر سرش فریاد بکشم :«ریتا ، خواهش می کنم این قدر این میان وول نخور! به خدا اعصابم را به هم ریختی!»
چشمان تیله ای سیاهش را به حالت وق زده و غمگین روی چهره من زوم کرد. البته خیلی کم پیش می امد که من سر خوهران کوچکم ، به خصوص ریتا ، فریا بکشم ؛ اما آن لحظه به راستی اعصابم را به هم ریخته بود ومجبور شدم که صدایش را بندازم روی سرم. از ترس و ناراحتی ، بی امان ناخن می جوید. دلم به حالش سوخت . حتی رویا هم دست از گره کشیده بود و به حالت ترحم آمیزی نگاهش می کرد! از دست خودم عصبانی بودم . همین طور هم از دست روا و حتی ریتا. هر کدامشان ، به نوعی ارامش خاطر مرا به هم زده بودند.
هنوز برای به دست آوردن دل ریتا طرحی نریخته بودم که رویا گفت:«دق دلی ات را سر بچه خالی نکن ! تو از دست من عصبانی هستی ؛ به ریتا چه کار داری؟»
حق با او بود. همیشه در برابر حرف حق چاره ای به جز سکوت و خاموشی نبود. دستی بر سر ریتا کشیدم و تنها توانستم به رویش لبخندی نصفه و نیمه بپاشم! او هم دلش را به همان لبخند رنگ و رو پریده خوش کرد و دست از ناخن جویدن کشی و بعد از من پرسید :«شما مداد رنگی های مرا ندیدید؟»
این بار پنجم بود که این سوال را از من پرسیده بود و همین سماجت و اصرار بیش از حد او برای پیدا کردن مداد رنگی ها مرا به خنده می انداخت. به او قول دادم که اگر تنهایمان بگذارد و از اتاق بیرون برود بیرون بعد کمکش می کنم که یکی یکی مداد رنگی هایش راپیداکند. او هم خوشحال و خرامان از این قول ، به سرعت از اتاق خارج شد. حالا دیگر خیالم راحت شده بود. من و رویا با هم تنها شده بودیم. می توانستم بدون دغدغه حضور ریتا با اووارد بحث و جدل شوم و از زیر زبانش حرف بکشم بیرون! او هم انگار این را فهمیده بود ، چرا که گوشه چشمی نگاهم می کرد. هنوز سبزه ی چشمانش خیس بود!
به سویش رفتم و در حالی که آهنگ صدایم را لحظه به لحظه می کشیدم پایین گفتم:««حالا مثل یک دختر خوب به من بگو چرا به مدرسه نرفتی؟»
چانه اش راداده بود بالا و ژست ادم های گستاخ و چشم سفید را به خود گرفته بود ؛ حالتی که من از ان بیزار بودم . او هم این را می دانست. برای همین هم تا این حد بد ادا شده بود:«دیگر نمی خواهم به مدرسه بروم ! زور که نیست!»
نمی توانستم در عین حال که عصبان ام آرامش و متانت خودم را نیز حفظ کنم. فریاد کشیدم:«نمی خواهی به مدرسه بروی؟ چرا؟ امیدوارم به من نگویی که می خواهی شوهر کنی!»
لحظه به لحظه خیره نگاهم کرد و بعد برای این که دل مرا بچزاند گفت : «از این که من زودتر از تو شوهر پیدا کنم ناراحتی ، نه؟ ولی به من مربوط نیست...من از درس و کلاس و مدرسه خسته شده ام! اصلا می خواهم شوهر پیدا کنم..می خواهی بگویی چی؟»
در آن حالت چشمانش براق و وق زده شده و بی ش از حد شکل ادم های پر رو و جسور را به خود گرفته بود! شقیقه هایم داشت تیر می کشید با این همه ، آتش خشم و غضب رادر درونم فرو نشاندم و با تظاهر به آرامش و متانت با لحنی امرانه که بیش از حد ساختگی می نمود گفتم :«این یک اشتباه بزرگ است رویا جان ! تو درست خوب است . فقط اگر کمی بازیگوشی در نیاوری..»
به حالتی بغض الود نگاهم کرد و کلامم را برید :«نمی خواهد دوباره زبان به پند و موعظه باز کنی! حقیقتش این است که دیگر هیچ شوق و انگیزه ای برای ادامه تحصیل ندارم. من قلبم مرده ! چرا کسی این را نمی فهمد؟»
دوباره داشت به گریه می افتاد و من هیچ حال و حوصله هق هق و فین فین شدیدش را نداشتم. باید با حفظ وقار و صلابت خودن او را هم تسلی می بخشیدم. و آرام می ساختم. گفتم:«لازم نیست دوباره اشک تمساح بریزی رویا! دوست دارم مثل دو تا دوست با هم بنشینیم و در این مورد با هم حرف بزنیم تو موافقی؟»
با پشت دست آب دماغش را پاک کرد .دوباره داشت حالم به هم می ریخت
«نه..اصلا حال و حوصله گفت و گو و بحث و مناظره را ندارم..بگذار برای بعد الان سرم خیلی درد می کند! چرا متوجه نیستی؟»
سعی کردم به رویش لبخند بزنم ، اما انگار شکل لبخند دوستانه و مهرآمیز به کلی از یادم رفته بود. «من متوجهم ! حال تو را درک می کنم. برای همین هم می خواهم به پای حرفهایت بنشینم..ببین رویا من..»
«اوه ریحان! تو را به خدا دوباره ادای پیرزن های پر فیس و افاده را که منم منم می زنند و موعظه می کنند در نیاور! از این ژست های تکراری بدم می آید! می فهمی؟ بدم می آید !»
درمانده و غمگین و افسرده نگاهش کردم و به حال خودم و او متاثر شدم. هرگز دلم نمیخواست رفتارم ، در اذهان دور و بری هایم تداعی کنده رفتار وکردار پیرزنی غر غرو و بد عنق باشد. نیم دانم چراخواهر و برادر خودم با اصرار زیاد روی این تشابه رفتاری تاکید و اصرار می ورزیدند وباعث ناراحتی و جراحت قلبی ام می شدند؟ اگر وقتی دیگر بود شاید او را به خاطر بی حرمتی و گستاخی به حد کمال رسانده اش به باد ملامت و توبیخ می گرفتم. با کلی خط ونشان به او تفهیم می کردم که حق ندارد تا این حد در رفتار با من اختیار ادب و احترام را از دست بدهد و تا این حد گستاخ و شرم آورانه برخورد کند ! اما در آن لحظه استثنایی که من به تالم و پریشانی قلب او تا حدودی آگاهی داشتم و می دانستم این همه شوریدگی و طغیان زدگی و سرکشی حاصل چه عوامل تلخ و زهر ناکی است ، می توانستم از طرز برخورد نادرست او بگذرم و به جای اینکه بحث را به حاشیه بکشانم ، دنباله موضوع اصلی و مهم تر را بگیرم که زودتر به نتیجه برسیم.
«ببین رویا مگر تو نگفتی من درک و شعورم از تو بیشتر است و عقلم به جاهایی قد می دهد که عقل تو نمی رسد ، هان؟»
فقط گوشه چشمی نگاهم کرد و من در ادامه گفتم :«پس حالا هم مطمئن باش دارم به صلاح تو حرف می زنم! می دانم این طور شتاب زده از درس و تحصیل عقب بکشی خیلی زود پشیمان می شوی و از اینکه سرسری و بی عقل و تدبیر ، دستی دستی خودت را از همه چیز انداختی ناراحت خواهی شد و افسوس خواهی خورد! اما عزیز من ، آن روز دیگر پشیمانی و ندامت تو سودی ندارد ! چون تقریبا هیچ فرصت جبرانی برای تو باقی نمی ماند ! خواهش می کنم قدر این چیزها را بدان ! این قدر خیره سری نکن و به حرف خواهر بزرگترت گوش کن ! محض رضای خدا هم شده خیال نکن از زودتر شوهر به تور زدن تو می ترسم ! نه ! به خدا نه ! به جان مادر نه! به جان بابا وخودت نه ! پس سعی نکن اعصاب مرا به هم بریزی. من می دانم تو به خاطر آن پسرک باخودت لج افتاده ای ! ببین عزیزم ، آن پسرک اگر تو را دوست داشت و آن طور که عاشق و مفتون تو نشان می داد ، خاطرت را می خواست ، به همین سرعت با دختر مورد نظر خانواده اش نامزد نمی کرد . به هر حال ، هر کسی به خاطر چیزی که دوستش دارد وهدف مورد نظرش باید بجنگد و مقاومت از خود نشان دهد ! در حالی که آن پسرک...»
«خواهش می کنم این قدر نگو پسرک ! او را به اسم خودش بخوان!»
هماره با نگاه سفیهانه ای گفتم :« گر چه خواهش نا به جایی است ، ولی باشد ! علی می توانست برای اثبات ارادت و عشقی که از آن دم می زد ، با خانواده اش مبارزه کند. نه اینکه زود جا بزند و خودش را تسلیم محض آنها بکند ! آن پسرک ، علی ! زود میدان را خالی گذاشت. من می توانم با ایمان قلبی و صراحت تمام به تو بگویم که او هرگز ، آن طور که ادعا می کرد ، عاشقت نبوده! بلکه بازیچه احساسی پوچ و گذرا بود و تو را هم به بازی گرفته بود ! نه اینکه خیال کنی از روی بد گمانی و بخل و حسد دارن اینها را می گویم ، نه ! شاید عاشق نشده م و تا به حال مزه عشق را نچشیده ام ؛ ولی می دانم و مطمئنم که عشق با این احساسات موقت و بی پایه و اساس فرق می کند !اصلا با هم قابل مقایسه نیستند..مثلا احساس خودت را با علاقه و احساسی که علی از آن دم میزد مقایسه کن ! تو حاضری به خاطر از دست دادن این عشق خودت را از درس و مدرسه عقب بیندازی یا دور ان را به طور کلی خط بکشی..از غصه و درد وناراحتی درست و حسابی به خودت نمی رسی ، تند خو و خشن و پرخاشگر شده ای ، غذا نمی خوری ، گوشه می گیری و دوست داری با خودت خلوت کنی ؛ ولی ، رویا جان او را با خود ت مقایسه کن ! خودت گفتی که فردای روز قرارتان در کمال آرامش و راحتی خیال دیدم امد دم در مدرسه و گفت که قرار است با دختر ، نمی دانم کدام فامیلشان ازدواج کند و قرار و مدار نامزدی هم گذاشته اند . خب ، حالا دوست دارم خودت به من بگویی آیا تصور می کنی او واقعا عاشقت بود ؟ آنطور که تو عاشقش هستی ؟ هان ؟ می بینم که غرق در سکوت نشستی و تماشایم می کنی! حتم دارم توی دلت روی حرفهای من صحه می گذاری ، ولی نمی خواهی بر زبان بیاوری ، چون خودخواه و مغروری ..البته قبلا ها این طور نبودی ! تازگیها به این خصوصیت زشت دچار شده ای ! چرا که هیچ دلت نمی خواهد کسی با این صراحت به تو بگوید احساسات و عواطفت را بیهوده هدر داده ای ! ان هم به خاطر عشق کودکانه علی ! عزیز من ! علی عاشقت نبود ! قصدش فقط تفریح و اتلاف وقت با تو بود ، همین ! دیدی که نامزد که کرد و خیالش راحت شد دیگر دور وبر تو سبز نشد ! ان وقت احمقی مثل تو ، به خاطر چنین عشق تو خالی حباب مانندی که بیشتر شبیه سراب بود ، خودت را به چه روزی انداختی ! من اگر جای تو بودم از این بابت به جای هر گونه ناراحتی و پریشانی خوشحال بودم و خدارا شکر می کردم که به موقع همه چیز از هم فرو پاشید وتو با ان سراب پوشالی زودتر آنچه دیر باشد ، از نزدیک رو به رو شدی ..رویا...تو هنوز آن قدر طراوت و شادبی داری که بتوانی بار دیگر شانس خودت را در این مورد محک بزنی ! البته مسلما باید با چشم و گوشی باز و منطقی انتخاب درست و شایسته ای داشته باشی که به خاطر هر بی سر و پایی این گونه چشمان نازنینت را نگریانی و غصه نخوری و ماتم نگیری ! حالا گوش کن ببین چه می گویم ، تو باید هر چه سریع تر از این تار عنکبوتی که برای خودت تنیدی بیرون بیایی ! باید خیلی زود دوباره خودت را پیدا کنی. همان رویای شاد و شنگول شوی ! البته ، باید به یاد داشته باشی که اسم هر احساس پوچ و مسخره ای که چند روزی دل آدم را به خودش گرم کند و بغعدش فراموش شود و مثل شمعی رو به افول و به خاموشی بگراید ، عشق نیست ! من اسم این جور احساست کم قدر وکاذب را می گذارم جهالت محض فکری . تو با این اسم موافق نیستی؟!»
با چشمانی تنگ و در سکوت نگاهم کرد. می دانستم هنوز باید با خودش کلنجار برود تا به درستی حرفهای من پی ببرد. هنوز می بایست در گوشه عزلت با خودش خلوت کند و در تنهایی خویش بت زیر و رو کردن حرفها به حقیقت تلخ و مسلم اولین تجربه عشقی اش برسد و آن را از جان و دلش بپذیرد. شکست از یک احساس کاذب و فانی وگذرا ! این چزی بود که به زودی در نهاد خویش به آن اعتراف می کرد...طبیعی بود نبایستی توقع داشتم که به همین سرععت با نظر من همسو شود و منطق مرا بی چون و چرا بپذیرد. چند لحظه بعد با نگاهی متفکر و خاموش گفت :«باید روی آن فکر کنم..یعنی ، در واقع روی همه حرفهایت ریحان !»
خوشحال از شنیدن چنین کلامی از زبان تند و تیز و برنده او ، به رویش لبخند زدم و یک لحظه ، بی آنکه زبانم در اختیار خودم باشد گفتم:«حالا میخواهی بدانی دلیل اصلی ترک تحصیل من چه بود ؟»
لحظه ای بُراق نگاهم شد و علاقه منئ و کنجکاو نشان داد . بعد سگرمه هایش را در هم کشید و گفت :«می دانم ! چند بار که خودم به تو گفتم!»
دستهایم را از پشت دور کمرم گره زدم و گفتم:«نه ، نمی دانی ! من به قصد شوهر کردم ترک تحصیل نکردم. بلکه..»
حرفهای نا تمام من باعث شد حس کنجکاوی در او شدت بگیرد . هنوز خودم هم نمی دانستم افشای حقیقتی که در دلم بود و مایل به آشکار شدن آن نبودم ، آن هم نزد دختر سبکسر و دهن لقی چون او کار درستی بود یا نه؟ به هر حال برای جلب اعتماد او دلم را زدم به دریا و زبان به اعتراف گشودم :«من به این دلیل کلاس چهارم دبیرستان را نیمه تمام رها کردم ، چون دبیر فیزیکمان عاشقم شده بود ! این را نه من که همه بچه های کلاس فهمیده بودند.طوری عاشقانه سر کلاس با من برخورد می کرد که گاهی نزدیک بود ا خجالت آب شوم وبروم در دل زمین! می دانی مشکل کجا بود؟ او زن و بچه داشت! همین امر خیلی نگران کننده به نظر می رسید ! می ترسیدم به نحوی به گوش زنش برسانند که شوهرش عاشق شده! ان هم عاشق من! مصلحت در این بود که خودم را کنار بکشم. هیچ دلم نمی خواست باعث ابروریزی خانواده شوم. هر چند مرتکب هیچ خبطی نشده بودم.به هر حال من تنها راه حلی که به نظرم می رسید درست است در پیش گرفتم و از مدرسه آمدم بیرون! البته ، بعد ها شنیدم که او هم تدریس در دبیرستان را رها کرده و به دبیرستان دیگری منتقل شده بود ؛ ولی ان عشق مسخره و نا بجا با عث جا ماندن من از کلاس درس شد. او به تدریس در جایی دیگر فکر کرد و شاید هم به زن و بچه هایش و شاید خاطره مرا در عرض یکی دو ماه به طور کامل از ذهن خودش شست و دور ریخت و در این میان تنها من بودم که به طور کلی متضرر شدم و برای همیشه از تحصیل باز ماندم.»
رویا با دهان وا مانده از حیرت نگاهم می کرد. روی از او برگرداندم تا چشمان پر از اشک حسرت مرا نبیند و در دلش نسبت به من احساس ترحم نکند. آه بی اختیارم که بلند شد ، شنیدم که با صدای مهیج حاکی از شگفتی گفت:«تو با چه طاقتی راز به این بزرگی را ته دلت نگه داشتی ریحان ؟»
فصل 8
«باجیه خانم می گفت عروس حاج عبدالله از آن پدر سوخته های روزگار است ! می گفت نیامده ساز جدایی می زند. میخواهد مستقل زندگی کند. دمار از روزگارشان در آورده. هر روز یک بامبول برای شان درست می کند . سر هر چیز دعوا و مرافعه راه می اندازد ، قهر می کند و می رود منزل پدرش ! خلاصه ، همه را از انتخاب خودشان به چیز خوردن انداخته ! می گفت پسره جرئت ندارد روی حرفش حرف بزند. هر چه گفت ، می گوید چشم! اشک همه را د رآورده. می گفت مادره یواشکی به یکی از همسایه ها گفته ، عجب غلطی کردیم این اعجوبه را برای پسرمان گرفتیم! کاش بی عقلی نکرده بودیم و ریحانه را عروس خودمان می کردیم. باجیه خانم می گفت من بهش گفتم خلایق هر چه لایق ! شما بودید که هزار جور عیب و ایراد رو این دختر بیچاره گذاشتید. حالا ، از عروسی که انتخاب خودتان بوده بکشید تا خدا را خوش بیاید ..باجیه خانم می گفت حقشان است خواهر ! پسر چشمش دنبال ریحان شما بود!مادره و دخترها نشستند زیر پایش که دختری چنان است و حسابی ریحان را از چشم پسر انداختند و بعد هم رفتند این دختره بی حیای چشم سفید را به ریشش بستند !»
مادر طوری با هیجان و آب و تاب حرف می زد که انگار یک خبر مهیج را به گوش ما رسانده! چهره اش چنان باز و شکفته بود که گویی در دلش قند می سابیدند . من ، همچنان خونسرد و بی اعتنا سرم به پاک کردن برنج گرم بود ، خطاب به ریتا گفتم :«بعد دامنت را بیار که درز شکافته شده اش را کوک بزنم!»
ریتا چشمان بادامی اش را توی چشمان من خمار کرد و گفت :« می دهم مادر بدوزد ! چون تو خوب بلد نیستی کوک بزنی!»
چشمانم از حدقه زدند بیرون :«کی گفته من بلد نیستم خوب کوک بزنم »
چانه اش را داد بالا و با قیافه حق به جانبی گفت:«داداش رضا ! می گفت ریحانه تا حالا صد بار چاک شلوارم را دوخته و باز چاک خورده. داداش رضا می گفت آبجی ریحانه..»
مادر به میان کلامش پرید:« با خواهر بزرگترت درست صحبت کن ریتا.. داداش رضا از قصدش چاک شلواترش را می شکافد که هم تیپ دوستانش شود ، و الا کوک زدن های خواهرت حرف ندارد !»
ریتا سرش را توی لاک خودش فرو برد و با نگاهی مظلوم و غمگین به گوشه ای خزید . رویا که تا آن موقع ساکت بود و داشت ناخن پایش را می گرفت گفت :«باجیه خانم نگفت پسر دومی حاج عبدالله کی قرار است ازدواج کند !» و چون نگاه ملامت آمیز و خیره من و مادر را روی چهره اش سنگینی می کند ، لبخندی رنگ پریده زد و گفت :«چرا این طوری نگاهم می کنید ، مگر حرف بدی زدم!»
مادر تشر زنان گفت:« به تو چه که کی پسر دوم حاج عبداللا قرار است ازدواج کند!»
و من با لحن پر توپ و تشر مادر ادامه دادم:«ناخن های پایت را توی حیات می گرفتی ! خوب دقت کن روی زمین نیافتاده باشد!»
یک نگاه به من انداخت و یک نگاه به مادر !............ نگاهی کوتاه بین من و مادر رد و بدل شد. دلم می خواست سینی برنج را بکوبم توی سرش!میان خنده و ریسه هایش گفت گفت :« شما دو تا فقط منتظر این هستید که ببینید من چه می گویم تا فوری ادای معلم اخلاق را در بیاورید و برایم خط و نشان بکشید ! جدا که خیلی بی کارید ! خیلی !»
من نمی دانم این دختر چه مسئله ای را خنده دار دیده بود که ار فرط خنده اشک در چشمانش جمع شده بود. البته از این بابت که پس از دو ماه گوشه گیری و غمزدگی و انزوا سر انجام از لاک خودش آمده بود بیرون و به تدریج روحیه شاد و پر شور خودش را به دست آورده بود خوشحال بود . خدارا شکر می کردم. از پس از عید به این سو کم کم از جلد دختری محزون و دلشکسته و ناامید بیرون آمده بود و دوباره داشت همان رویای یکپارچه شور و نشاط و غوغا می شد. دست از خنده که کشید من و مادر نفس راحتی کشیدیم. ناخن هایش را جمع کرد و همانطور که دستش را روی زمین می سراند تا احتمالا ناخن افتاده ای را بردارد گفت :« باجیه خانم راست گفته ! خودشان با دست خودشان به بخت خودشان لکد زدند ! کی از ریحانه بهتر؟»
رویا یادش رفته بود چند وقت پیش به من گفته بود بس که ترش و زهرمارم این خانواده از وصلت با ما صرف نظر کردند و در کمال سنگدلی حق را به آنان داده بود. «البته پسر بزرگ حاج عبدالله حقیقتا که پسر خوب و با معرفتی است! واقعا که حرامش کردند ! من هم از عروس پر فیس و افاده شان هیچ خوشم نیامد ! یکی دو بار توی محل دیدمش ؛ انگار از دماغ فیل افتاده. طوری سرش را بالا می گیرد و نگاه به آدم می کند که گویی از ان بالا دارد به پایین چشم می اندازد! به هر حال آنها شانس خودشان را برای داشتن عروس خوب و با فهم و کمالی مثل ریحانه از دست دادند. ریحانه اگر عروسشان می شد کجا از این قر و فرها می آمد ؟ مصلحت همه کس و همه چیز را بع مصلحت خودش ترجیح می داد . هر کی هر چی بهش می گفت ، مگر به غیر از چشم چیز دیگری می شنید ؟ واقعا که باید خاک در سرشان بریزند که خودشان را دستی دستی از نعمت داشتن چنین عروس محجوب و خوش قلب و مهربانی محروم کردند ! خدا به دادشان برسد ! معلوم نیست کارشان با این عجوزه خانم به کجا بکشد ! من که عاقبت خوبی برایشان نمی بینم ! خاک عالم توی سرشان!..»
مادر چپ چپ نگاهش کردو با سگرمه های درهم کشیده گفت:« می شود این قدر غیبت مردم را نکنی ؟! اصلا تو را چه به این حرفها ! تو باید سرت به درس و مشقت گرم باشد ! ببینم مگر تو امتحان نداری ؛ هان ؟ هی مثل قاشق نشسته خودت را ننداز وسط!»
رویا عشوه ای آمد و در حالی که پشت چشم نازک می کرد گفت :« اگر غیبت است که همین حالا شما هم داشتید غیبت می کردید ! روزی دو ساعت با باجیه خانم می نشینید و غیبت می کنید ! اگر گناه است که برای شما هم هست! در ضمن ، می گفتید مثل قاشق نشسته ! این جور وقتها می گویند مثل خاک انداز خودت را وسط ننداز.»
مادر چشم غره ای رفت و لب را روی لب فشرد که مبادا از سر خشم و غضب بر سرش فریاد بکشد. برای اینکه جو را به حالت عادی و به ثبات همیشگی برسانم گفتم ، :«به نظر شما ، امروز برای ناهار زرشک پلو درست کنیم بهتر نیست ؟»
مادر رو از رویا برگرداند و رویا رو به من شکلک در آورد. مادر گفت :«بد فکری نیست! پدرت خیلی دوست دارد. ببینم ، کسی از رضا خبری ندارد؟»
رویا همچنان که ناخن هایش را در مشت می فشرد گفت :« یک بار از من پرسیدی ، من هم گفتم خورشید نزده لباس پوشید رفت. من بودم به من گفت برای ناهار بر می گردد!»
و از مقابلمان گذشت و رفت کنار طاقچه ایستاد. مادر نهیب زد :« ناخنهایت را نریز پای گل دختر!»
رویا با بی قیدی خندید :«بی خیال مادر جان ! گل که هیچ اعتراضی ندارد ! اصلا من نمی دانم چرا این کاکتوس بدقیافه بی خاصیت را گذاشتید لب طاقچه ؟ دکوراسیون این خانه به قدر کافی مزخرف و مسخره هست !با این گل کاکتوس...»
«رویا می شود خفه شوی و گورت را گم کنی؟»
برگشت و نگاهی بی اعتنا به سوی من انداخت و شانه هایش را داد بالا. مادر گفت :«این دختر آخر می کُشَدَم!»
من نگاهی از سر ناراحتی و ملامت به سوی رویا انداختم . دلم می خواست نزد مادر برود وسرش را در آغوش بگیرد و پس از عذر خواهی از همه یاوه گویی هایش صورت ش را ببوسد . ولی او مثل ماست چسبیده بود به زمین و فقط نگاه می کرد. آخر سر هم کفت:«پیری هست و هزار و یک جور مریضی! بیخود مرگ و میرتان را ننداز گردن و این و آن!»
«رویا!...»
با تشر من فقط برگشت و نگاهم کرد و بعد لبخندی شیطنت امیزی بر لب نشاند. کرشمه ای آمد و رفت توی اتاق و در را به روی خودش بست.. دلم نمی خواست در آن لحظه نگاهم به نگاه سرخورده و محزون مادر بیفتد ؛ اما وقتی نگاهم ناخواسته به چهره در هم فرو رفته اش افتاد ، دیدم که به نشانه تاسف و تحسر سر تکان دمی دهد. خواستم حرفی بزنم که از دلش در آورد باشم اما هر چه به مغزم فشار آوردم چیزی به خاطرم نرسید . در حالی که هنوز در دل رویا را به باد شماتت و انتقاد گرفته بودم ، شنیده بودم که گفت :«امان از این پیری!»
دلم به حالش سوخت. هنوز پیر نشده بود ؛ اما ده سالی از سن و سال خودش بیشتر نشان می داد. البته به من گفته بود که پس از ازدواج ده سالی بچه دار نشده بود و با اولین فرزند که من باشم ، تفاوت سنی زیادی داشت ولی هنوز پیر نبود. هر چند موهایش جو گندمی شده و همه جای صورتش پر از خط چروک بود ؛ با این همه تازه به مرز پنجاه سالگی رسیده بود و هنوز نمی شد به او گفت مسن و پیر. آخ که امان از دست این رویا! چطور نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد ! ناخواسته بی آنکه دست خودم باشد با صدای بلند و زخمناکی گفتم:«نوک زبانش را باید قیچی کنم! دختره ورپریده چشم سفید!»
مادر گوشه چشمی نگاهم کرد. انگار که همه غمها و غصه ها عالم ته چشمان او ماوا گرفته بود! آهی کشید وگفت :«برنج را باید زودتر بخیسانی ، من با زرشک پلو موافقم. بلند شوم بروم مرغ بگذارم بیرون! خیلی وقت است که یک غذای درست و حسابی نخورده بودیم!»
آن قدر نگاهش کردم تا رفت توی آشپزخانه. عصبی و خشمگین ، چنگ محکمی به برنجها انداختم. خواستم فحش آبداری را نثار رویا بکنم که دیدم نگاه خیره و کنجکاو ریتا به من و برنج چنگ خورده است! منصرف شدم و از فشار ناراحتی و غضب گوشه لبم را گزیدم و زیر لب گفتم :«زبان رویا هم مثل کاکتوس می ماند . تیغ دار و تیز و برنده است!»
فصل 9
مادر شیون کنان بر سر و رویش چنگ می انداخت. رویا ، ریتا را زیر بغل زده بود واشک می ریخت. من هم از شدت ناراحتی و بغض بر سینه ام چنگ می انداختم و گاهی شانه های مادرم را می گرفتم که زار بزند و دل سنگ را به حال خودش آب می کرد.« دیدی چه خاکی به سرم شد ؟ دیدی؟»
می دیدیم! مگر می شد چشم ها را بست و ندید؟ آخ که چقدر دلخون و پریشان و آشفته بودیم! مادر گفت :«هی گفتم مرد ، جلوی این پسر را بگیر ! عاقبت خاک بر سرمان می کند ! به خرجش نرفت که نرفت ! دیدی چه خاکی بر سرامان ریخت ؛ دیدی؟»
روی سخنش با من بود. سرم را به شدت تکان دادم و احساس کردم مغزم بر اثر تکان شدید جا به جا می شود! مادر میان ضجه و مویه و هق هقش گفت :«لوسش کرد ! ننرش کرد! چشم روی همه کارهایش بست تا عاقبت آن طور شد که نباید می شد !» بعد دوباره بر سر و رویش کوفت.
تلاش کردم نگذارم به صورت خودش چنگ بیندازد ، اما انگار در آن لحظه صاحب نیر وقدرت فوق تصوری شده بود. زورم به دستانش نرسید. ماتم زده گفتم :«تو را به خدا آرام بگیر مادر! الان تمام همسایه ها را می ریزی روی سرمان! بس کن مادر ! بس کن! » ولی مادر به خواهش و لابه من اعتنایی نمی کرد. مدام بر سر و سینه اش می زد و صورتش را خراش می انداخت.
رویا از پشت سر با صدایی غمزده گفت :« حالا داداش رضا را بردند ؟»
برگشتم و نگاهش کردک . چشماش شده بود یک کاسه خون . در تصدیق حرفهایش سر تکان دادم و چشم افتاد به چشمان تیله ای ریتا که با حالت معصومانه ای نگاهم می کرد. انگار می خواست از من بپرسد چه اتفاقی افتاده که ما چند نفر مثل مرغ پرکنده بال بال می زنیم . مادر آرام نمی گرفت.
به رویا گفتم ریتا را رها کند تا به کمک هم مادر را از توی حیاط به داخل خانه ببریم. مادر تا ددی من و رویا دست زیر بازوانش برده ایم و خیال داریم او را از جا بلند کنم ، شیون کنان بر سینه هایمان کوفت و گفت :«راحتم بگذارید ! بگذارید به درد خودم بمیرم..ای خدا! این چه مصیبتی بود! این چه دردی بود ! این چه..»
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:25   #8
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

