|
|
#1 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
مشخصات کتاب:تولد دوباره یک عشق
نویسنده [مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...] عفت قنبریناشر: پرسمان چاپ اول سال 1388 467 صفحه منبع : نودهشتیا تایپیست : تایپ گروهی |
|||||||||
|
|
|
|
#2 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
1
درب سالن باز شد و سارا با قیافه ای که نشان می داد امتحان را به خوبی برگزار کرده است به سمت دیگر راهرو نزد دوستانش رفت. پری و فریبا دو دوست خوب سارا آن جا ایستاده بودند و آن دو هم مثل سارا ازاین که امتحان را خوب داده بودند راضی به نظر می رسیدند و حالا آماده ی یک استراحت خوب میان ترمی بودند. فصل زمستان بود و ماه بهمن. فصل و ماهی که از نظر سارا بهترین فصل ها و ماه هاست. چرا که معتقد بود هر کسی ماه و فصل تولد خودش را بیشتر از سایر ماه ها و فصل ها دوست دارد. او نیمه ی بهمن ماه به دنیا آمده، و تقریباً دو روز دیگر بیشتر به تولدش نمانده بود. سارا رو به پری کرد و گفت: - خب برای تعطیلات چی کار می کنی؟ پری گفت: - دوست داشتم تمام تعطیلات رو بخورم و بخوابم، از خونه بیرون نرم و حسابی خستگی در کنم. اما دیروز کامران با دو تا بلیط کیش منو غافلگیر کرد. فریبا به جای او ذوق کرد و گفت: - وای خدای من! می خواید برید کیش؟ خوش به حالتون،کاش من جای تو بودم. برو واسه ی خودت خوش بگذرون. برایخوردن و خوابیدن وقت زیاده. در ضمن سوغاتی ما فراموش نشه. پری خندید و گفت: - ای به چشم امر دیگه ای؟ فریبا با ناز ابروهایش را بالا داد و گفتک - همین سفارش برای دفعه ی اول کافیه. بذار ببینم از پس این برمیای. پری گفت: - حالا سرکار خانم بفرمایید برای تعطیلات چه آتشی می خوای بسوزونی؟ فریبا ذوق کرد و گفت: - وای پری نگو دارم از خوشحالی پس می افتم. عموم اینا، دیشب با بابام قرار گذاشتند که بریم آبعلی. می خوام اون جا یک دلی از عزا دربیارم. هم خوب رضا رو می بینم هم به اسکی جانانه برم. فعلاً که برای چند روز آینده وقتم حسابی پره. راستی تو چی کار می کنی سارا؟ سارا در فکر بود. خوش به حال فریبا مجبور نبود به هیچ چیز جز خودش فکر کند. دست های فریبا با پنجه های بازش جلو چشم سارا به حرکت درآمدند. - هی سارا کجایی؟ حواست هست؟ پرسیدم برنامه تو چیه؟ سارا گفت: - هیچی دارم فکر می کنم اگر بشه یک کار برای خودم پیدا کنم. شما که می دونید نمی تونم دائم به مامانم تکیه کنم. هر چند پدرجون و مادرجون ازهیچ محبتی دریغ نمی کنند، اما بالاخره باید یه روزی مستقل باشم یا نه؟ فقط |
|||||||||
|
|
|
|
#3 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
نمی دونم باید از کجا شروع کنم .
با شنیدن صدایی از پشت سر ،سارا برگشت . استاد واحدی بود . - بله بفرمایید استاد ! - اگه کاری ندارید، می خواستم چند لحظه وقتتون رو بگیرم . - سارا با گفتن:«خواهش می کنم » دوستانش را ترک کرد و به سمت دیگر راهرو کنار استاد واحدی ایستاد و مانند همیشه مؤدب گفت : -بفرمایید استاد در خدمتم . استاد واحدی مردی میان سال ، با قد تقریبا ً متوسط و موهای جو گندمی و قیافه ای کاملا ً مهربان که به سارا نگاه می کرد . بعد از لحظه ای گفت : - خانم سپاسی ، یکی از دوستان صمیمی من ، که مدیریت یک شرکت رو بر عهده داره جدیدا ً حسابدارش ازدواج کرده و به یک حسابدار نیاز داره . ایشون از من خواهش کرده که اگر فرد مطمئنی رو سراغ دارم به اون معرفی کنم و من روی شما فکر کردم . سارا انگار وسط زمین و آسمان بود . از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . در دل با خود گفت :«خدایا ! تو چه قدر خوب و مهربونی ! و چه قدر از دل همه آگاه !» یدای استاد واحدی او را به خود آورد : - خانم سپاسی ! متوجه من شدید من چی گفتم ؟ - بله استاد ، از این که این همه مورد لطف شما هستم ممنونم . اما استاد شما خودتون بهتر می دونید که من سال سوم حسابداری هستم فکر نمی کنم بتونم از عهده ی این کار بربیایم . - درسته که شما سال سوم هستید اما من مطمئنم از پس این کار با کمی دقت و پشتکار بر می آیید . اگر راضی هستید من آدرس دقیق شرکت رو از آقای پاک نژاد بگیرم . سارا با خوشحالی گفت : - بله استاد ، لطف می کنید . ( و پیش خودش فکر کرد پیشنهاد امروز آقای واحدی را می تواند بهترین هدیه تولد برای خودش تلقی کند .) استاد واحدی موبالش را از جیب کتش بیرون آورد و شماره ای گرفت بعد از احوالپرسی گرمی ادرس آقای پک نژاد را خواست و به سارا اشاره کرد که یادداشت کند . آدرس خیابان وزراء بود که با خانه ی سارا فاصله یزیادی داشت . سارا مجبور بود هر روز از پاسداران تا وزراء بیاید و برگردد . اما چاره ای نبود اگر این کار درست می شد مسافت راه زیاد مهم نبود . استاد واحدی گفت : - خانم سپاسی ، آقای پاک نژاد فردا شرکت نیستند . شما پس فردا ساعت 9 صبح اونجا باشید . سارا با گفتن : « ممنونم استاد حتما ً سر وقت اونجا هستم .» از استاد خداحافظی کرد . وقتی برگشت دو دوستش را با قیافه هایی که بیشتر شبیه علامت سؤال شده بودند ، کنار هم دید . فریبا گفت : - زود باش بگو ببینیم چه کار داشت . یک ساعت دل می دادی قلوه می گرفتی ؟ سارا گفت : - خجالت بکش فریبا ! استاد واحدی به من پیشنهاد یه کار داد . پری گفت : - چه کاری ؟ - شرکت یکی از دوستانش به عنوان حسابدار. فریبا گفت : وای عالیه دخترا کاش تواز خدا هر روز یک چیزی بخوای . وقتی من می گم خدا تو رو دوست داره باور کن . حالا اگر ما یه چیزی از خدا بخوایم باید این قدر التماس کنیم ، تازه شاید بده شایدم نه . اما نمی ذاره حرف از دهان تو در بیاد . دیدی پری ؟ بابا خوش به حالت ! و بعد با آرزوی تعطیلات خوشی برای سارا و پری آنها را در آغوش کشید و از آنها خداحافظی کرد . اما هنوز وسط راهرو چند قدمی بیشتر نرفته بود که برگشت و گفت : - ساراا راستی تولدت مبارک کادوت رو هم بعد از تعطیلات می دم . پری ! تو هم سوغات یادت نره . پری رو به سارا گفت : - من هم پیشاپیش بهت تبریک می گم . - مرسی . - کجا می ری ؟ می رم خونه . - خوبه ، کامران دم در منتظره ، خوشحال می شیم که سر راه برسونیمت . - برو گمشو ! هم چین می گه سر راه که هرکی ندونه فکر می کنه یوسف آباد کنار پاسدارانه . - خیلی خب بسه دیگه ، بریم الآن کامران صداش درمیاد . کامران به ماشین پرشیای مشکی رنگش آن طرف خیابان تکیه داده بود . وقتی سارا و پری را دید سلام و علیک گرمی کرد و با لبخند پرسی : - افتخار همراهی سارا خانم رو داریم ؟ پری گفت : - بله ، امروز به ما افتخار دادند که برسونیمشون . - عذر می خوام کامران خان ، نمی خواستم مزاحم بشم . کامران با باز کردن در ماشین گفت : -بفرمایید شما مزاحم نیستید . اتفاقا ً به بهانه ی شما ما هم گشت و گذاری می کنیم . کامران پسر خیلی خوب و مؤدبی بود . قد بلند و چهار شانه با قیافه ای گیرا . سارا حس می کرد پری و کامران خیلی به هم می آیند . کامران فارغ التحصیل رشته ی حسابداری بود که سال قبل درسش تمام شد و به خواستگاری رفت و خانواده ها هم مثل پری و کامران متوجه شدند که تفاهم زیادی بین آنها وجود دارد . پری و کامران عقد کردند ، اما عروسی را گذاشتند برای بعد از تمام شدن درس پری و کامران بلافاصله بعد از تمام شدن درسش در شرکت مهندسی ساختمانی دایی اش دست به کار شده بود . کامران گفت : - خب سرکار خانم رئیسی نیا ! امتحان چه طور بود ؟ پری با شادی دست هایش را بهم کوفت و گفت : - عالی کامی ، عالی . فکر نمی کردم به این خوبی از پس این یکی بر بیام . - خب خدا رو شکر . سارا خانم هم که مطمئنا ً امتحان رو مثل همیشه خوب برگزار کردن نیازی به پرسش نیست . سارا لبخندی زد و گفت : - بله خدا رو شکر خوب بود . جو داخل ماشین به قدری صمیمی و گرم بود که سارا گذر زمان را متوجه نشد و یک باره خود را در مقابل خانه شان دید . از کامران و پری تشکر کرد و پیاده شد و با آرزوی تعطیلاتی خوش از آنها جدا شد . خانه ی خیلی بزرگی که در سر خیابان به طور دونبش خودنمایی می کرد و یک در آهنی بسیار شیک و بزرگ داشت که به خیابان اصلی وصل می شد ، و در کوچکی که داخل کوچه بود . سارا از داخل کوچه وارد می شد . کلید را داخل قفل چرخاند و در را باز کرد . حیاط بزرگ و شیکی بود . در وسط حیاط یک استخر زیبا وجود داشت . دور تا دور استخر به فاصله ی یک متر از آن ، باغچه ی قشنگی مملو از بوته های گل سرخ بود که با برف تزئین شده و چهره ی زیبایی به حیاط داده بودند . در چهار گوشه ی آن باغچه ، چهار درخت سرو بلند قرار داشت که سارا عاشق آنها بود . کنار دری که سارا باز کرد چند قدم آن طرف تر دو اتاق وجود داشت . سارا وارد اتاق ها شد . یکی از آنها که معلوم بود متعلق به ساراست ، دارای یک میز تحریر ، یک تخت و یک کمد کوچک و کنار تخت یک کتابخانه و در اتاق دیگر باز هم یک تخت و یک کمد و بخاری روشن ، که روی آن ظرفی پر از لبوی پخته شده بود . سارا عاشق بوی لبو بود چند نفس عمیق کشید او و مادرش ار این دو اتاق کوچک در نهایت عشق زندگی می کردند . نسرین مادر سارا ، زن سی و نه ساله ای که وضعیت قلبش زیاد خوب نبود . او در خانه ی آقای پور عماد به عنوان آشپز دست به کار شد . امل در حقیقت این دو نفر از نظر آقای پور عماد و همسرش عضوی از خانواده بودند . نسرین از سال ها قبل ، وقتی که سارا یک دختر بچه بیش نبود ف به طور کاملا ً اتفاقی از آن دسته اتفاق هایی که انسان به و ضوح وجود خدا را احساس می کند در عین ناباوری به خانه ی پورعماد آمد . موقعی که مستأصل و درمانده و ناامید از همه جا ، نمی دانست که خودش و دختر کوچکش به کجا پناه ببرند ، پورعماد و همسرش مثل دو فرشته ی نجات سر رسیدند و آنها را در پارکی که تقریبا ً از سرما بی حس شده بودند پیدا کردند و به خانه آوردند . این دو انسان در نهایت مهربانی از نسرین و فرزندش نگهداری کردند به ظوری که بعد از چند روز حال مادر و فرزند کاملا ً خوب شد . وقتی نسرین خواست از آنها خداحافظی کند ، پورعماد پرسید : «نسرین خانم ، جایی داری که میخوای بری ؟» نسرین سرش را پایین انداخت . دلش نمی خواست که حلقه ی اشک را تقدیم آن دو انسان شریف کند . اما خانم پورعماد متوجه همه چیز بود . نسرین همان طور که سرش پایین بود ، بغض خود را فرو خورد و جواب داد : « جایی که ندارم اما خدا بزرگه من نمی دونم این همه محبت شما رو چه طور جبران کنم ؟» در همین موقع سارا که شاید چهار سال بیشتر نداشت پیراهن مادر را کشید و گفت : «مامان میشه من برم تو حیاط تاب ابزی کنم ؟ آخه نوشا هم تو حیاطه .» نسرین تا امد جواب سارا را بدهد ، خانم پورعماد گفت : « آره عزیزم ، چرا نمی شه » . ( و بعد رو به اکرم کرد وگفت ) : «اکرم جان ، بیا این بچه رو به حیاط ببر ومراقبش باش .» سارا گفت : « پس مامان لباسم رو بپوش سرما نخورم .» نسرین کاپشن سارا را تنش کرد و کلاه و شال و گردن صورتی اش را هم به او پوشانید . سارا بچه ی قشنگی بود و با آن کلاه و شال گردن زیبا تر هم شد .به طوری که آقای پورعماد سارا را صدا زد و او را بوسید و گفت : «چه قدر خوشگل شدی عزیزم ! حالا برو با نوشا بازی کن .» سارا به طرف نسرین چرخید و گفت : « آره مامان آقای پورعماد درست می گن ؟ من خوشگل شدم ؟ » نسرین که پی در پی بغض خود را فرو می داد گفت : « آره عزیزم خیلی خوشگل شدی . » ( و در حالی که لبخند تلخی زد ، آرام گفت :) «برو عزیز دلم .» وقتی سارا رفت ، سکوت حاکم شد . آقای پورعماد بعد از چند لحظه ای به نسرین گفت : « نسرین خانم ، دخترم بیا این جا بشین زیاد عجله نکن .» نسرین نشست و زیر بار نگاه خانم و آقای پورعماد خودش را چه قدر شکسته حال می دید . خانم پورعماد رو به نسرین گفت : « نسرین جان حالا که جایی نداری بری دوست داری این جا بمونی ؟ » ( ودر حالی که منتظر جواب نسرین بود . نیم نگاهی هم به پور عماد کرد .) نسرین فکر کرد اشتباه شنیده است . در افکار خود غوطه ور بود که خانم پورعماد ادامه داد : « نسرین جان ، دوست داریم این جا بمونی و جای دخترمون رو برای ما پر کنی . ما می تونیم به چشم دخترمون به تو نگاه کنیم . تو چه طور ؟ آیا می تونی ما رو پدر و مادر خودت بدونی ؟ » اشک های نسرین بی اختیار روز گونه های قشنگش دوید . او قادر به گفتن هیچ چیز نبود . خانم پورعماد در ادامه گفت : « مادر ِ نوشا دختر ما بود . سال پیش توی یک تصادف با پدر نوشا کشته شدند و از اونا نوشا برای ما به یادگار مونده . اگر تو اینجا بمونی ، هم می تونی جای خالی سیما رو برای ما پر کنی ، هم سارا می تونه هم بازی خوبی برای نوشا باشه .» اشک های نسرین مجال حرف را از او گرفته بود . خانم پورعماد هم به یاد دختر و دامادش به استقبال اشک رفت. آقای پورعماد گفت : « دخترم ، قبول کن . تو همدمی برای نازنین خواهی بود . مضافا ً به این که نازنین دیگه حوصله ی آشپزی رو نداره می تونی در این کار هم کمک حال اون باشی .» نسرین شادی و غم را در کنار هم داشت تجربه می کرد . این لحظه چه قدر شیرین است که در نهایت استیصال و درماندگی دری به رویت باز شود که تمام آن درماندگی ها نقطه ی قوت شود . به این ترتیب نسرین در آن خانه به طوری که به یک معجزه شبیه بود ، ماندگار شد . پانزده سال از آن ماجرا می گذشت . نسرین به واقع برای آن دو فرشته ی زمینی حکم دخترشان را پیدا کرده بود و سارا بهترین دوست نوشا بود . آنها مثل دو خواهر در تمام لحظات در کنار هم بودند . در درس و مدرسه ، گردش و تفریح و خرید و مهمانی ، همیشه با هم بودند . تقریبا ً دو سال پیش در یک مهمانی برای نوشا خواستگاری از اقوام پیدا شد . در مهمانی دوستانه و مجللی که پورعماد هرازگاهی برای دیدن دوستان و اقوام ترتیب می داد خانواده ی آقای تاجری هم آمده بودند . خانواده ی بسیار محترمی که از اقوام دور پورعماد بودند . سیاوش پسر آقای تاجری که به تازگی برای دیدار پدر و مادرش از انگلستان به ایران آمده بود هم در آن مهمانی حضور داشت داشت و همان جا یک دل نه صد دل عاشق نوشا شد . وقتی میز شام را چیدند ، هیچ کس باور نمی کرد چنین میز مجللی را نسرین و اکرم تهیه و تدارک دیده باشند . غذاها به قدری خوشمزه و خوش آب و رنگ بود که همه را به تحسین وا داشت . البته بیشتر مهمانان نسرین را به خوبی می شناختند و این همه تعجب ، بیشتر از طرف کسانی بود که برای اولین بار میهمان پورعماد بودند . سر میز شام ، سیاوش چشم از نوشا برنمی داشت . وقتی سارا نیشگونی از نوشا گرفت ، او را متوجه اوضاع دوروبر کرد . نگاه هایی که آن دو با هم در طول آن شب رد و بدل کردند حاکی از این بود که این علاقه دو جانبه است . به طوری که روز خواستگاری برای همه مسجل بود که این پیوند صورت خواهد گرفت . این پیوند شادی ، غمی بزرگ در بر داشت ، چون سیاوش باید به انگلستان برمی گشت . سیاوش در رشته ی کامپیوتر تحصیل کرده بود و همان جا در یکی از بانک های معتبر انگستان دست به کار شده بود . موقعیت خوبی داشت و درست نبود که این موقعیت را رها کند و به ایران برگردد . سارا نمی توانستت باور کند که روزی از نوشا جدا خواهد شود . برای نوشا هم این قضیه آسان نبود . اما دل در گرو عشق سیاوش داده بود . خانم و آقای پورعماد او را آزاد گذاشته بودند تا خوب فکر کند و خودش تصمیم بگیرد چرا که سیاوش از نظر جناب پورعماد تأیید شده بود . به هر حال نوشا تصمیم به رفتن گرفت و بنا به پیشنهاد سیاوش معلم زبانی در خانه برایش استخدام کردند ، تا حداقل آشنایی کمی به زبان پیدا کند .سارا و نوشا به فاصله ی چند ماه از هم هر دو وارد هجده سالگی شده و دیپلم گرفته بودند . سارا مشغول آماده شدن برای کنکور بود ، اما هر زمان که معلم زبان نوشا می آمد . سارا ، نوشا را همراهی می کرد . و همین باعث شد که تسلط زبان سارا به زبان انگلیسی بیش او پیش شود . سارا که خودش خیلی از آموختن این زبان خوشش می آمد سعی می کرد مطالعاتش را در این زمینه گسترش دهد و در زمانی بسیار کم توانست در یادگیری زبان انگلیسی هم پیشرفت قابل توجهی داشته باشد . شش ماه از این قضیه گذشت و سارا در کنکور دانشگاه در رشته ی حسابداری قبول شد ، نوشا هم کم کم تدارکات سفر را می دید . ترم اول دانشگاه بود که نوشا از سارا جدا شد . روزی که بنا بود نوشا همراه سیاوش برود ، غم انگیزترین روز زندگی سارا بود . چرا که جدایی از بهترین دوست برای او کار ساده ای نبود .در فرودگاه همه به گریه افتاده بودند . اکرم که نوشا را بزرگ کرده بود ، چون مادری می گریست و نسرین که نوشا ، او را خاله ی خود می دانست . پورعمادها که تنها یادگار دخترشان از آنه جدا می شد و سارا که نوشا را در آغوش گرفته بود و دیگر از هم جدا نمی شدند . اشک ها مجال حرفف را گرفته بود . نوشا باید می رفت و رفت . وقتی هواپیما بلند شد . سارا احساس کرد نیمی از وجودش به پرواز درآمده .روزهای تلخی را سپری کرد تا توانست به شرایط موجود عادت کند . چرا که او می بایست مرهمی هم بر دل تنهای پورعما و همسرش باشد . ظرفی که روی بخاری بود عطر خوش چغندر و لبو را پخش می کرد . مشام را نوازش می داد . سارا به طرف بخاری رفت و درش را برداشت . بشقلبی به دست گرفت و یک تکه لبو داخل آن گذاشت و داغ داغ آن را خورد ، تا سردی هوا را از بدن خود بگیرد . هنوز لباسش را در نیاورده بود که نسرین داخل شد . او به طرف مادرش رفت و گفت : سلام مامان گلم ! ( و بوسه ای از گونه ی مادرش گرفت .) نسرین جواب سلامش را داد و گفت : - ناهار آماده است . بعد از اینکه سارا لباسش را عوض کرد ، به سمت ساختمان روبه رو رفتند . نسرین زن مغروری بود . به همین خاطر ، وقتی بعد از رفتن نوشا خانم پورعماد پیشنهاد کرد به آن ساختمان بروند ، نسرین قبول نکرد وگفت که : « این طور راحت تریم . ما که کنار هستیم چه فرقی می کنه در یک ساختمان و یا ساختمان جدا از هم .» اما اغلب اوقات همراه سارا پیش آنها می رفتند و از هر دری صحبت می شد . پورعماد گفت : - سارا جان از درس هات چه خبر ؟ فکر کنم در تعطیلات باشی . نه ؟ - بله از امروز شروع شده . راستی امروز استاد واحدی ، استاد ریاضی مون رو می گم ، به من پیشنهاد یه کار داد که در رابطه با درسمه. نسرین گفت : - چه خوب . آقای پورعماد و همسرش هم از این قضیه استقبال کردند و خوشحال شدند. آقای پور عماد گفت : - خب حالا این چه کاری هست ؟ اگه میشه بیشتر توضیح بده . - والله پدر جون اولش که بهتون گفتم در رابطه با درسمه ، حسابداری . یه شرکت تجارییه ، البته فکر می کنم . و اضافه کنم که استاد واحدی گفت که «جای مطمئنیه .» نسرین گفت : - شرکت کجا هست ؟ - خیابان وزراء یک کم دوره . ولی از بی کاری بهتره . به غیر از اینا دیگه چیزی نمی دونم ، تا پس فردا که برم ببینم چی می شه . اصلا ً احتمال داره قبول نکنند [مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...] روز خوبی بود بعد از چند ساعتی که پیش هم بودند ، سارا و نسرین بلند شدند که خانم و آقای پورعماد هم بتوانند استراحت کنند . علیرغم سرمای زیاد نیمه ی فصل زمستان ، سارا در کنار مادرش این سرما را حس نمی کرد . سارا مادرش را بغل گرفت وسرش را روی شانه ی او گذاشت که بهترین تکیه گاه برای او بود . با هم آرام قدم زدند . از کنار استخر |
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم ρгเภςєรรبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | غنبر (05-31-2012) |
|
|
#4 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
گذشتند و به اتاقشان رتفند. نسرین همانطور که داشت برای خواب آماده می شد،پرسید:
- سارا جان، اگر بخوای سر کار بری، چه طور میتونی به درسهات برسی؟فکر نمی کنی خیلی برات دشوار باشه؟ - این مشکلی نیست مامان. از این به بعد هوا رو به روشنیه. میتونم از ساعت 4/5 به بعد کلاس بردارم. در ثانی فکر میکنم پنج شنبه ها هم تعطیل باشه . چند واحدی هم به اون روز اختصاص میدم. غصه نخور مامان ، میدونی که من خودم بیشتر از هر چیز به درسم فکر میکنم. مطمئن باش نمیذارم لطمه ای به درسم وارد بشه. *** آن روز صبح هوا خیلی سرد بود. شب قبل برف زیادی بارید و هم چنان هم ادامه داشت.سارا از خواب بیدار شد. صورتش را شست و طبق معمول به گونه های مادرش با سلام بوسه ای زد. مادر ش پرسید: - عزیزم، خیلی زود بیدار نشدی! چه خبره ی کله ی سحر. - مامانم، عزیزم، کله ی سحر کدومه؟ ساعت شش صبحه، تا من صبحونه رو بخورم، حاضر شم، برم ماشین بگیرم، اون جا رو پیدا کنم، اوه...! کلی وقت می بره. من باید اقلا ده دقیقه به نه اونجا باشم. وقتی رفت که حاضر شود، روی میز تحریرش یک کادو و یک پاکت دید به طرف آنها رفت و گفت: - مامان! این چیه؟ نسرین با شادی وارد اتاق شد و گفت: - تولدت مبارک عزیز دلم! او طوری پرید و ماردش را بغل کرد که نسرین یک قدم به عقب برداشت و گفت: - سارا جان، چه کار میکنی قربونت برم. سارا که از خوشحالی نمیدانست چه باید بگوید دست نسرین را گرفت و به طرف تخت برد و هر دو روی تخت نشستند. سارا مشغول باز کردن کادو شد. یک شال گردن فوق العاده شیک که خود نسرین بافته بود. نسرین گفت: - خوشت اومد؟ - مامان این فوق العاده ست! کی بافتی که من نفهمیدم؟ قربون دستات برم.(و دستهای نسرین را بوسید.) - قابل تو رو نداره عزیزم. سعی کردم از لحاظ رنگ با پالتویی که نوشا برات فرستاده، هماهنگی داشته باشه. - آره مامان ممنونم. واقعا قشنگه. تو همیشه با این خوش سلیقگی هات منو غافلگیر میکنی. خب این یکی چیه؟(و پاکت را برداشت) روی آن نوشته شده بود تولدت مبارک سارا جان. - این یکی از طرف پدر جون و مادر جونه. وقتی او پاکت را باز کرد یک تراول صد هزار تومانی داخل پاکت بود. از خوشحالی چشم هایش را بست. نمیدانست چه بگوید. هر سال آنها کادو میدادند، اما چه قدر خوب شد که امسال پول دادند. سارا فکر یمکرد وقتی آدم تو کیفش پول باشه با اعتماد به نفس تره. به خاطر همین تصمیم گرفت بهترین استفاده را از آن پول بکند. به نظرش به چیزی احتیاج نداشت. کلا دختر ولخرجی نبود. تصمیم گرفت با آن پول تا آنجایی که ممکن بود اعتمادبه نفس بخرد. بنابراین خرج کردن معنایی نداشت. |
|||||||||
|
|
|
|
#5 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
ــ مامان مطمئنم امروز روز خوبیه. خیلی خوشحالم.
ــ من هم خوشحالم. حالا اول حاضر می شی یا صبحونه می خوری؟ ــ نه اول صبحونه می خورم بعد حاضر می شم. در حال صبحانه خوردن بودند، که سارا گفت: ــ مامان! راستی تو یک هم چین روزی، من چه ساعتی به دنیا اومدم؟ ــ ساعتش دقیق یادم نیست. اما می دونم صبح زود بود. هوا گرگ و میش بود که تو به دنیا اومدی. ــ وای مامان چه جالب! چرا هیچ وقت از گذشته ها برام نمی گی؟ بگو ببینم چی شد؟ ــ هیچی، بعدش دختر گلم به دنیا اومد. پاشو دختر دیرت می شه، کی می خوای حاضر بشی؟ ــ مثل همیشه از زیر بار تعریف گذشته ها شونه خالی می کنی. اما باید قول بدی یه روز برام همه چیز رو تعریف کنی. نسرین خندید و گفت: ــ قول می دم.( صورت زیبای دخترش را بوسید و گفت:) بابا دیر شد، منو بگو که گفتم زود بیدار شدی. سارا با عجله بلند شد و به اتاق پهلویی رفت و کمی آرایش کرد. موهای *** و مشکی اش را پشت سر جمع کرد. اما چند تار مو به خودی خود روی پیشانی اش ریخت که زیباترش کرد. او به طور طبیعی دختر زیبایی بود. دختری با تیپ کاملا شرقی. چشم و ابروی مشکی پیوسته. بینی به اندازه. لب و دهانی خوش فرم وصورتی تقریبا کشیده با گونه های برجسته. اما وقتی کمی آرایش به صورتش می داد او را زیباتر و جذاب تر می کرد. به سمت کمدش رفت آن را باز کرد و یک پالتوی شیک و قهوه ای بیرون آورد. معلوم بود که برای اولین بار است که می خواهد آن را بپوشد. این پالتو را نوشا به همراه یک جفت بوت قهوه ای برایش فرستاده بود. اما چند روز قبل از تولدش به دستش رسید. پالتو را بغل گرفت. یاد نوشا در دلش زنده شد. چه قدر دلش برای او تنگ شده بود. نسرین به اتاق سارا رفت. با دیدن او دلش برای او ضعف رفت و زیر لب دعای« فالله حافظ الخیر و هو ارحم الراحمین» را خواند. او به مادرش چشم دوخت، اشک دلتنگی به سراغ چشمان قشنگش آمده بود و رو به نسرین گفت: ــ خیلی دلم براش تنگ شده مامان. ــ من هم دلم براش تنگ شده عزیزم. ــ نسرین خود را خاله ی نوشا می دانست. طی این سال ها رشته ی محکمی از محبت بین آن ها بافته شده بود که با هیچ چیز گسستنی نبود. نوشا هم به نسرین همین احساس را داشت. سارا پالتو را پوشید. با شلواری مشکی و بوت های قهوه ای یک روسری هم سرش کرد. وقتی در آینه خودش را نگاه کرد خیلی زیبا شده بود. به طوری که خودش خوشش می آمد. او دختر خوش تیپی بود. از آن دسته از دخترهایی که به قول معروف اگر گونی هم بپوشند بهشان می آید. پس لازم نبود لباس گران قیمت بپوشد تا خوش تیپ جلوه کند. چه رسد به این که پالتویی شیک هم پوشیده بود. اما یک چیز به نظرش خوب نمی آمد ترجیح داد به جای روسری مقنعه سرش کند و شالی را هم که نسرین برایش بافته بود دور گردنش بیاندازد وهمین کار را هم کرد. خدا را شکر اگر تیپ قهوه ای زده بود، یک کیف قهوهای شیک هم داشت که با لباسش ست کند. اعتماد به نفسش را هم برداشت و درون کیفش گذاشت و باز بوسه ای به گونه ی مادرش زد و خداحافظی کرد. ناگهان یادش افتاد که ادرس را برنداشته است. به سراغ کیف دانشگاهش رفت و آدرس را برداشت و ساعت 8 بیرون آمد. رو به روی شرکت ایستاده بود ساعت پنج دقیقه به نه بود. نفس راحتی کشید. برف بند آمده بود، اما هوا سرد بود. با خودش گفت:« اگر یک جفت دستکش چرم قهوه ای داشتم چه خوب می شد.» و بعد ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی زد. سرش را بالا برد و تابلوی شرکت را با این عنوان دید شرکت سوخت رسانی کشتی های منطقه آزاد قشم. روی پله ها برف نشسته بود و جای پاهایی دیده می شد. سارا نفس عمیقی کشید و به راه افتاد. داخل ساختمان دوباره آدرس را نگاه کرد. طبقه ی 4 واحد 8 وارد آسانسور که شد دکمه ی طبقه ی چهارم را زد. وقتی بیرون آمد خود را روبه روی دو واحد ساختمان دید. زنگ واحد 8 را فشار داد و در باز شد. آقای مسنی روبه روی او قرار گرفت. سلام کرد، مرد کنار رفت و او داخل شد. به سمت میز منشی شرکت رفت. خانمی تقریبا سی ساله پشت آن نشسته بود، بعد از چند لحظه ای که خوب او را برانداز کرد، گفت: ــ ببخشید جناب پاک نژاد تشریف دارند؟ خانم منشی هم سر تا پای او را برانداز کرد و گفت: ــ شما؟ ــ سپاسی هستم. سارا سپاسی. از جانب آقای واحدی معرفی شدم برای حسابداری. می بخشید خودشون تشریف ندارند؟ خانم منشی دوباره نگاهی به سر تا پای سارا انداخت و گفت: ــ البته که هستند. تشریف داشته باشید. وداخل یکی از اتاق ها شد وقتی سارا به ساعت نگاه کرد غقربه های ساعت نه را نشان می داد. او به وقت شناسی خودش آفرین گفت. به نظر او آدم های خوش قول و وقت شناس همیشه قابل احترام بودند. خانم منشی از اتاق بیرون آمد و گفت: ــ بفرمایید جنای پاک نژاد منتظرتون هستند. قلب او به تپش افتاد. او اولین باری بود که می خواست جایی کار کند. سارا دختر اجتماعی و معقولی بود، اما مسئله ی کار کردن فرق می کرد و کاری که نمی دانست آیا مورد قبول واقع می شود یا نه؟ به هر حال به خودش مسلط شد. با گام هایی محکم از خانم منشی تشکر کرد و کنار در اتاقی که عنوان مدیریت را روی آن می دید ایستاد. تقه ای به در زد و منتظر ماند: ــ بفرمایید. او آهسته در را باز کرد. هر چند که محکم گام بر می داشت، اما تپش قلبش را نمی توانست به حالت معمول برگرداند. با نگاهی به پاک نژاد گفت: ــ سلام. پاک نژاد سرش پایین بود و انگار داشت ورقه ای را مطالعه می کرد. او پشت میز بسیار شیکی از چوب و چرم، به رنگ سبز یشمی نشسته بود. روی میز یک کامپیوتر و کنار دستش یک جا خوکاری بسیار نفیس و شیک به اضافه ی یک گوشی تلفن و چند ورقه و پرونده که او سرش به آن ها گرم بود. مابین در ورودی و میز مدیریت هم 4 صندلی چرم به رنگ میز قرار داشت و میز وسط کوچکی که با شکلات خوری بسیار شیکی تزئین شده بود. آقای پاک نژاد در همان حالت گفت: «سلام» ( و با دست اشاره به صندلی کرد و گفت:) «بفرمایید.» او بیشتر از دو قدم به جلو بر نداشته بود که آقای پاک نژاد سرش را بلند کرد و در یک آن نیم خیز شد و بعد دوباره سر جایش نشست. چشم از او بر نمی داشت. برای خودش هم باور کردنی نبود. انگار مسخ شده بود. در چند لحظه توانایی هیچ کاری نداشت، چرا این همه به این دختر خیره مانده بود. حس آشنایی به این دختر داشت، اما نمی دانست چرا؟ زیر بار این سکوت سارا معذب سر به پایین انداخت. چرا که همین سکوت کافی بود که او را کلافه کند، چه رسد به این که چشم به پاک نژاد هم بدوزد. چند لحظه ای که سپری شد، شاید برای سارا ساعتی طول کشید. عاقبت به ناچار خودش آن سکوت را شکست. سرش را بالا آورد و گفت: ــ ببخشید، معرف من آقای واحدی هستند. پاک نژاد به خودش آمد و گفت: ــ بله بله، در جریان هستم. به نظر سارا یک چیزی پاک نژاد را کلافه کرده بود. او سرش پایین بود و با ورقه های کنار دستش ور می رفت. سارا از فرصت استفاده کرد و او را خوب از نظر گذراند. او به نظرش مردی خوش قیافه می آمد. حدودا سی و پنج ساله با پوستی گندمی چشم و ابروی مشکی و چاله ی زنخی که به او جذابیت بیشتری می داد. پاک نژاد ناگهان از جا بلند شد. سارا نگاهش را به سرعت پایین انداخت. پاک نژاد به سمت پنجره رفت. دستی به موهایش کشید و سارا در این فاصله توانست قد و قامت و تیپ او را هم به درستی برانداز کند. قامت خوب و مردانه ای داشت. تیپ او هم شیک و مردانه بود. در کل او از این نوع تیپ ها خوشش می آمد و در این چند دقیقه نظرش راجع به او مثبت بود. او فکر می کرد از آن دسته مردهای خوش تیپ و خوش قیافه است که اکثر دخترها می پسندند. پاک نژاد برگشت و دوباره چشم در چشم سارا دوخت و گفت: ــ ببخشید شما خانم؟ ــ سپاسی هستم. سارا سپاسی، دانشجوی سال سوم حسابداری. امیدوارم بتونم برای کار شما مفید واقع بشم. سارا داشت تمام سعی اش را می کرد که در قالب حرف و با بازی با کلمات بتواند آن کار را از آن خودش کند. پاک نژاد او را نگاه می کرد. هر چند سارا از نگاه او معذب بود و نمی فهمید کسی که برای اولین بار او را می بیند چرا باید این طور نگاهش کند؟ اما با این حال ادامه داد:« من به استادم عرض کردم که شاید نتونم برای کار شما مفید باشم، چون هنوز درسم تموم نشده و هیچ تجربه ی کاری هم ندارم. اما ایشون از آن جایی که خیلی لطف داشتند معتقد بودند که من از پس این کار بر خواهم اومد. اما در هر حال نظر شما مهمه.» پاک نژاد به سمت میزش رفت، روی صندلی نشست و رو به سارا گفت: من هم معتقدم از عهده ی کار برمیاید، چون کار سنگین و شاقی نیست. اگر با مشکلی هم روبه رو شدید، خودم راهنمایی تون می کنم. او باور نمی کرد که قبل از همه ی این توضیحات مورد قبول واقع شده باشد. در دل گفت:« خدایا دوستت دارم!» پاک نژاد ادامه داد: ــ اما یه مشکلی هست. قلب او دوباره به تپش افتاد. پاک نژاد ادامه داد:« همان طور که از اسم شرکت می توان متوجه شد، این جا یک شرکت نیمه دولتی ست، نیمی از آن به بخش خصوصی که ما باشیم واگذار شده. کار این شرکت سوخت رسانی به کشتی های منطقه آزاده که خوب طبیعیه ما با کشورهای اطراف خلیج فارس مثل ( دبی) ( امارات) ( عربستان) و یا کشورهای دیگه رابطه داشته باشیم. حسابدار قبلی ما هم به امور حسابداری رسیدگی می کرد هم نامه ها و درخواست ها رو به صورت ایمیل، فکس، و یا تلفن دریافت می کرد، چون به زبان انگلیسی و کامپیوتر هم تسلط داشت. من دوست داشتم مثل قبل، خانمی رو با داشتن این سه ویژگی انتخاب کنم اما اگر شما این جا دست به کار شید در خصوص کامپیوتر هم باید فکری بکنم.» سارا نفس راحتی کشید و همان طور که پاک نژاد او را نگاه می کرد گفت: ــ خاطرم نیست به شما گفته باشم که در زبان و کامپیوتر بلد نیستم. ناگهان پاک نژاد یکه ای خورد که نگاهش دوباره در نگاه سارا گره خورد: ــ یعنی شما می خواید بگید در زبان و کامپیوتر هم مهارت دارید؟ ــ مهارت که نه. ولی فکر می کنم بتونم از عهده اش بر بیام.( و در دلش به نوشا دعا کرد که خارج رفتن او باعث شد که زبانش تقویت شود.) پاک نژاد با حالتی که نشان می داد از این گفته ی سارا خوشحال شده است، گفت: ــ این عالیه! چرا زودتر نگفتید. ــ چون از من نپرسیدید. در ثانی من بیشتر از 10 دقیقه نیست که خدمت شما هستم. ــ بله درسته. حق با شماست. از چه روزی می تونید دست به کار بشید؟ ــ از همین امروز. اگر مانعی نداره؟ در ضمن می خواستم اگر امکان داره ساعت کاری این جا رو هم بدونم. ــ خواهش می کنم. هر روز از ساعت 9 صبح تا 4 بعدازظهر. البته من یک ساعت به شما ارفاق می کنم، چون آقای واحدی گفتند که درس می خونید و گرنه، باید تا ساعت 5 می موندید. چهارشنبه ها تا 1 بعدازظهر، پنج شنبه ها هم تعطیله. از این بهتر نمی شد. برای سارا همه چیز مهیا بود که هم درسش را بخواند هم کار کند. پاک نژاد گوشی را برداشت و با گرفتن شماره ای گفت: ــ خانم زندی، لطفا چند لحظه تشریف بیارید. با تقه ای به در، خانم زندی وارد شد. پاک نژاد گفت: ــ خانم زندی لطف کنید اتاق خانم سپاسی رو نشونشون بدید ایشون از امروز حسابدار جدید هستند. ــ بله حتما، بفرمایید. ــ سارا با لبخندی همراه خانم زندی بیرون رفت و به اتاقی در کنار اتاق مدیریت وارد شدند. رو به روی در پنجره بود که با پرده های عمودی پوشیده شده بود، جلو پنجره میزی قرار داشت که روی آن یک کامپیوتر و یک گوشی تلفن بود. یک کمد سه طبقه ی فلزی هم کنار میز در گوشه ی اتاق دیده می شد. سارا فکر کرد که چه قدر این اتاق خشک و بی روح است. چرخی در اتاق زد و دوروبر را نگاه کرد، می شد به سلیقه ی خودش تغییراتی در آن بدهد. که در ساعات کاری در اتاق احساس راحتی کند. تصمیم گرفت موضوع را با پاک نژاد در میان بگذارد. خانم زندی خیلی خشک ورسمی گفت: ــ براتون آرزوی موفقیت دارم. ( وبیرون رفت.) ــ سارا احساس کرد هیچ وقت نمی تواند با خانم زندی رابطه ی خوبی پیدا کند. یعنی حس کرد که خانم زندی زیاد از او خوشش نیامده و نمی دانست چرا؟ همین که در اتاق ایستاده بود فکر می کرد، به خانم زندی، به آقای پاک نژاد و بعد ابروها و شانه ها را با هم بالا انداخت و برگشت که ناگهان پاک نژاد را رو به رویش دید.کمی دست پاچه شد، اما خودش را جمع و جور کرد. پاک نژاد پرسید: ــ پس دوست دارید از حالا دست به کار شید؟ ــ بله اگر امکان داره. پاک نژاد به سمت کمد فلزی رفت. چند پوشه از آن بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت: ــ شما نگاهی به این ها بندازید، اگر با مشکلی هم رو به رو شدید از من بپرسید. در ضمن از ساعت 12 تا 1 وقت ناهاره. ــ ممنونم. فقط یک سوال من می تونم به دلخواه این اتاق رو کمی تغییر بدم؟ پاک نژاد لبخند قشنگی زد و گفت: ــ ولی خانم سپاسی این اتاق چیزی نداره که شما تغییرش بدین. ــ با اجازه ی شما یکی دو تا صندلی و یه میز کوچک تهیه می کنم و این میز و کمد رو هم کمی جا به جا می کنم. ــ اگر فکر می کنید که به میز و صندلی نیاز دارید می گم آقای کمالی از انبار براتون بیارن. شما هم با اتاقتون هر کاری که می خواید بکنید، مختارید. ــ این عالیه. ممنونم. در همین وقت آقایی با سینی چای داخل شد. معلوم بود که آبدارچی است. پاک نژاد او را معرفی کرد و گفت: آقای کمالی. ( و رو به کمالی گفت:) « خان سپاسی حسابدار جدیدن. اگر کاری داشتن کمکشون کن. در ضمن از انبار چند صندلی و یک میز کوچک براشون بیار.» آقای کمالی چشم بلند بالایی گفت و پاک نژاد از چشمان سارا نگاه را برگرفت و رفت. سارا مطمئن بود نگاه پاک نژاد به او نگاه یک غریبه که تازه او را دیده باشد، نیست. آقای کمالی چای و بیسکوییت را روی میز گذاشت و بیرون رفت. سارا مشغول کار شد. اضطراب اولیه کاهش پیدا کرده بود و به نظرش همه چیز خوب پیش می رفت و مشکلی نبود. گذشت زمان را متوجه نمی شد. نمی دانست چه مدت از زمان را پشت سر گذاشته است. در اتاقش به صدا در آمد: ــ بفرمایید. آقای کمالی با سینی غذا وارد شد. سارا با تعجب گفت: ــ آقای کمالی، مگر ناهار به پای شرکته؟ ــ روزهای یک شنبه و سه شنبه بله. ــ ولی امروز که دوشنبه ست. ــ بله می دونم، فکر می کنم امروز به مناسبت ورود شما آقای مدیر ناهار دادن. سارا ابرویی بالا انداخت و گفت: ــ دست آقای مدیر درد نکنه.( به سینی غذا نگاه کرد. جوجه کباب با برنج و مخلفات. او به قدری گرسنه بود که زود سینی را جلو کشید و گفت:) « دست شما هم درد نکنه.» ــ خواهش می کنم دخترم، نوش جان سارا با اشتها غذا را خورد و بعد دوباره مشغول کار شد. آقای کمالی با یک چای به اتاق آمد و آن را روی میز گذاشت و ظرف ها را برداشت که از اتاق بیرون برود. سارا صدایش کرد. کمالی برگشت: ــ بله بفرمایید. ــ آقای کمالی، شما صبح ها از چه ساعتی شرکتید؟ ــ هشت صبح خانم. ــ چرا این قدر زود؟ ــ نه خانم، تا بیام و سماور رو روشن کنم. چای دم کنم و شرکت رو طی بکشم، ساعت نه شده و جناب مدیر هم اومدن. ایشون عادت دارن تا بیان باید چای و بیسکوییت بخورن. ــ آقای کمالی می شه ازتون خواهش کنم اون میز و صندلی ها رو که آقای مدیر گفتند برام بیارید؟ ــ به روی چشم. امروز بعدازظهر بعد از ساعت کاری شرکت، حتما این کار رو خواهم کرد. ــ دست شما درد نکنه. سارا بعد از صرف چای دوباره مشغول کار شد. ساعت چهار و نیم را نشان می داد. او یک ربع ساعت دیگر هم به کارهایش رسید و بعد آماده شد. تمام پرونده ها را برداشت و بیرون آمد. خانم زندی رو به رو پشت میز نشسته بود. سارا لبخندی تحویل او داد و در اتاق مدیر را به صدا در آورد: ــ بفرمایید. سارا داخل شد. پاک نژاد با تعجب گفت: ــ شما هنوز نرفتید؟ من که گفتم شما از قاعده و قانون شرکت مستثنی هستید و از ساعت کاری یک ساعت جلوتر مرخصید. ــ بله فرمودید. شما لطف دارید. اما من الان در تعطیلات میان ترمم و لزومی نداره از این قانون استفاده کنم به هر صورت ممنونم. این هم پرونده ها دستش را جلو برد و پرونده ها را روبروی پاک نژاد گذاشت. پاک نژاد به سرعت ولی دقیق به پرونده ها نگاه کرد و بعد گفت: ــ معلوم می شه آقای واحدی شاگرد خودشون رو بهتر می شناسن. واقعا شما خیلی خوب به این ها رسیدگی کردید. تبریک می گم. من فکر می کردم شاید با مشکل مواجه بشید، اما خوشحالم که می بینم کارها به این خوبی پیش رفته. سارا از این همه تمجید پاک نژاد خوشحال به نظر می رسید و با همان چهره ی شاد گفت: خواهش می کنم. از بابت ناهار هم متشکرم. اگر اجازه بدید من مرخص بشم. ( وبا خداحافظی از اتاق بیرون آمد.) از خانم زندی و آقای کمالی هم خداحافظی کرد. بیرون شرکت هوا خیلی سرد بود. اما تنها چیزی که اهمیت نداشت سردی هوا بود. قدم زنان تا سر خیابان رفت و دائم به فکر اولین روز کاری خود بود. حس می کرد از کارش راضی است و امیدوار بود که این رضایت ادامه پیدا کند. وقتی به خانه رسید، نسرین کنار بخاری نشسته بود و بافتنی می بافت، مثل همیشه با لبخند گفت: ــ سلام. ــ سلام به روی ماهت. خسته نباشی. بالاخره دست به کار شدی؟ ــ بله و این هم شیرینی اش. ( و یک جعبه شیرینی را جلوی نسرین گرفت.) نسرین شیرینی را گرفت و گفت: ــ تبریک می گم. بهتره بریم اون طرف، پدر جون و بقیه منتظرن. ــ اجازه بده لباسم رو عوض کنم، بعد بریم. در آن شب سرد زمستانی نیمه ی بهمن، با رویی شاد و گشاده وارد ساختمان شدند و سارا مثل همیشه بلند سلام کرد. و باز مثل همیشه جواب گرمی شنید. همه او را بوسیدند و به مناسبت تولدش و دست به کار شدنش به او تبریک گفتند. سارا شیرینی را روی میز گذاشت. اکرم به آشپزخانه رفت و با یک سینی چای و یک کیک کوچک برگشت و چای را تعارف کرد و کیک را با یک کادو روی میز گذاشت. |
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم ρгเภςєรรبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | غنبر (05-31-2012) |
|
|
#6 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
سارا ضمن تشكر از پورعماد و همسرش كادو را برداشت و قبل از اين كه چيزي بپرسد، اكرم گفت:
- سارا جان ، اين هم هديه منه. سارا با خوشحاليهديه را باز كرد. يك جفت دستكش قهوه اي . چقدر به آن احتياج داشت. دوباره همه را بوسيد و تشكر كرد. سارا با داشتن اين خانواده ي كوچك زندگي اش سراسر عشق بود و محبت. بعد از بريدن كيك و تقسيم آن توسط اكرم، همه از او خواستند كارش و اولين روز كاريش تعريف كند. سارا همه چيز را گفت. از مدير، از منشي، حتي آقاي كمالي و از ناهاري كه به افتخار او داده بودند. و از اتاقش و در آخر گفت: - راستي مامان! براي اتاقم چيزي نداري كه ببرم، مي خوام كمي تغييرش بدم. - مثلا چي؟ - مثلا يه روميزي شيك. نمي دونم گلدون يا قاب عكسي كه به اتاق كارم جلوه بده. - بدار ببينم چي كار مي تونم بكنم. در همين موقع آقاي پورعماد بلند شد و به اتاقش رفت و بعد از چند دقيقه با يك روان نويس و يك جاقلمي شيك برگشت. سارا گفت: - ولي پدرجون شما هديه تون رو داده بوديد. - اين هديه به افتخار كارته. اون رو روي ميز كارت بذار. ( و رو به همسرش گفت: ) «نازنين شكلات خوري يا چيز ديگه اي نداري كه به اتاق كار دخترمون جلوه بده.» نازنين رو به اكرم كرد و اكرم فوري بلند شد و بعد از كند و كاوي در كابينت ها يك شكلات خوري ظريف خيلي قشنگ آوردو به سارا داد. سارا از اين دو هديه كه به افتخار كارش گرفته بود، خوشحال شد. و با خود گفت: « حالا همه چيز براي يك تغيير اساسي مهياست.» شب خوبي بود . همه در كنار هم خوش بودند تا پاسي از شب هم نشستند. ساعت تقريبا 11 بود كه سارا و نسرين شب به خير گفتند. ساعت هشت و نيم صبح روز بعد، زنگ شركت به صدا درآمد. كمالي در را باز كرد و با تعجب سارا را پشت در ديد. سارا با لبي خندان گفت: - سلام، صبح به خير آقاي كمالي. - سلام، صبح شما هم به خير. كمي زود نيومديد خانم سپاسي؟ چاي هنوز آماده نيست. سارا خنديد و گفت: - اشكالي نداره. مي دونم كمي زود اومدم . يه كم از شما كمك مي خوام. وارد اتاق شد . ميز و دو صندلي را كنار ميزش ديد. كمالي هم وارد اتاق شد.سارا تشكر كرد و گفت: - مي تونم خواهش كنم به من كمك كنيد تا ميز كارم رو از كنار پنجره به اين طرف بيارم.