فایده ای نداشت . مادر تا همه همسایه ها را دور و بر خودش جمع نمی کرد خیالش راحت نمی شد. هر چند چندان هم بعید نبود که با ان همه داد و قال از در و دیوار سرک نکشیده و تا حدودی پی نبرده بودند که چه اتفاقی افتاده. مادر ، همان طور که پا برهنه وسط حیاط زانو زده بود ، سر ر روی زمین گذاشت و در نهایت استیصال و با تضرع با خدای خویش به استغاثه پرداخت. خدا خدا می کردم هر چه زودتر آرام بگیرد و به خانه برگردد . چرا که هیچ حال و حوصله سین جیم کردن همسایه های فضول و به خصوص باجیه خانم رانداشتم. رویا گفت :«کسی رفته پدر را خبر کند؟»
«فایده اش چیست؟ اتفاقی که نباید بیفتد ، افتاد! از دست پدر چه کاری ساخته است ! آن وقت که باید کاری می کرد ، نکرد ، حالا که آب از سر همه ما گذشته...»
بغضم ترکید. گریه امد و آن بغض سنگین لعنتی را شست و فرو برد . مادر حق داشت به آن حالت بگرید و زار بزند . کم مصیبتی نبود که دامن ما را گرفته بود . رضا مرتکب قتل شده بود ! از این بدتر هم مگر می شد؟
واقعا که روز بدی بود ! وقتی یکی از دوستان عتیقه رضا آمد دم در و خبر اورد که رضا در یک درگیری نزاع خیابانی با چاقو طرف مقابلش را از پای در آورده ، انگار که تمام عالم را روی سرمان خراب کرده باشند . مادر جیغ کشید و افتاد وسط حیاط. من و رویا و ریتا نگاه به هم کردیم . رویا زودتر از من به گریه افتاد. من که هنوز در حالت شوک ومات زدگی دست و پا می زدم ؛ ناباوارنه به مادر که بر سر و روی خودش می کوفت نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم آیا واقعا امکان دارد چنین اتفاقی افتاده باشد ؟! به نظر من که همه چیز به خوابی پریشان و کابوسی دهشتناک بیشتر شبیه بود ! چطور امکان داشت ، چطور؟ نمی توانستم رضا را در قالب یک آدم قاتل مجسم کنم ! حقیقتا نمی شد چنین تجسم دردناکی از او داشته باشم ! نه من ، که حتی مادر و رویا هم نمی توانستند در هیچ حالتی رضا را آدمی جانی در تصورشان ترسیم کنند !
واقعا که حادثه تلخی اتفاق افتاده بود ! حادثه ای که از مدتها پیش از وقوع زنگهای خطر را به صدا در ورده بود ؛ اما متاسفانه گوش کر و سنگین نشنید و یا نشنیده گرفت تا اینکه یکباره خودمان را با چنین مصیبت دردناکی رویارو دیدیم و دیگر هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نبود . به راستی مقصر که بود پدر یا رضا؟

مادر فینش را بالا کشید و گفت:«مقصر شمایی ! شما باعث شدی رضا تا این حد لا ابالی و پست بار بیاید ! اگر گوشش را کشیده بودی برایش خط نشان می کشیدی ، زهر چشم از او می گرفتی حالا این اتفاق نمی افتاد . به خدا این اتفاق نمی افتاد اگر...»
پدر با چهره سیاه و دودی و شکسته انگار که در عرض فقط چند ساعت بیست سال پیرتر و شکسته تر شده بود ، میان کلام مادر پرید و با لحنی پر تحسر گفت :« من از کجا خبر داشتم ممکن است چنین اتفاقی بیفتد ؟ من پدرسوخته بی همه چیز خیال می کردم اگر بهش سخت نگیرم فردا مثل دم های عقده ای دلش به حال خودش نمی سوزد. خیال می کردم آدم است. گفتم بگذار هر طور که دوست دارد بگردد و از زندگی اش لذت ببرد...کف دستم را بو نکرده بودم ! چه می دانستم دست به چنین حماقتی می زند. چاقوکشی راه می اندازد وقتل می کند ! مرا ببین ! توی عمرم توی جیبم تیزی نداشته ان آن وقت این پسره بی شعور عوضی چاقو با خودش داشت...اگر می دانستم تا این حد کم ظرفیت است و این قدر زود دست و پای خودش را گم می کند تا خرخره توی پدرسوختگی و شارلاتانی فرو می رود غلط می کردم بهش رو بدهم ! پدر پدر سگش را می آوردم جلوی چشماش!دِدِدِ ! پسره جنس جلب بیخود و بی جهت زده جوان مردم را کشت آن هم سر چی ؟ سر هیچی! «داشتم می رفتم یارو بهم گفت باز این طرفها پیدات شد جوجه!»
لحن و لهجه رضا را تقلید کرد و بعد با لحن خودش ادامه داد :«از کجا می دانستم این تن لش آدم کسی هم بلد است ! از کجا می دانستم؟»
پدر دستش را حایل چشمانش کرد و به حالت زار گریست. این اولین بار بود که او را با چنین حالت عاجزانه ای در حال گریه می دیدم. دردناک بود ! خیلی تاسف بر انگیز و غمناک بود که پدر را این چنین خسته و زار و سرشکسته و نالان ببینم. من که حاضر بودم بمیرم ؛ ولی او را در چنین حالت پریشان و مصیبت زده ای نبینم که در پیش چشمان من و انها ی دیگر با غرور شکسته و زخم خورده ای آه و فغان می کرد ! به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. به خودش دشنام میداد و به روزگار بد عهد خویش ! مادر که تا آن روز هرگز در برابر پدر قد علم نکرده بود و او را در هیچ پیشامد ناگوار مقصر اصلی قلمداد نکرده بود حال که می ددی پدر بچه هایش از سستی ضعف اخلاقی و نیز از تربیت نادرست خودش تا چه حد شرمنده و پشیمان و نادم است ، دلش می خواست همپای او زار زار گریه کند و به زمین و زمان بد وبیراه بگوید.
رویا کتاب شیمی اش را توی دستش لوله کرد و با لحن عاصی و غمزده ای گفت :«ببین رضا چطور روزگار ما راسیاه کرد؟ اصلا نمی توانم هوش و حواسم راجمع کنم. گمان می کنم امتحان فردا را تجدید شوم!»
حق هم داشت در چنین شرایط بغرنجی که جو خانه نا آرام بود و دیگر اعضای خانواده ماتم گرفته و به سوگ پرداخته بودند نتواند تعادل و تمرکز روحی و روانی اش را برای امتحان روز بعد حفظ کند ! واقعا همه ما به طور اسفنامی قدرت تعقل خودمان رااز دست داده بودیم و به درستی نمی دانستیم چه کار باید بکنیم. این اتفاق همچون ضربه ناگهانی پتک سرمان را به دوران انداخته بود و احساس می کردیم همه دنیا دارد دور سرمان تاب می خورد. با لحن دلسوزانه ای گفتم :«حال تو را می فهمم رویا ؛ ولی باید سعی خودت را بکنی! این اوضاع و احوال حالا حالاها درست شدنی نیست، پس چه بهتر که تو هم و غم خودت را صرف درسهایت بکنی ! می بینی که ما به قدر کافی غصه داریم که بخوریم و با تجدیدی تو دیگر نور علی نور خواهد شد!»
به حالت بغ کرده نگاهم کرد و با صدایی که آهنگ اندوهباری داشت گفت :«خودت هم جای من بودی دل و دماغ درس خواندن نداشتی ! پدر را ببین ! تا به حال ندیده بودم تا این حد بیچاره و مفلوک بنشیند و زار بزند. حتی وقتی مادر بزرگ مرد تا این اندازه خودش را نباخته بود. البته حق دارد ! رضا نور چشمی اش بود ! عزیز دردانه اش بود ! خودش لوس و بی تربیت و جاهل بارش آورده بود! خودش ...!»
احساس کردم در این گیر و دار رویا هم زبان تلخی اش گل کرده و طبق عادت همیشه نیش زبانش باز شده است. و می خواهد عقده ی دلش را بگشاید. تشر آلود که نگاهش کردم لب گزه ای رفت و با بغض گفت :« هیچ کدامتان طاقت شنیدن حرف حق راندارید ، گمان نمی کنم هیچ کدام از شما به اندازه من از به بار آمدن چنین فاجعه ای لطمه روحی دیده باشد ! رضا جفت دوقلوی من بود ! یادتان که نرفته ! درست است که من و او همیشه مثل سگ و گربه بودیم ومرتب به هم می پریدیم ، اما...اما به خدا الان احساس می کنم نیمی از خودم را از دست داده ام . هر چه دنبالش می گردم پیدایش نمی کنم! گم شده! نیست ! آخ بیچاره رضا ! حالا حتما توی بازداشتگاه است ! طفلی چه می کشد ؟ حتما مثل سگ پشیمان است و دلش می سوزد ! ببینم جلسه دادگاه کی برگزار می شود؟ مادر می گفت فردا ساعت ده صبح ! تو می روی ؟ هی ریحانه؟ پرسیدم تو می روی؟»
نگاهش کردم و قطره اشکی را که بلاتکلیف به مژه های تاب خورده ام چسبیده بود ، فرو چکاندم. صدایی از ته گلویم با خرخر بیرون امد. خودم هم نفهمیدم چه گفتم :«نه ! طاقتش راندارم ! » و سرم را به کتفم چسبانیدم تا مبادا صدای فریاد گریه ام به هوا بلند شود!
فصل 10
مادر و پدر با دستها و لبهای آویزان از جلسه دادگاه برگشته بودند. هر دو به شاخه های خشکیده درختی می ماندند که هر آن احتمال می رفت ترک بخورند و بشکنند. رویا از بابت بد شدن امتحانش ناراحت بود ورفت توی اتاقش و در را به روی خود ش بست. حتی وقتی پدر و مادر برگشتند حس کنجکاوی اش قلقلکش نداد که از اتاق بیاید بیرون و از اخبار به طور حتم ناگوار مطلع شود که پدر و مادر از دادگاه اورده بودند.
پدر نشست لب طاقچه ! غرق در کهولت و ناتوانی و پیری آدم های هشتاد ساله ساکت و خاموش به جایی نامعلوم زل زد. چین و چروک های صورتش عمیق تر به نظر می رسید. پای چشمانش به طرز وحشتناکی سیاه و کبود شده بود ! مادر هم دست کمی از او نداشت. با چهره ای تکیده و رنگ پریده کنج اتاق ولو شد وبه تابلوی منجوق دوزی شده مینیاتوری که به دیوار رو به رو میخ شده بود ، خیره ماند. ریتا از توی حیاط آمد ویک نگاه به پدر انداخت و یک نگاه به مادر ، بعد سر در گوش من کرد و گفت :«داداش رضا ادم کشته؟»
می دانستم دیگر همه افراد محل می دانند که رضا مرتکب قتل شده . حتی بچه های کم سن و سال مثل ریتا هم در این مورد بحث و کنجکاوی می کردند. همراه با نگاهی تالم آمیز و دردمند به چشمان معصمومش آهسته گفتم:« به این چیزها فکر نکن ! از خانه هم بیرون نرو! باشه؟»
سرش را انداخت پایین و زیر زیرکی نگاهم کرد ، بعد رفت وکز کرد گوشه اتاق نشست. مادر از تابلوی منجوق دوزی شده ای که سال پیش در مدت ده روز تمامش کرده بودم و مادر از فرط شوق و ذوق و خوشحالی آن را قاب گرفته و به دیوار زده بود چشم برنداشت و گفت :« بیچاره شدیم ریحان! بیچاره شدیم.!»
از سر تالم و دریغ و درد نگاهش کردم. همه سینه ام به طرز وحشتناکی آتش گرفته بود و می سوخت! با همان چهره خشک و منقبض و بی حالت و با همان لحن گرفته و سوزناک ادامه داد :«دادگاه او را به قصاص نفس محکوم کرده! چون هنوز هجده سالش نشده ، حبسش کنند تا..»
آن شاخه تکیده خشک سرانجام ترک برداشت و شکست. صدای هق هق دلخراشش همچون نوای غریب مرثیه ای پر سوز و گداز در فضای خالی خانه هوکشان پیچید ، انگار می خواست خودش را از حفاظ در و پنجره و دیوار عبور دهد و به گوش فلک برساند! پدر هنوز نشسته بود لب طاقچه ! هنوز داشت به جایی نامعلوم نگاه می کرد. مادر سرش را چسباند بود به دیوار . صورتش با اشک یکی شده بود. پدر یکهو سر انداخت پایین. حواسم به مادر بود و متوجه نشدم آیا او هم ترک برداشت و شکست یا هنوز همان منظره غمگین و جانگداز خویش را حفظ کرده بود. صدای گریه اش بلند نشده بود. کاش گریه می کرد! کاش مثل ان روز همه بندهای غرور چندین ساله اش را می شکست و به حالت زار می گریست! نفرین می کرد ! به زمین و زمان ! بد وبیراه می گفت ، به خودش و به این و ان! اوه خدای من! کاش سد اشکهای پدر می شکست ! باید خودش را راحت می کرد! می ترسیدم ان بغض سنگین لعنتی که حفره گلویش را پر کرده بود برای ابد همان جا جا خوش کند. هر لحظه جانش را به لبش برساند و دلش را ریش کند! زهر غلیظ غمی جانکاه را به تمام وجودش تزریق کند و ذره ذره به نیستی و نابودی بکشاند! همان بغضک بسته و خشکیده و پلید ؛ کاش ابر چشمانش باریدن بگیرد ! کاش ! اما پدر گریه نکرد . سر به روی سینه داشت و هیچ تکان دیگری به خودش نداد.

«داشتی به چی فکر می کردی رویا ؟»
«به رضا ! اینکه الان کجاست و چه احساسی دارد!»
در کنارش نشستم و زوایای آن اتاق دوازده متری رااز نظر گذراندم . به رخت آویر کنار در یک دست کت وشلوار راه راه مشکی اویزان بود که مال رضا بود! گوشه اتاق یک کمد چهار طبقه وجود داشت که هر طبقه ای ، به ترتیب سن از بالا تا پایین مال یکی از ما بچه ها بود. طبقه سوم مال رضا بود چون مادر می گفت رضا درست ده دقیقه بعد از رویا به دنیا آمده! رویا همیشه وقتی مورد هجوم نصایح و اندرز برادرانه رضا قرار می گرفت ، آن ده دقیقه را مثل پتک بر سرش می کوبید و به او می گفت حق ندارد به عنوان برادر کوچک تر در کارهایش دخالت کند ! رضا هم عصبانی می شد وخطاب به مادر می گفت:« حالا نمی شد مرا زودتر به دنیا بیاوری مادر؟ این دختر فکرکرده ده سال از من بزرگ تر است! بابا جان بکی بهش بگوید ده دقیقه زودنر به دنیا آمدن که این قدر فیس و افاده ندارد!»
مادر می خندید. گویی با همه وجودش ! مثل حالا که می گریست ! انگار با همه ذرات جان ملولش ! رویا سرش را بر روی شانه من گذاشت و با صدای که بوی بغض و گریه می داد گفت :« دلم خیلی برایش تنگ شده ! تو چی؟»
دستش را دردست گرفتم و محزون و دل شکسته گفتم:«من هم دلم برایش تنگ شده ! کار بسیار خبطی کرد که..ببینم مگر تو فردا امتحان نداری؟»
«حوصله اش را ندارم...حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم.»
سرش افتاد روی سینه ام ! اشکهایش بی محابا می ریخت. دست نوازشی بر سرش کشیدم. موهای خرمایی رنگش بی هیچ حالتی بر روی شانه هایش رها بود. از وقتی این اتفاق افتاده بود دیگر به خودش نمی رسید. دیگر مثل سابق چند ساعت از وقتش را رو به روی آینه به هدر نمی داد. مرتب روسری اش را جلوی آینه عوض نمی کرد . دور از چشمان مادر به خودش کرم پودر و ماتیک نمی مالید ! به خودش بی اعتنا شده بود! برایش دیگر مهم نبود زیبا و جذاب جلوه کند یا با همان سر و شکل معمولی در انظار ظاهر شود ! صدای فین فین دماغش که بلند شد گفتم :«بیخودی داری خودت را عذاب می دهی رویا ! تو الان در موقعیت حساسی قرار گرفتی ! بهتر است بدانی هیچ چیز نباید تو را از درس و امتحان بیندازد ! ببین ما به اندازه کافی غصه داریم . دلت به حال پدر و مادر بسوزد! می بینی چقدر غصه می خورند و زجر می کشند؟ ما باید رعایت حالشان را بکنیم . نه اینکه بدتر دلشان را ریش کنیم. خودشان به اندازه کافی قلب هایشان زخم برداشته ، دیگر من و تو نباید برایشان غصه و غم بتراشیم...هان! این طور نیست!»
سر از روی سینه ام برداشت . چمن خیس نگاهش را به چمن خشکیده نگاه من پیوند زد و گفت :«دارم از فرط ناراحتی دق می کنم ریحان ! به خدا دارم دق مرگ می شوم ! کسی نمی فهمد..هیچ کس نمی فهمد که من چه زجری می کشم ودر دلم چه غوغایی بر پا شده ! اوه ریحان من...» و دوباره زد زیر گریه.
به هیچ وجه نمی توانستم آرامش کنم. خودم ،با وجود همه دلمردگی و ماتمزدگی ، مجبور بودم او را به صبر و شکیبایی و آرامش دعوت کنم. کاری که حتی از عهده خودم نیز بر نمی آمد و من تنها در ظاهر متانت و صبوری خودم را حفظ می کردم. اگر قرار به تسلی دادن و دعوت به آرامش و بردباری بود خودم بیشتر از همه به دلجویی و تسلی خاطر نیاز داشتم چون ظاهر آرام و خونسرد خودم را حفظ و آن همه ناراحتی و انقلاب روحی و روانی ا در پشت نقاب خشک و بی روح چهره ام پنهان کرده بودم ، آدم بی احساس و بی عاطفه ای جلوه می کردم که از این حادثه چندان ضربه نخورده بود و انگار نه انگار که اصلا قلبی هم درون سینه اش می تپید !
«ببین رویا! همه ما از این مصیبت به یک اندازه لطمه دیدیم. کسی نمی تواند بگوید کدام یک از ما از نظر روحی و عاطفی بیشتر آسیب دیده ولی باید بگویم این همه بی قراری و ناآرامی تو هیچ توفیری به حال هیچ کس ندارد. گریه ها و ضجه ها و ناراحتی های ما چیزی را عوض نمی کند ! شاید تنها باعث تسکین آلان و زخمهای قلبی مان شود ، اما...»
«ریحان ، می خواهم چیزی را به تو بگویم ؛ قول بده به هیچ کس نگویی!»
مرا با ش که همه انرژی ام را داشتم صرف تسلی دادن به او می کردم و آن وقت او می خواست پرده از رازی که نمی دانم در ان موقعیت بغرنج چه جای گفتنش بود ؟ بی آنکه از این بی راهه رفتنش به خشم بیایم و نشانه های دلخوری و ناراحتی رادر چهره ام نمایان سازم گفتم:« چه می خواهی به من بگویی! امیدوازم باز هم از آن رازها نباشد!»
سرش را به عللامت نفی جنباند و باته مانده ای از بغض باران زا که هنوز ته گلویش ماسیده بود گفت :«نه..از آن رازها نیست، ولی شاید اگر آن را به تو بگویم ، برق از چشمانت بپرد ! فقط باید قبلش به من قول بدهی که چیزی به کسی نگویی ، سرم داد نکشی و ملامتم نکنی . باشه ؟ باشه ریحان؟»
دلم داشت قاچ می خورد ودردی ناشناخته به ته دلم چنگ می انداخت. معلوم نبود چه می خواست بگوید گه این همه از قبل سفارش می کرد و نگران بود ! کم کم داشت صبر و متانت مرا نیز به پایان می رساند. رفته رفته حس میکردم نزدیک است از ات حالت ساختگی آرامش و خونسردی بیرون بیایم و مثل دیگی که به جوش امده باشد ، سرریز شوم. آب دهانم را جمع کردم و فرو بلعیدم. گلویم خشک شده بود. امیدوار بودم خبر هولناکی را نشنوم ، چرا که هیچ طاقتش رانداشتم. او خیره خیره نگاهم می کرد ، انگار داشت با خودش تصمیم می گرفت آیا می تواند به من بگوید یا نه؟ سکوت هر چه بیشتر ادامه پیدا می گرد قلبم قاچ بیشتری می خورد. عاقبت طاقت از کف دادم و گفتم :«پس چرا لالمونی گرفتی رویا! بگو تا قلبم نایستاده!»
سرش را انداخت پایین. مثل ادم های گناه کرده که دچار عذاب وجدان شده باشد گوشه لبش را می جوید. مرتب سرش را تکان می داد. هر آن امکان داشت دوباره به گریه بیفتد. اوه خدای بزرگ ! این دختر به طرز دردناکی مرا دچار دلشوره و اضطراب کرده بود ! دلم پیچ می خورد و نزدیک بود نفسم به شماره بیفتد. پس چر حرفی نمی زد؟ خودش را خلاص نمی کرد و مرانیز هم ! واقعا دیگر نمی توانستم بر خودم مسلط باشم. حوصله ام را بیش از حد ممکن سر برده بود.
«رویا !...»
با نهیب من انگار که از خواب عمیقی پرید ؛ هول و دستپاچه نگاهم کرد. کاسه چشمانش ابریز آب بود ! چمن سبز نگاهش چیزی نمانده بود برای چندمین باز ، یک دل سیر ، ابیاری شود. عاقبت لب از لب گشود و آن سکوت لعنتی با صدای اندوهگین و غم افزای او شکست:«ریحان ! من باعث شدم ، من ! خودم را نمی بخشم ! نه! نمی بخشم!»
اگر چه حرفهایش مبهم وگنگ و رمز آلود بود ،می توانستم واقعیت شومی را که در پس ان حرفها ی بی سر و ته نهفته بود حس کنم. او باعث شده بود چنین مصیبتی دامان ما را بگیرد . من این را فهمیده بودم. اگر چه هنوز ار کیفیت و چگونگی ماجرا خبری نداشتم ، دانستن همین که باعث و بانی این حادثه هولناک کسی به جز رویا نیست ،خودش کم دردی نبود. چانه اش می لرزید. دستش را بر روی دهانش گرفته بود تا احتمالا جلوی جیغ بی اختیارش را بگیرد. لابد می خواسته از دست خودش فریاد بکشد ؛ اما سعی داشت صدا را در گلویش خفه کند. با اهی از نهاد بر آمده نگاهش می کردم. منتظر بودم هر چه زودتر جا ن بکند و همه چیز را شرح دهد! برای این که او را به این کار وادارم با لحنی تند و طغیان زده گفتم :«دِ خبرت زودتر بگو و خلاصمان کن ! تو باعث شدی چی ؟ به خدا اگر همین حالا به من نگویی چی شده و توی آن دل صاحب مرده ات چه خبر است ، سرت را می کوبم به دیوار . فهمیدی؟»
رویش را از من برگرداند. انگار این طور بهتر بود. راحت تر می توانست حرفهای دلش را بریزد بیرون! آن طور که نگاهش رااز نگاه من گریزانده بود ، بی هیچ ترس و ابا و خجالت زدگی می توانست همه چیز را شرح دهد و به گناهی که احساس می کرد اعتراف کند ! آری این گونه بهتر بود ! به نفع من هم بود . چرا که تاب تحمل دیدن آن همه شرم و درماندگی و عجز و گناه را کهدر ته دچشمانش تلنبار شده بود ، درخودم نمی دیدم. در آن صورت دلم به حالش به رقت می افتاد و این ترحم و دل سوزاندن به حال کسی که احتمالا مرتکب جرم و گناهی شده بود چندان منطقی نمی نمود!
عاقبت زبان نحوست زده خویش را از هم گشود و مرا بیش از پیش در بهت و حیرت و تالم و درد فرو برد :«چند روز پیش که خبر مرگم از جلسه امتحان بر می گشتم ، داوود سر راهم را گرفت. من از او هیچ خوشم نمی آمد. یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش!»
اسم داوود که بر زبانش آمد سرم به دوران افتاد وتقریبا تمام بدنم کرخ و بی حس شد.
«قصدش ایجاد مزاحمت بود. چند متلک به من اندخت. سر تا پای مرا سوت زنان بر انداز کرد و کلی قربان صدقه ام رفت. من هم که بدم آمده بود چند فحش آبدار نثارش کردم ، ولی او بیشتر خوشش امد و قهقهه زد ! می خواست به زور خودش را به من بچسباند که من سر و صورتش را چنگ انداختم و یک لحظه توانستم خودم رااز چنگالش بکشم بیرون. باورم نمیشد بتوانم از چنگش فرار کنم ؛ اما خدا به دادم رسیده بود. پا به فرار گذاشتم و تا به خانه برسم جانم به لبم رسید. ریحان ، من می ترسیدم. از داوود تا سر حد مرگ وحشت داشتم. آخر هیبتش بد جوری هولناک بود. دل ادم را می لرزاند . می ترسیدم باز هم مزاحمم شود. توی کوچه خلوت گیرم بیندازد و من نتوانم کاری بکنم ! می ترسیدم مثل ان روز بخت با من یار نشود و عاقبت به چنگش بیفتم ! اولش می خواستم به تو بگویم ؛ اما به نظرم رسید تو باز به من غرغر می کنی و همه چیز را می اندازی گردن من و می گویی مقصر خودم هستم که رفتار درستی ندارم و فقط می خواهم جب توجه کنم! به مامان و بابا هم که چیزی نباید می گفتم! این طور شدکه دلم را زدم به دریا و موضوع را با رضا در میان گذاشتم ! گفتم اگر بلایی به سرم آمد دست کم او از قبل در جریان باشد ! چه می دانستم رگ غیرتش متورم می شود و کار دستمان می دهد! به من گفت داوود را می شناسد و تا حالا هزار مرتبه مزاحم دخترهای مردم شده ! می گفت چند بار هم با هم گلاویز هم شده و یا هم کرکری هم دارند! می گفت پنج شش سالی از او بزرگتر است ؛ اما به هیچ وجه به او باج نمی دهد. می گفت ...اخ ریحان !...ریحان!..صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم دیدم رضا می خواهد از خانه بزند بیرون. از او پرسیدم کجا می روی؟ گفت قرار است او با دو سه تا از دوستانش بروند و کتک مفصلی به داوود بزنند! گفت اگر جلویش را سفت و سخت نگیریم ممکن اسن کاری بکند که نباید بکند ! من احمق قند توی دلم آب شد. از اینکه برادر غیرتی ام می خواست برود و به خاطر خواهرش با ان جوان بی سر و پا در بیفتد خوشحال بودم. به او گفتم ، تو زورت به او نمی رسد ، او برای خودش غول است ! گفت چنان بزنم توی خال این غول که خودش حظ کند ! گفتم گوشش را بگیر و بگو از این به بعد مزاحم خواهر من نشو و سر راه او قرار نگیر ! گفتم به او بگو رویا برای آدمی مثل تو حتی تره هم خورد نمی کند! گفت باشد ،خیالت جمع! بعد نمی دانم دیگر به او گه گفتم و او به من چه گفت. خوب خاطرم نیست. فقط وقتی داشت می رفت گفت الان دیگر خبرش از خانه زده بیرون. صبحها او در مغازه خوار بار فروشی پدرش را باز می کند. بعد برگشت و به روی من نیشخند زد. گفتم ازش خوب زهر چشم بگیر تا بعد از این جرئت نکن سر راه من سبز شود! آن قدر کتکش بزنید که حسابی حالش جا بیاید. گفت ای به چشم! خودم هم باهاش یک کمی خورده حساب دارم که امروز باهاش صاف می کنم. بعد هم رفت ، اما نه ، قبل خداحافظی از من قول گرفت راجع به این موضوع به کسی چیزی نگویم. من هم به او قول دادم چه می دانستم این جوری می شود؟ چه می دانستم رضا توی جیبش چاقو دارد و ممکن است خون آن پسرک را بریزد! هان؟ من که کف دستم را بو نکرده بودم..از کجا می دانستم رضا تا این حد حماقت به خرج می دهد و دست به چنین جنایتی می زند..حالا احساس گناه می کنم....تقصیر من بود ! اگر می دانستم را تا این حد جاهل و بی عقل است لال می شدم و چیزی نمی گفتم...اخ ریحان! نمی دانی چه عذابی می کشم! نمی دانی چطور از دورن جلز و ولز می کنم و به روی خودم نمی آورم . اگر جلوی دهانم را گرفته بودم ، اگر تشویقش نکرده بودم، اگر...»
بله ،اگر ! اگر ! کاش این اگر ها پیش از وقوع چنین فاجعه ای به کار می آمدند ! نه حالا که کاری به جز برانگیختن حسرت و اندوه از دستشان بر نمی آمد. من دیگر حرفهای رویا را نمی شنیدم. فکرم ، با همه جراحتی که برداشته بود ، به جایی که نمی دانم کجا پرکشیده بود ودلم با هر تپش دچار درد جانکاهی می شد که گریزی از ان نبود.
فصل11
ریتا با صدای آکنده از شوق و پر هیجان از وسط حیاط داد زد :« مامان ، مامان ، خاله روح انگیز امده..با پسرخاله هوسف!» من و رویا و مادر هنور به دنبال چادر و روسری توی دست و پای هم می لولیدیم که پسرخاله یوسف با صدای بلد خطاب به ریتا گفت :« هوسف نه خره ! یوسف!»
مادر چادر به سر کرد و رو به من گفت :«نمی دانم چی شده که روح انگیز به یاد ماافتاده ! خدا به خیر بگذروند!» و جلوتر از ما برای پیشباز از در رفت بیرون.
رویا ، در حالی که روسری اش را روی سرش مرتب می کرد گفت :«مگه خاله روح انگیز خودش قهر نکرده بود! پس چی شد که...؟»
خیلی بی حوصله حرفهایش را قطع کردم و گفتم :«چه می دانم؟! حتما تا شنیده رضا قتل کرده امده سر و گوش آب بدهد! آه...یوسف راببین..با ان قیافه نکبتش!»
رویا گفت:«بزن کنار ببینم!»و خودش را به من چسباند و به آن سوی پنجره نگاه انداخت.
مادرداشت صورت یوسف را می بوسید. خاله روح انگیز با نگاه و اکراه در و دیوار خانه را از نظر می گذراند. رویا گفت :«ببین چطور دارد خانه ما را دید می زند! انگار خودش از دربار و قصر زرینش آمده و پا به کلبه محقر ما گذاشته ! تو را به خدا نگاه کن! خیال کرده یادمان نیست توی چه خراب شده ای زندگی می کنند!»
مادر ، پس از خوشامدگویی مفصل و طولانی ، در حالی که آنها را به داخل دعوت می کرد گفت :« آدرس ما را از کجا پیدا کردید؟ ما یک سالی هست از محله قدیمی مان امدیم توی این محله!»
خاله روح انگیز با لحن گلایه آمیزی گفت :« بعله !خواهر آدم ادرس محل سکونتش را به اطلاع نزدیکترین کسانش نمی رساند ، مجبور شدیم از غریبه ها بپرسیم..»
مادر سر تکان داد و گفت :«ای بابا ،ما که سال به سال همدیگر را نمی بینیم ، توقع داشتی همه جا جار بزنیم که ای ما خانه خریدیم و به این محله امدیک تا شاید به گوش شما برسد !؟ تو خودت از ما کناره گرفتی ...نگو نه که هزار و یک دلیل و مدرک دارم. حالا بفرمایید تو..اول یک شربت خنک نوش جان بفرمایید تا بعد به گله گزاری های هم گوش کنیم!»
رویا گفت :« این را می گویند حرف حسابی!» و تندی پرید و خود ش را به در ورودی رساند. در را باز کرد و با رویی گشاده و فریادی شوق آمیز به استقبال خاله جانش رفت و چنان دست بر گردنش انداخت و به او آویزان شد که کیف دستی خاله از دستش افتاد زمین. یوسف ، در حالی که با ولع و نگاهی خریدارانه سر تا پای رویا را بر انداز می کرد ، خطاب به مادر گفت :«هزار ماشاءاله رویا چه بزرگ شده و چه بر و رویی پیدا کرده!»
مادر که از شنیدن تعریف و تمجید از زبان پسر خواهرش در مورد رویا چندان راضی به نظر نمی رسید ، در پاسخ تنها به لبخندی کوتاه و زورکی اکتفا کرد. خاله روح انگیز چنان قربان صدقه رویا می رفت و رویا چنان حودش را برای او لوس می کرد که نزدیک بود از دیدن ان صحنه ی بیش از اندازه تصنعی حالم به هم بخورد. هیچ کس متوجه من نبود که در کنار در ورودی ایستاده و در انتظار فرصتی برای خوشامدگویی بودم . حتی هیچ کدامشان سلام مرا هم نشنیدند. چند بار گلویم را صاف کردم ، بلکه حواسشان به طرف من کشیده شود ؛ ولی انگاز نه انگار که من هم وجود داشتم.
«اوه خاله روح انگیز ، چه خوب که قهر و کینه را کنار گذاشتید و عاقبت به دیدنمان آمدید. به خدا از بی کسی مردیم...همین دیروز بود که به مادر می گفتم کاش خاله روح انگیز می آمد ، من که دلم برایش یک ذره شده!»
ار فرط تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. همیشه از تظاهر و ریا و خودشیرینی رویا بدم می آمد. او به قدر کافی جذبه برای جلب توجه در خودش داشت ، دیگر لازم نبود لب به تملق و اغراق و چاپلوسی بگشاید! جدا که این خصوصیت ذاتی او را مشمئزکرده بود و حال مرا به هم می زد. خاله رو ح انگیزدر پاسخ تملق رویا در کمال خونسردی و نامهربانی گفت :« خودم می دانم که تا چه حد بی کس و کارید! آن از خانواده پدری ات که هر کدام توی شهر و دیار دیگری آواره و ولو هستند ، آن هم از فامیل مادری که مادرت دور همه آنها را خط کشیده و چسبیده به شوهرش!»
مادر به نشانه اعتراض لب از هم گشود تا چیزی بگوید که رویا ناقلایی به خرج داد و برای جلوگیری از هر گونه برخورد کدورت امیز و مرافعه ی لفظی با همان زبان شیرین و چرب و نرمش گفت :« باز هم به شما که ما را یادتان بود و از این طرفها پیدایتان شد ! نمی دانید چقدر خوشحالمان کردید ؛ خصوصا مرا.»
خاله روح انگیزانگار از ته دلش خندید. از خود شیرینی رویا خوشش امده بود و نیشگونی از لپهایش گرفت. «مثل ان وقتهای خودم می مانی ! شیرین و جذاب و خواستنی!»
«سلام!»
تقریبا داد زده بودم. احساس کردم گلویم خش برداشت. صدایم ان قدر بلند بود که عاقبت انان متوجه من شدند! چشمان یوسف که لحظه ای از تماشای چهره رویا غافل نمانده بود ، به سرعت چرخی خوردند و به سوی صدا برگشتند. خاله روح انگیز با حالتی پرغیظ نگاهش را به نگاه من پیوند زد! طوری پشت چشم نازک می کرد و کرشمه می آمد که انگار به روح جنی اش برخورده بود! تاب تحمل نگاه های خصمانه و بی لطفشان رانداشتم. توی دلم به خودم لعن و نفرین فرستادم. کاش برای جلب توجه این مادر و پسر نامهربان با صدای بلند سلام نکرده بودم سرانجام خاله روح انگیز ، با صدایی که لحن غریبی داشت و انگار که روی سخنش با کلفت ان خانه باشد گفت :« تو هنوز شوهر نکردی ورپریده؟ تو که این قدر بی دست و پانبودی!»
یوسف فوری مزه ریخت :«کی دلش می خواهد با برج زهرمار ازدواج کند !»
رویا دوباره میانجی شد و واسطه گری کرد :«بفرمایید تو ! تا کی می خواهید دم در بایستید ...؟»
مادر دنباله حرفهای رویا را گرفت و گفت :»بله ، بفرمایید تو ! هوا گرم است ! یوسف جان پس چرا معطلی خاله؟»
حواس یوسف به رویا بود که زیر زیرکی داشت به من نگاه می کرد. انگار فهمیده بود مثل بادکنکی در حال ترکیدن هستم. واقعا هم هیمنطور بود. احساس خفگی می کردم. بدجوری ضایع شده بودم و فکر می کردم شخصیتم را مثل پوسته تخم مرغ زیر پای خود له کرده اند. سر انجام آمدند تو. دلم می خواست گوش رویا را می گرفتم، به گوشه ای می کشاندمش و به او تذکر سفت و سختی می دادم که حواسش را جمع کند و این قدر مزه نریزد. تهدیدش می کردم اگر به قصد عزیز کردم خودش بخواهد مجیز این مادر و پسر پر تفاخر و متکبر را بگوید گیسش را از ته می کنم ! تا رویا به آشپزخانه برود و شربت آب لیمو درست کند ، من به قصد تجدید روحیه به اتاق رفتم.چشمانم نم نم برداشته بود و هر آن امکان داشت که اشک از گوشه چشمانم سرازیر شود . در آینه به خودم نگاهی می انداختم و افسوس می خوردم . به خود بد و بیراه می گفتم. «اگر به خاطر این مادر و پسر بی شعور و احمق بخواهی اشکهاین را به هدر بدهی چشمانت را از کاسه در می اورم. بهتر است محل سگ بهشان نگذاری! مهمان هستند که هستند ! اگر بخواهند دستم بیندازند من می دانم و آنها!»
چند نفس عمیق کشیدم و بعد بر خودم تسلط پیدا کردم ، از اتاق آمد م بیرون. یوسف داشت سر به سر ریتا می گذاشت.
«آن چیه که مثل زهرمار می ماند. تلخ و ترش و بدمزه است!:
«شربت سرفه...»
«نه خره! آبجی ریحان تو !»
«نه خیر ! آبجی ریحان من اصلا زهر مار نیست! شربت سرفه است که تلخ و زهرمار و بدمزه است!»
با حرص لبهایم را بر هم فشردم. بی آنکه واکنشی از خودم نشان بدهم ، آرام رفتم و به گوشه ای خزیدم. رویا چسبیده بود به زانوی چپ خاله روح انگیز که داشت می گفت :«جدا؟! پناه بر خدا ! ما که نمی دانستیم! از کجا باید خبردار می شدیم!..چه وحشتناک!»
فهمیدم مادر قضیه رضا را برای خواهرش شرح داده بود که او داشت با ان چهره وارفته و هراس زده نگاهش می کرد و آن حرفها از زبانش پرید بیرون. رویا حرفهای دو خواهر را درباره این موضوع با چنان علاقه ای گوش می کرد که انگار خودش اصلا در جریان نیست. انگار نه انگار که مسبب اصلی ان فاجعه شوم و اسفناک کسی به جز خودش نیست. معلوم نبود چرا از دستش آن قدر عصبانی و خشمگین بودم که دلم می خواست تمام غیظ و حرص درونی ام را با یک سیلی آبدار توی گوشش خالی کنم. یوسف دست از سر ریتا برداشت و خودش ر ا به کنار رویا کشید. چیزی سر در گوشش گفت که باعث خندیدنش شد . من نفسم را فوت کردم بیرون. هر ان خودم را مثل باروت در حال انفجار در حال انفجار می دیدم. فکر کردم یعنی خاله روح انگیز تا این حد کینه ای و بدعنق است و هنوز از بابت دو سال پیش از دست من دلخور و عصبانی است؟ تصور می کردم آن قضیه پس از دو سال رنگ کهنگی به خودش گرفته و رفته رفته به دست فراموشی سپرده شده بود ، اما با این رفتار سرد و بی اعتنایی مفرط خاله روح انگیز که انگار می خواست مرا هر لحظه زیر فشار و شکنجه روحی قراردهد ، پیدا بود که هنوز از بابت آن قضیه دل چرکین است و دلش می خواهد که سر به تنم نباشد !
«تو چای می اری یا من ؟»
روی سخن رویا با من بود. یوسف به جای من که به حواس پرت نگاهشان می کردم و گیج نشان می دادم با در آوردن ادا جواب داد :«چای که تو بیاوری خوردن دارد رویا!»
رویا از خوشی ریسه رفت. خاله روح انگیز نگاه پر نخوتی به سوی من انداخت. رویا میان ریسه هایش گفت:«وای یوسف ، تو را به خدا شکلک در نیار ! قیافه ات خیلی خنده دار می شود !»
فصل 12
دو سال پیش که به اتفاق مادر و رویا و ریتا مهمان خاله روح انگیز بودیم که توی حصارک کرج منزل داشتند ، برای یلدا خواهر یوسف ، خواستگاری آمد که از خانواده ای سرشناس و مرفه اهل کرج بودند. در واقع ، خاله روح انگیز مارا دعوت کرده بود که پز خواستکار دخترش را به ما بدهد و کلی به ما فخر بفروشد ! اولش قرا نبود به کرج برویم و در این مراسم خواستگاری شرکت کنیم ، اما بعد مادر گفت:« اگر نرویم روح انگیز خیال می کند ما بدمان آمده و از سر بخل و حسادت نرفتیم ، چون چشم دیدن خواستگار دخترش را نداشتیم.» و خلاصه این طور شد که رفتیم. البته پدر و رضا ماا را در این رفتن همراهی نکردند.
تقریبا نزدیکی های شهریور بود و کم کم هوا داشت رو به خکی می رفت. یک روز بعد از رفتنمان به منزل خاله روح انگیز ، خواستگار به اتفاق خانواده اش امد. خواستگار جوان برازنده ای بود و بسیار متشخص می نمود. یلدا سر از پا نمی شناخت ؛ بخصوص که همسن و سال من بود و می خواست خودش را به هر جهت به رخ من بکشاند. البته من در مورد این موضوع کاملابی اعتنا بودم. با خودم گفتم بگذار یلدا هر چه دلش می خواهد فخر بفروشد ! اگر دلش به همین چیزها خوش است ، بگذار خوش باشد!
واقعا ته دلم اعتراف می کردم که ان جوان بلند بالا همه چیزش از یلدا سر است ؛ چه از نظر خانوادگی و چه از لحاظ موقعیت اجتماعی. نمی دانستم ترتیب آشنایی شان چگونه بود ؛ اما به گمانم یلدا با خواهر خواستگار دوست جان جانی بود ! چنین به نظر می رسید که باعث و بانی این خواستگارش هم کسی به جز خواهر خواستگار نیست. حرفها هنوز روال عادی به خود نگرفته بود که قرارشد یلدا با سینی چای به پذیرایی برود. من هم تا آخرین لحظات در کنارش بودم. فیس و افاده هایش را به جان خردیم و خم به ابرو نیاوردم. حتی به او نگفتم که خواستگارش از هر لحاظ از او سرتر است و خیلی شانس آورده که اولین خواستگارش چینن جذبه و ابهتی دارد! حتی برای اینکه هول نکند و دست پاچه نشود به دروغ اذعان داشتم که او از خواستگار خیلی برتر است و از این دست تملق و چاپلوسی که من کمتر به کار می بردم و تنها در موقعیت های استثنایی به این شیوه متوسل می شوم.سعی کردم به او آرامش ببخشم و روحیه اش را تقویت کنم. وقتی سینی را توی دست گرفت انگار که زلزله ای چند ریشتری به جانش افتاد ! چنان به لرزه افتاد که اگر زود به دادش نمی رسیدم چه بسا با همان سینی نقش بر زمین می شد. رنگ از رخسارش پریده بود. برایش آب قند درست کردم و یواشکی ، به وسیله ریتا ، خاله روح انگیز را به اشپزخانه کشاندم. خاله روح انگیز با دیدن چهره بی رنگ و روح یلدا چنان بر اشفت و دست و پای خودش را گم کرد انگار دنیا به آخر رسیده . خوب خاطرم هست چقدر دخترش را به باد انتقاد و ملامت گرفت و بدتر باعث آشفتگی روحی و روانی اش شد. :«این چه ریختی است که پیدا کردی دختر؟ خدا مرگم بدهد ، با این قیافه که در برابرشان ظاهر شوی می روند و پشت سرشان راهم نگاه نمی کنند! چقدر بهت گفتم خودت رانباز ! اعتماد به نفس داشته باش ! چنان رنگ از رویت پریده انگار مادر زادی تالاسمی بودی! پاشو خودت را جمع و جور کن! د یا الله!»
یلدا با سنگینی کوه از جایش بلند شد. خاله روح انگیز خطاب به من با لحن چاپلوسانه ای گفت:«ریحانه جان ، تو سینی چای راببر و حواسشان را پرت کن و بگو تلفن با یلدا کار داشت تا من ببرمش توی اتاق و یک مقدار ماتیک به سر و رویش بمالم! با این ریخت که شبیه مرده از گور برگشته می ماند و خواستگار را فراری می دهد!»
اولش می خواستم قبول نکنم. نمی دانم چرا. نمی خواستم جلوی خواستگار کسی دیگر چای ببرم. اصلا به من چه؟ اگر دلم به حال خاله روح انگیز و حالت استیصالی که داشت نسوخته بود ، حتما می گفتم نه و قبول نمی کردم. خاله روح انگیز دوباره با لحنی خواهش آلود گفت:« تو را به خدا ریحان ! چای یخ کرد!»
انگار چاره ای به جز این نبود و مجبور بودم این مسئولیت را قبول کنم. خاله روح انگیز صبر نکرد تا من تصمیم بگیرم. چنان دست یلدا را دنبال خودش می کشید که من گفتم حتما کتفش در رفته! چادرم را روی سرم مرتب کردم و سینی چای را گرفتم دستم. انگار برای من خواستگار آمده بود هول کرده بودم! اما بعد وقتی یادم افتاده خواستگار مال یکی دیگر است و و بیخود قلبم تند می زند مقلب و پریشان شده ام ، توانستم بر خودم مسلط شوم. با سینی چای که وارد پذیرایی شدم چشمان وق زده مادر و رویا به سوی من چرخید . مار تقریبا جیغ زد :«تو چرا ریحان؟»
انگارمرتکب بزرگترین خطای ممکن شده باشم تا بناگوش سرخ شدم و یادم رفت دروغی راکه خاله روح انگیز در توجیه حضور نیافتن عروس با سینی چای در برابر خواستگارش به من دیکته کرده بود بر زبان بیاورم و خیلی ساده و عادی گفتم:«یلدا دستپاچه بود و نزدیک بود غش کند ، خاله روح انگیز او را به اتاقش برد تا کمی سرخاب و سفیداب بمالد به رویش ...»
متوجه لب گزه ی مادر بودم. همین طور نگاهی که از سر تمسخر و استهزا میان خواستگاران رد و بدل شده بود. دلم می لرزید . مادر مثل میخ توی مبل زهوار درفته اتاق پذیرایی فرور فته بود. تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب داده ام ، ولی دیگر کار از کار گذشته بود. نمی شد بندی را که به آب داده بودم از اب بکشم بالا. مادر حق داشت ا ن طور خجالت زده و شرمسار نگاهش را از جمع بدزدد و رنگ به رخسار نداشته باشد. فکر کردم اگر خاله روح انگیز بفهمد محشر به پا می کند !سینی چای را گرفتم جلوی تک تک مهمانان. خواهر خواستگار که با حالت عجیبی نگاهم می کرد انگار می خواست سرم را گوش تا گوش ببرد و بندازد کف سینی ، ارام خطاب به من گفت:«زیاد که حالش بد نشده؟»
نتوانستم چیزی بگویم. بغض کرده بودم. کاش قبول نمی کردم باسینی چای در برابرشان ظاهر شوم. اگر قبول نمی کردم این اتفاق نیم افتاد و من دیوانگی به خرج نمی دادم و آن حرفها از دهانم نمی پرید بیرون!حال خودم را نمی فهمیدم. انگار درون حفره تنگ و مسدودی گیر افتاده باشم ،دچار نفس تنگی شده بودم. سرم داشت به دوران می افتاد. سینی را گرفتم جلوی خواستگار که شق و رق نشسته بود توی مبل ونگاه می کرد. از سر گیجی سر بلند کردم و نگاه محزون و غمینم را به دیده اش پاشیدم ، گویی با ان نگاه التماسش کنم که آن حرفها راکه بسیار نسنجیده و بی اختیار از دهانم خارح دشه بود نشنیده بگیرد ؛ اما ...آن نگاه ادامه پیدا کرد. متوجه زمزمه های دور وبرم بودم که رفته رفته به هیاهو تبدیل می شد. او خم شد و یک استکان چای برداشت و با لحنی اهنگین و دلنواز که هر وقت به یادش می افتم خون داغی به گونه هایم می دود گفت:« چه خوب که یلدا خانم غش کرد و باعث شد که ما با شما آشنا شویم!»
مادر از پشت سر به شده به سرفه افتاد. من با دهان وامانده از حیرت و شگفتی نگاهش می کردم. کسی از میان آن جمع گفت:«چه اتفاق جالبی!»
من مانده بودم چه واکنشی از خود نشان دهم . آن طوری که در زیر درخشش خورشید نگاه او قرار گرفته بودم مثل این بود که تمام تنم داشت درون کوره می گداخت ، می سوخت و خاکستر می شد.
در همین اثنا خاله روح انگیز و یلدا وارد اتاق شدند. خاله روح انگیز می خندید:«ببخشید که یلدا جان خدمتتان نرسید! یم تلفن بی موقع باعث شد که...»
انگار متوجه من شد جو حسابی به هم ریخته و مشکوک به نظر میر سید . من سینی چای را بر روی میز عسلی گذاشتم و به سرعت برق و باد از پذیرایی آدم بیرون. هنوز نمی دانستم باید به کجا پناه ببرم؟ کاش خانه خودمان بودیم! کاش هرگز نیامده بودیم! کاش! هرکز نمی توانم در زندگی ام آن لحظه را با هیچ لحظه دیگری مقایسه کنم! واقعا که احساس بدی به من دست داده بود. من مقصربر هم خوردن یک خواستگاری بودم و این خودش کم فاجعه ای نبود. خواستگارها یکی از پذیرایی زدند بیرون. من وسط حیاط ایستاده بودم ، زیر درخت خرمالو! بلاتکلیف و افسرده و محزون. می دانستم به محض اینکه خواستگارها بروند ، خاله روح انگیز منفجر خواهد شد. می دانستم چنان مرا به باد توبیخ و شماتت می گیرند که مرک را در برابر چشمان خودم خواهم دید. دلم می خواست گریه کنم. با صدای بلند. بروم و از تک تکشان معذرت بخواهم. به دست و پاهایشان بیفتم که نروند ، التماسشان کنم که بمانند و آن خواستگاری را به هم نریزند. اما نمی توانستم . این کار از من ساخته نبود.
صدای خاله روح انگیزرا شنیدم که تقریبا داشت زار می زد :«این طور که خیلی بد است! تشریف داشته باشید ! حداقل بگویید چی شده؟»
می دانستم خواهر خواستگار همه چیز را به یلدا گفته و او در آن لحظه وسط پذیرایی نشسته بود و گریه می کرد .شاید. خواستم خودم را جایی از نظرها پنهان کنم ؛ اما هیچ سنگری پیدا نمی شد. من در دیدرس بودم و هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم . خاله روح انگیز هنوز از مهمانانش به حالت خواهش و تمنا می خواست که برگردند ، کسی هیچ توضیحی به او نمی داد. صدای پایی شنیدم که به سوی درخت خرمالو می آمد. نفسم بند آمده بود. کاش در آن لحظه رمین دهان می گشود و مرا می بلعید ! اشک پای چشمانم نشسته بود. داشتم قبض روح می شدم که صدایی با نرم ترین و روح بخش ترین نوای ممکن در گوشم پیچید :«من می خواهم با شما حرف بزنم!»
روی سخنش با من بود! اومی خواست با من حرف بزند! دیگر بدتر از این نمی شد. اوه خدا جان! این امکان نداشت...ااو رو در روی من ایستاده بود. طوری نگاه می کرد انگار به محبوبه و معشوقه ای دیرینه می نگریست.شرم و خجالت به شکل هاله ای سرخ و سوزنده بر روی گونه هایم نشسته بود. در همین اثنا صدای خاله رووح انگیز را شنیدم که داشت به سوی ما می آمد و روی سخنش با او بود :«آقا فرشید بفرمایید داخل ، این طور که مایه شرمندگی است!»
می دانم اگر رعایت حال مهمان را نمی کرد با صراحت می گفت:«ول کن این دختره بی حیا را ! او به عمد این ادا و اطوارها را در می آورد که جلب توجه کند!»
ناخواسته و بی اختیار نگاهم به او افتاد. همان طور که تیر نگاه عتاب آلوش را به سوی من پرتاب می کرد در ادامه گفت:«همین حالا آقا نصرت هم از راه می رسند! ما هنوز به طور کامل باهم...»
او، فرشید ، کلام خاله روح انگیز را برش زد :«خواهش می کنم ما را تنها بگذارید!»
انگار یک دیگ آب جوش ریخته بودند سر خاله روح انگیز. هوایی شده بود! با بهت نگاهی به او انداخت و بعد برگشت و با خواری و خفت به آنهای دیگر نگریست. من دیگران رانمی دیدم و نمی دانم در آن هنگام که من و او با هم در زیر درخت خرمالو ایستاده بودیم ، چه ظاهری به خود گرفته بودند. کاش می توانستم چیزی بگویم! کاش مادر می توانست در ان بحبوحه به داد من برسد ! رویا به من گفت مادر تمام مدت توی هال نشسته بود و غمبرک زده در انتظار جار و جنجال خاله روح انگیز مانده بود.
او دوباره گفت:«می خواهم بدانم اسمت چیست؟» پاسخی ندادم. روی از او برگرداندم و امیدوار بودم هر چه زودنر شرش را از سرم کم کند. اما او انگار دست بردار نبود. انگار هر چه من امتناع می ورزیدم او سمج تر می شد و اشتیاق و التهاب بیشتری ا زخود نشان می داد:«ببین ، من..نمی دانم چرا از شما خوشم امده! خواهش می کنم به من نگاه کنید!..ناراحت نباشید! این همه عذاب و نگرانی برای چیست؟ من خوشحالم که همه چیز به هم خورد..شما هم باید خوشحال باشید ...» صدای گیه یلدا لحظه ای حواس مرا پرت کرد. باور نمی کردم این چنین بی هوا صدای فریاد گریه هایش را بلند کند. آخ خدا جان! همه اش تقصیر من بود!
«ببین ،من ! ...چیز..می خواستم بگویم که..شما با من ازدواج می کنید؟»
یخ کردم و بر جایم ماسیدم. وامصیبتا ! خاله روح انگیز پوست مرا غلفتی می کند! حق هم داشت . من خواستگار برازنده ی دخترش را تور زده بودم. لقمه چرب و نرمی را که مال دخترش بود سر هوا قاپیده بودم! البته که حق داشت مرا زیر دندان های تیزش بگیرد و از شدت خشم و ناراحتی تکه پاره ام کند. باید چیزی می گفتم. باید حرفی میزدم. پس چرا خاموش وسرد بر جای خشکم زده بود؟! دیر می جنبیدم کار از کار گذشته بود. توی دامی که ناخواسته برای او پهن کرده بودم ، خودم هم گرفتار می شدم. آن وقت...آن وقت...
«خیلی ببخشید آقا...من...من نامزد دارم!»
اولش صاف ایستاد و ماتش برد. نگاهش روی چهره من قفل شده بود اما انگار دیگر مرا نمی دید. شاید همه دنیا را با همان کلام دروغین خود بر سرش اوار کرده بودم. شاید چشمانش داشت سیاهی می رفت! من خیالم راحت شده بود! حالا دیگر خاله روح انگیز نمی توانست کاری با من داشته باشد! من آن لقمه چرب و نرم را بالا آورده بودم. از اول هم قصد بلعیدنش را نداشتم. چه خوب که احساساتم بسیار منطقی عملکرده بودم. خدا را شکر ! خدارا ...
به خودش که امد یک نگاه به من انداخت و بک نگاه به جمعیت پشت سرش..بعد ، همچنان که برافروخته و عصبی به نظر می رسید ، با مشتهای گره شده و چهره ای ملتهب و در هم شکسته بی هیچ کلام دیگری به راه افتاد . و بی اعتنا به آنهایی که او را به نام صدا میزدند ، از در حیاط خارج شد. انهای دیگر یکی یکی با ادای شرمندگی و عذرخواهی و پوزش پشت سر هم خداحافظی کردند ورفتند. سکوت دهشتناک و هول برانگیزی همه فضای خانه را در برگرفت. رویا دستهایش را بر شانه های ریتا گذاشته بود و با هول و هراسی که از نگاهش ساطع می ش به من زل زده بود. او هم ، مثل من ، نگران در هم شکستن آن سکوت وهمناک بود. خاله روح انگیز انگار که کابوسی تلخ و شکنجه آور بر او گذشته باشد بهت زده و گیج و سردرگم نگاهش را در زوایای خانه به چرخش در آورد. هنوز جرئت نکرده بودم از جایم کنده شوم که صدای ناله خاله روح انگیز با رقت آورترین حالت ممکن آن سکوت تلخ و دل آزار را در هم کوبید:« ای خدا ..ببین چه خواستگار نازنینی از دست رفت!...همش تقصیر تو بود! دختره ی..» انگشت اشاره اش را به سمت من شلیک شده بود
خودم قبول داشتم که به طور اتفاقی و غیر ارادی باعث بر هم خوردن ان خواستگاری لعنتی شده بودم.

فصل13
مادر گفت:« خب ، باید به انها حق بدهی ریحان جان! خواسته یا ناخواسته ، عمدی یا غیر عمدی ، خواستگار خوبی را از دستشان پراندی! دیدی که دیگر هیچ خواستگاری برای دخترشان نیامد..البته یلدا هنوز خیلی کم سن و سال است و این همه نگرانی و تشویش روح انگیز کامل بی مورد است ؛ ولی از کجا معلوم که خواستگار دیگری برایش پیدا شود؟»
در حالی که با ناخن دستم بازی می کردم گفتم:«ولی برخوردشان اصلا صحیح نبود! اگر واقعا همه چیز را به دست فراموشی سپرده اند پس چرا به حالت اخم و تخم با من رفتارمی کرد؟ اصلا چرا یلدا را با خودشان نیاوردند؟ آمدنشان کمی مشکوک و بودار به نظر می رسید! البته باورم شد که آنها چیزی در مورد قضیه رضا نمی دانستند بااین همه آدم وقتی به قصد اشتی و رفع کدورت جایی می رود ، یک شاخه گلی ، یک جعبه شیرینی ای ، چیزی با خودش می برد. نه آنها که خشک و خالی آمدند و کلی هم طلبکار بودند انگار ما برای شان نامه فدایت شوم فرستاده بودیم!»
مادر یک استکان چای مقابل من گذاشت و با لحن مشفقی گفت:« حالا تو چرا د اری گوشت خودت را تلخ می کنی؟ به هر دلیلی که آمده بودند رفتند. دیدی که چقدر اصرار کردیم برای شام بمانند و نماندند.»
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:25   #9
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

صفحه 96 تا 99


با غیظ گفتم:((یادتان نرود که قول دادند دفعه بعد برای شام تشریف بیاورند.)) رویا که تا آن لحظه ساکت بود وبه گفت وشنود من ومادر گوش می داد،عاقبت تاب نیاورد وروزۀ سکوت خودش را شکست ((تو اصلا کار خبطی کردی که خواستگار یلدا را قاپیدی! او که از تو خوشش آمده بود! حیف نبود بی خود و بی جهت دست رد به سینه اش زدی؟من اگر چجای تو بودم....)) با لحنی شماتت بار خطاب به او گفتم:(( می خواهد به من بگویی اگر جای من بودی چه دسته گلی به آب می دادی ! خودم خوب می دانم چه کارمی کردی! چنان برای خواستگارش غش و ضعف می رفتی که خواستگار یک دل نه صد دل عاشقت می شد! خیال کردی نمی دانم در دلبری و خود عزیز کردن کسی حتی به گرد تو هم نمی رسد!)) رویا،با لب و لوچۀ آویزان، نگاهی از سر اعتراض و مدد خواهی به مادر انداخت. چهره اس را جوری پر از چین و چروک کرده بود که به نظر می رسید هر آن بزند زیر گریه! مادر به جانبداری از رویا برخاست و با لحنی سرزنش آمیز رو به من گفت:(( تو خم که همیشه خدا از این طفل معصوم زهر چشم بگیر!اصلا معلوم است با خواهر خودت چه خصومتی داری؟)) نزدیک بود از شدت ناراحتی و عتاب به گریه بیفتم. مادر اعتنایی به خشم طغیان زده درونی ام نکرد و در ادامۀ بحث قبلی خطاب به رویا که حالا با حالت عادی خودش و با خیالی راحت نشسته بود و از گوشه نان سنگک می کند و به دهان مادر زل زده بود گفت:((آن طور که دیگر بدتر می شد! تازه ریحانه عاقلانه رفتار کرد و به خواستگار گفت خودم نامزد دارم تا بلکه از صرافتش بیفتد و دوباره به سراغ یلدا برود که روح انگیز آن قشقرق را به پا کرد! یادت نیست، مثل زن بیوه شیون می کرد و مویه می زد که ریحانه خواستگار دخترش را علناً از چنگش درآورده؟ چه مصیبتی بود! طفلی ریحانه چقدر غصه خورد و اشک ریخت ؛ولی مگر به خرج روح انگیز می رفت . بعد هم با کمال ادب و احترام از خانه اش بیرونمان کرد!)) رویا در حالی که لقمۀ نان سنگک را توی دهانش می چرخاند، جویده جویده گفت :((بیرونمان که نکرد !ما خودمان چون عرصه را تنگ دیدیم فلنگ را بستیم !)) مادر پوزخند تلخی بر لب نشاند و در حالی که سرش را به نشانه تأسف تکان می داد ، گفت :((بله.....دممان را گذاشتیم روی کولمان و خداحافظ شما! دیدی که یک کلام تعارفمان نکردند برای شام بمانید . تازه آقا نصرت هم که آمد و روح انگیز جریان خواستگاری را بی کم و کاست برایش شرح داد،چقدر برایمان رو ترش کرد ! اگر می ماندیم که پیش خودشان فکر می کردند خیلی بی درد و عاریم . ولی باز هم شکر می کم تو به جای ریحان نبودی؛ والا حتماً هول می شدی و همان جا زیر درخت خرمالو بله را می دادی!)) رویا ازین کلام مادر خوشش آمد و غش غش خدید . مادر خودش نیز خندش گرفته بود. با اینکه گوشۀ لبش را به دندان گرفته بود که صدای خنده اش بلند نشود ،از فرط خنده سرخ شده بود. از پس از به زندان افتادن رضا بازار قهقهه و خنده و شوخیهای الکی توی خانۀ ما تقریباً کساد شده بود .در واقع ، کسی دل و دماغ شوخی و خنده و مزاح نداشت. حتی رویا هم با آن روحیۀ شاد خودش رعایت حال بقیه را می کرد . البته نمی شد گفت رعایت حال بقیه، چرا که چنین چیزی از او بعید می نمود.شاید تنها به این دلیل که مقصر اصلی آن اتفاق کسی به جز او نبود ، کمی احساس عذاب وجدان می کرد. برای اینکه به نوعی به ان بحث خاتمه بخشیده باشم گفتم (( دارم اشتهای خودم را از دست می دهم ! می شود در مورد چیز دیگری حرف بزنید !)) مادر چایی دیگری برای خودش ریخت و با لحنی ناصحانه گفت(( هیچ وقت صبح اول صبحی بد خلقی نکن ! تا آخر روز زهرمار می مانی!)) چقدر ازاین کلمه بدم می آمد ! شنیدن ابن کلمه مثل شنیدن دشنامی رکیک منقلبم می ساخت. دم فرو بستم و چیزی نگفتم. به صلاحم نبود بیشتر از این حساسیت به خرج دهم. می دانم که مادر هیچ منظوری نداشت و به طور اتفاقی و غیر ارادی این کلمه آمد نوک زبانش. اما از نیشخندی که کنج لب رویا نشسته بود نتوانستم چشم پوشی کنم. چشم غره ای رفتم و با عصبانیت گتم(( نیشت را ببند والا...!)) خودم متوجه لحن تهدید آمیز خودم بودم . برای همین هم خاموش شدم و به حرف هایم ادامه ندادم .در عوض رویا در کمال خونسردی از جا بلند شد و آمد به سوی من . گونه هایم را به زور بوسید و با خنده گفت:(( فدای تو خواهر عصبی و تند مزاجم! تو را به خدا این قدر عبوس نباش، یک وخت دیدی میان ابروانت برای همیشه گره افتاد و تو حتی اگر بخواهی هم نمی توانی آن را از هم باز کنی!)) چقدر این دختر شارلاتان و دغل باز بود. همیشه با همین شیوۀ ابتدایی سنگدل ترین آدمها را تحت تأثیر خودش قرار می داد و کدورت و آزردگی را از قلبش می شست و پاک می کرد.به حال خودم متأسف بودم که به همین راحتی دل مرا با خوذش صاف کرد و باعث شد که قدری تسکین خاطر پیدا کنم و اخلاق سگی ام را اول صبحی بگذارم کنار! مادر با گفتن :(( امروز وقت ملاقات است کدام یک از شما دو نفر دلش می خواهد با من بیاید؟)) نظر من و رویا را به خودش جلب کرد. رویا حالت مظلومی به خودش گرفت:((اگر ریحان جان دلش می خواهد با شما بیاید من می مانم تو خانه!)) اوه خدا جان! این الهۀ مهربانی و گذشت و فداکاری داشت دلم را به حال خودش ریش می کرد. اصلا حوصله و تحمل این ادا و اطورهای لوس و بیهودۀ او را در خود نمی دیدم با تشر گفتم:(( بیخود نمی خواهد خودت را لوس کنی !من دفعه پیش با مادر رفتم ،دلت خواست امروز باهاش برو !دلت هم نخواست بتمرگ توی خانه!)) همزمان صدای معترض آن دو نفر به هوا بلند شد :((مامان!!؟)) صدای رویا کش دار و تظلّم آمیز و دادخواه بود. ((ریحان!!؟)) و صدای مادر آمیخته بود با خشونتی خفته و ملایم که تحکمی ملامت آمیز را با خود به همراه داشت.
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
قدیمی 04-04-2012, 15:25   #10
shahrzad
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓


 
shahrzad آواتار ها
 
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,279
Rep Power: 372
shahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond reputeshahrzad has a reputation beyond repute
سپاس گذاری: 46,554
سپاس گذاری شده 34,551 در 12,520 پست

آمار کوتاه


حالت من
Bitafavot

پیش فرض

101_106

از سر شب که پدر به خانه برگشت، دمغ و افسرده نشان می داد. چنان توی خودش بود که مادر مجبور می شد هر حرفی را چند مرتبه برایش تکرار کند.
" کاش یک دوش آب سرد می گرفتی! خستگی ات در می رفت!"
" چی!؟"
" گفتم یک دوش آب سرد..."
معلوم بو از چیزی ناراحت خاطرش مکدر است. اگر چه به روی خودش نمی آورد و سعی می کرد تا حدودی طبیعی و عادی رفتار کند، کمتر به جایی خیره بماند و حواسش بیشتر به حرف های مادر باشد، از نگاهش پیدا بود که حتی نیمی از حواسش را نیز با خود به خانه نیاورده است! معلوم نبود قسمت اعظم حواسش را کجا گذاشته بود. مادر که به ندرت پدر را با چنین ظاهر آشفته و حواس پرتی در خانه دیده بود، گاهی نگاه معنی دار به من می انداخت. برای همه جای سوال بود که پدر از چه موضوعی رنج می برد و چه فکری ذهنش را هر آن می سایید و باعث باعث شکنجه ی روحی اش می شود! رویا، بی خیال این چیز ها، داشت با ریتا نان بیار کباب ببر بازی می کرد؟! صدای خنده های قاه قاهش مانند سوهان دلهای گرفتارمان را می آزرد. چطور می توانست تا این حد سبک سرانه رفتار کند و به مسائل مهم و غیر عادی پیرامونش بی اعتنا باشد؟
پدر، شام خورده و نخورده ، پس کشید. مادر که به زحمت جلوی زبان خودش را گرفته بود، عاقبت طاقتش طاق شد و بعد از شام با لحن معترضی گفت:"شما! امشب چیزی تان شده که این قدر در خودتان فرو رفته اید؟ انگار نه انگار که ما هم آدمیم! خاموش و ساکت و نطق بریده زل می زنید به نقطه ی نامعلوم. با کسی حرف نمی زنید! اتفاقی افتاده؟ موضوعی هست که شما را رنج می دهد و نمی توانید با کسی در میان بگذارید؟ خواهش می کنم به من بگویید چی شده که حواستان نیست؟"
مادر همیشه با پدر رسمی و تشریفاتی حرف می زد. و در نهایت خشم و غضب و دلخوری، ادب را رعایت می کرد و در گفت و گوی با پدر هرگز لفظ «تو» را به کار نمی برد. البته مادر، برعکس پدر، از یک خانواده ی عامی و از طبقه ی کارگر بود، پدرش معلم بود در مدرسه ی ابتدایی تدریس می کرد. مادرش خانه دار بود؛ اما تا همین چند سال پیش که حیات داشت قرآن در می داد. البته گاهی از خودم می پرسم اگر این طرز برخورد احترام آمیز و توام با متانت و بردباری مادر به تربیت درست پدر و مادرش مربوط می شود، پس چطور خاله روح انگیز از این نظر مستثانست و بسیار تند مزاج و زبان تلخ و بد عنق بار آمده! برای پرسش خودم هیچ پاسخی نمی جستم. هر چند مادر یکی دوبار در میان حرف ها و خاطراتش از سالهای گذشته به این اشاره کرد که اخلاق تند و دمدمی مزاج خاله روح انگیز به اخلاق یکی از عمه هایشان رفته که به دلیل همین خلق و خوی ناپسندش از همسر خود طلاق گرفته بود. اما آقا نصرت، شوهر خاله روح انگیز، از صبر و تحمل چشمگیری برخوردار بود و از همه ی رفتار های زشت و اخلاق ناپسند خاله روح انگیز چشم پوشیده بود و به روی خودش نمی آورد.
پدر با صدایی که لحن اندوهبار داشت خطاب به او گفت:" حالم خراب است فرنگیس! از دست این روزگار!"
مادر از اینکه پدر با او سر حرف باز کرده بود، روی هم رفته احساس خوشحالی میکرد. با این همه، با ته مانده ای از همان تشویق و نگرانی به چشمان خسته و بی فروغ شوهرش زل زد و گفت:" از دست این روزگار چی؟ شما را به خدا غم ها و غصه هاتان را نریزید ته دلتان.... ما را قابل بدانید و بار اندهتان را با ما تقسیم کنید."
در گوشه ی چشمی نگاهش کرد. مثل اینکه داشت یواش یواش تسلیم لحن مهرآمیز و پر عطوفت مادر می شد. همیشه همینطور بود، وقتی پدر از چیزی رنج می برد، مادر به همین راحتی و تنها با سلاح نرم و موزون زبانش، او را با خودش همراه می کرد و به تسلیم وا می داشت.
در آهی کشید و چیزی نگفت! گه گاه زیر چشمی نگاهی به من و رویا و ریتا می انداخت. تازه فهمیدم حضور مزاحمت آمیز ما بچه ها مانع از درد دل کردن پدر با مادر می شود. لابد حرف های خصوصی بود که ما نباید از آنها مطلع می شدیم. درست نمی توانستم حدس بزنم آن درد دل خصوصی درباره ی چه موضوعی ممکن بود باشد. بی تردید مربوط به کار نمی شد؛ چرا که پدر بار ها بار ها در حضور ما از مشکلات کارگری و سنگ اندازی و سخت گیری های کارفرما حرف زده بود. س چه موضوعی ذهن پدر را تا به این حد به خودش مشغول ساخته بود که او در حضور ما نمی توانست در مورد آن چیزی بگوید؟
وقتی با نگاهی معنی دار و پیام دهنده خطاب به رویا گفتم:" پاشو برویم توی اتاق!"
با گیجی و نفهمی گفت:" برای چه؟"
خداجان! این دختر تا چه حد می توانست خودش را بی اعتنا و خرفت نشان دهد؟!
به تندی گفتم:" پاشو برویم توی اتاق! بعد به تو می گویم برای چی؟"
لبهایش را داد جلو و شانه هایش را انداخت بالا. حواس مادر به رفتن ما بود. رویا، همراه با نگاهی شیطنت آمیز به پدر و مادر، رو به من خنده کنان کفت:" می خواهند خلوت کنند؟ خوب این را زودتر می گفتی!"
چشم غره ی مرا ندید گرفت و قهقهه زنان دست ریتا را کشید و دنبال خودش برد؛ انگار من مسئول رفتار نا مناسب و دور از ادب رویا بودم. حالت اعتذار آمیزی به خود گرفتم و با لحنی شرمگین و خجالت زده خطاب به پدر و مادر گفتم:" ببخشید! رویا هیچی سرش نمی شود، نمی داند که نباید..."
پدر با نگاهی آمیخته به مهر و شفقت رو به من گفت:" خودت را ناراحت نکن دختر جان! راستش، دوست داشتم تو هم باشی و حرف های مرا بشنوی! رویا و ریتا را به حال خودشان بگذار.... بیا بنشین پیش پدر و مادرت و به آن ها کمک فکری برسان."
چشمانم گرد شد! احتمالش را هم نمی ادم که بخواهند حرف های خصوصی شان را با من در میان بگذارند. تصور کردم دچار خطای شنوایی شده ام. هنوز گیج و متحیر نگاهشان می کردم که رویا زا توی اتاق غرولند کنان گفت:" خودت هم بیا! پس چرا مثل مجسمه آن وسط خشکت زده دختر؟"
نمی دانستم در جوابش چه بگویم. باید می گفتم صبر کن من هم آمدم یا...یا...
پدر به یاری ام شتافت و خیال رویا را از بابت ماندن من راحت کرد:" تو سر ریتا را گرم کن، ریحانه می ماند.... می خواهیم با هم همفکری کنیم!"
انگار خیلی بدش آمده بود. به او بر خورده بود و زیر لب می ژکید! دلم خنک شد! بس که بی خیال و سبک سرانه رفتار می کند کسی نمی تواند حساب ویژه ای روی او باز کند! در دل نسبت به خودم احساس غرور و تفاخر کردم. همین که پدر خواسته بود با من صلاح و مشورت کند، معنی اش این بود که میان من و رویا از زمین تا آسمان تفاوت هست و پدر و مادر به عاقل و بالغ بودن من ایمان قلبی دارند. با همان نگاه تفرعین آمیز که با برق شوق و شعف آذین بسته شده بود به سویشان رفتم. رویا از میان در نیمه باز اتاق غر زد:" فقط ما نامحرم بودیم؟!... ریحانه خانم باید باشد؛ ولی من نه!"
بعد انگار روی سخنش با ریتا بود مه آن طور با تشر گفت:" همه اش تقصیر توست! هی وادارم می کنی باهات بازی کنم و آن وقت اینها خیال می کنند من بچه ام!"
من و پدر و مادر نگاه کوتاه معنی داری با هم رد وبدل کردیم. بعد هرسه هم زمان پکی زدیم زیر خنده! مادر گفت:" امان ازدست این رویا!"
پدر به نشانه ی تحسّر و افسوس سر تکان داد و گفت:" جدا که حیف!"
مادر نگران و براق نگاهش کرد.من نیز با چشمان تنگ به او زل زدم. یعنی چه؟ چرا پدر با آن لحن تاسف بار گفت:" جدا که حیف!" حیف از چی؟ از کی؟ قلبم گرمب گرمب می کوبید! کاش مرا هم داخل آدم حساب نمی کردند و اجازه می دادند با رویا و ریتا توی اتاق بمانم . نمی دانم چرا؛ ولی حدس می زدم حرفهای تلخ و وهمناکی هست که من هنوز طاقت شنیدنش را نداشتم.
یک لحظه بر آن شدم که از جا برخیزم و از ماندن و همفکری و صلاح و مشورت با آنان انصراف بدهم و به اتاق بروم و خودم را شریک دنیای بی خیال و خارج از محدوده ی تعقل و تفکر رویا و ریتا سازم. اما نمی دانم چرا به زمین چسبیدم؛ انگار که مرا با میخ فولادین به زمین کوبانده بودند. سرم را انداختم پایین. خدا خدا می کردم حرف های پدر آن قدر ها دور از تصور و تکان دهنده نباشد که من از شنیدنش دچار سرگیجه و پریشانی شوم. آن وقت پدر و مادر می فهمیدند من، برخلاف ظاهر جدی و خشکی که دارم، از لحاظ روحی شاید کمی بیشتر از ریتا حساس و شکننده ام و هر تلنگر ضعیف و نا بهنگامی ممکن است روی قلبم ترک بیندازد و مرا هم درهم بشکند! احساس می کردم نفسم به شماره افتاده! پنهان از چشم پدر و مادر چنگ آرامی بر سینه ام زدم. دلم زیر و رو می شد و پیچ می خورد. نگاهم به لبان باریک و جگری رنگ پدر ود. پوست سپید و گندمگونش از بس که در زیر پرتو مستقیم خورید قرار گرفته بود سیاه و آفتاب سوخته شده بود و این وضعیت پشت گردن و آرنج دستهایش را نیز شامل می شد!
مادر هم بی تابی و تشویق مرا داشت. اما در هر حال خونسردی و آرامش ظاهری خویش را حفظ کرده بود اگر چه چشمان سبزفامش هر لحظه رنگی به خود می گرفت! پدر عاقبت به دل آن سکوت دهشتناک زد و گفت:" میرکاوه... امروز آمده بود سر کارم!..."
لحظه ای قلبم چسبید به حاقم! مادر هم با چشمانی فراخ و از حدقه بیرون آمده نگاهش می کرد. پدر سرش را انداخت پایین. انگار از گفتن موضوعی رنج می برد. موضوعی که من تقریبا می توانستم حدس بزنم چیست. شاید مادر، بیشتر به کمک ذکاوت و تیزهوشی زنانه اش، به آن پی برده بود.
پدر لبهایش را بر هم زد و دوباره آن وقفه ی کوتاه را از بین برد:" میرکاوه به طور رسمی از رویا خواستگاری کرد!"
مادر مثل همه ی وقتهایی که خبر هول انگیزی را می شنید، بر پشت دست زد و گوشه ی لبش را گزید. نگاه من به واکنش مادر بود و خودم را به کلی از یاد برده بودم و حواسم نبود که چطور از فرط ناراحتی بر خودم فشار می آوردم و گوشه ی لبم را می جوم و نزدیک است که زخمی اش کنم!
shahrzad هم اکنون آنلاين است  
موضوع بسته شد


کاربران در حال دیدن موضوع: 2 نفر (0 عضو و 2 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن



اکنون ساعت 15:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده و کپی برداری از مطالب انجمن های ایران پردیس با ذکر منبع بلامانع است.