اون كمد رو هم مي خوام بدارم اين جا. كمالي كاري را كه سارا مي خواست انجام داد. و بعد ميز و صندلي ها را جلوي ميز گذاشت. اتاق خيلي روشن و دلباز شده بود. سارا از داخل كيفش جاقلمي و روان نوي را در آورد و روي ميزش گذاشت و شكلات خوري را هم پر از شكلات كرده بود روي ميز كوچكي كه كمالي آورده بود گذاشت. كمالي دوباره دستي به وسايل كشيد و آن ها را از گرد و غبار پاك كرد. اتاق كاملا تغيير كرده بود. سارا از كمالي تشكر كرد و از او خواست اگر چايش دم كشيده است برايش بياورد. لحظه اي بعد كمالي با سيني چاي وارد شد. سارا دوباره از زحمتي كه به او داده بود عذرخواهي كرد. كمالي گفت: - خواهش مي كنم دخترم. به نظر من هم خيلي خوب شد. ماشالله دختر با سليقه اي هستي. دختر من هم هر روز كه مي رم خونه مي بينم يه چيزي رو جابه جا كرده. مي گم ، شيرين جان چه قدر اين اثاثيه رو جابه جا مي كني؟ مي گه از تغيير و تحول خوشم مياد. اما خانم مي دونم اين طور نيست. از موقعي كه مادرش به رحمت خدا رفت به اين طور كارها افتاده. مي خواد يه جوري حواس خودش رو پرت كنه. - مگه همسر شما فوت شدن؟ - بله دخترم، چند ماهي مي شه.شيرين از اين قضيه ضربه ي بدي خورد. - متأسفم!شيرين خواهر و برادري نداره كه اقلا سرش به اون ها گرم باشه؟ - خواهر كه نداره، يكي يكدونست. اما دو تا برادر داره كه خب از صبح تا شب نيستند و سر كارن. بهش مي گم برو درست رو ادامه بده، مي گه اگه مي خواستم ادامه بدم چرا ترك تحصيل كردم؟ مي گم خب يك كلاس هنري برو هر چي كه دوست داري، مي گه حوصله ندارم. خلاصه دخترم هر كسي به يك شكل داره از زندگي مي كشه. ( و با آهي كه كشيد از اتاق بيرون رفت.) سارا در فكر بود. ناخودآگاه دلش براي شيرين سوخت. صداي زنگ شركت سارا به خودش آورد. حس كرد دست آقاي كمالي بند است. به همين خاطر بلند شد و در را باز كرد. آقايي با سن تقريبا بيست و هشت سال – قدبلند با قيافه اي معمولي اما بسيار شيك پوش با كيف سامسونت قهوه اي كه به دست داشت در ايستاده بود. با ديدن سارا همين طور كه به داخل آمد با تعجب، پرسيد: - شما؟! سارا فهميد انگار بايد توضيح دهد كه كيست. در همين موقع كمالي گفت: - سلام آقاي شاهرخي، رسيدن به خير. سفر كه انشائالله خوب بود؟ - سلام آقاي كمالي صبح به خير. بله الحمدالله همه چيز خوب بود. ( بعد رو به سارا اما به كمالي گفت: ) خانم رو معرفي نمي كنيد؟ تا كمالي آمد شروع به معرفي كند. سارا با جسارت خاصي گفت: - من سپاسي هستم، حسابدار جديد. شاهرخي سر تا پاي او را برانداز كرد و گفت: - بله، خوشوقتم. پس خانم احمدي رفتن؟ كمالي در جواب گفت: - آقا سه چهار روزي مي شه كه به سلامتي ، رفتن. سارا «با اجازه اي » گفت و داخل اتاقش رفت. كمالي براي شاهرخي چاي ريخت و به اتاقش برد. اتاقي كه شاهرخي داخلش رفت اتاق معاون بود. بعد كمالي داخل اتاق سارا شد كه استكان چاي را ببرد. وقتي سارا از شاهرخي پرسيد، كمالي گفت: - آقاي شاهرخي معاون شركت و يكي از سهام داران شركت هستن. براي يك مءموريت كاري به خارج از كشور رفته بودن. مديريت صنعتي خوندن و تا به حال ازدواج نكردن. (آقاي كمالي سري تكان داد و گفت: ) انگار ايشون هم مي خوان مثل جناب مدير تنها بمونن. سارا با خود فكر مي كرد چه قدر خوب است كه وقتي سئوالي از آقاي كمالي مي پرسد احتياجي به مطرح كردن سئوال هاي بعدي نيست. خودش تا آن جايي كه جا داشته باشد توضيح مي دهد. و از اين فكر لبخندي بر لبش نشست و با نگاه او را تا بيرون اتاق بدرقه كرد. ساعت يازده بود. خانم زندي با يك پوشه وارد اتاق شد. پوشه اي كه حاوي چند ورقه بود، به دست سارا داد و گفت: - جناب مدير خواستن اين ها تا عصر ترجمه و به ايشون تحويل داده بشه. سارا ورقه ها را بيرون كشيد. به نظرش يك قرارداد كاري بود. وقتي كه ان ورقه ها را مطالعه كرد، متوجه شد يك پيمان نامه است بين شركت آن ها و يك شركت نفتي در دبي كه احتمال مي داد مربوط به سفر شاهرخي باشد. سارا كمتر از يك ساعت نامه ها را ترجمه كرد. البته در بعضي از كلمه ها كه تخصصي بود اشكال داشت و خدا را شكر كرد كه كتاب لغتي در كشوي ميزش بود و توانست از آن كمك بگيرد و در دل از خانم احمدي حسابدار قبلي ممنون شد. نامه ها را با خطي خوانا نوشت. هر ورقه اي كه ترجمه مي شد را، ضميمه ي ورقه انگليسي آن مي كرد. اين كار را موقعي كه نوشا مي خواست برود و مداركي براي ترجمه داده بود، از مترجم مدارك نوشا ياد گرفته بود. ورقه ها را همراه ترجمه هايش داخل پوشه گذاشت و از اتاق بيرون آمد. در اتاق مدير را زد. وقتي وارد شد سلام كرد. شاهرخي هم آن جا بود به نظر مي آمد راجع به سفرش صحبت مي كند. نگاه ها درهم گره خورد. پاك نژاد پرسيد: - كاري داشتيد؟ - ترجمه ها رو آوردم. پاك نژاد با تعجب پرسيد: - به اين سرعت؟! بايد به شما آفرين گفت. سارا لبخندي شيرين تحويل او داد و هم چنان معتقد بود كه او به طور عادي به سارا نگاه نمي كند. پاك نژاد بعد از تشكر گفت: - فكر مي كنم شما قبلا خودتون رو به آقاي شاهرخي معرفي كرديد. ايشون هم معاون شركت هستن. سارا با نگاهي همراه با لبخند، سرش را به سمت شاهرحخي چرخاند و گفت: - از آشنايي شما خوشوقتم. |
|||||||||
|
|
|
|
#7 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
شاهرخی گفت:
- من هم همینطور. پاکنژآد گفت: - خانم سپاسی! - بله. - خواستم خواهش کنم هر روز ایمیل ها رو چک کنید و ببینید درخواستی رسیده یا نه؟ - چشم. حتما. ساعت دوازده و نیم،کمالی غذا را آورد. آن روز هم غذا با شرکت بود. چلوکباب کوبیده. ساار داشت غذا میخورد که در زده شد.اومجال گفتن بفرمایید را پیدا نکرد. چرا که آقای مدیر را وسط اتاقش دید. به احترام او بلند شد. پاکنژاد اشاره ای به صندلی کرد و گفت: - بفرمایید. بعد اتاق را خیلی خوب از نظر گذرانید. سارا همچنان ایستاده بود. به سمت پنجره رفت و با نگاهی به بیرون برگشت و گفت: - خیلی خوب و دلباز شده.راحتید؟ - بله، ممنونم. از بابت ناهار هم تشکر میکنم. - خواهش میکنم نوش جان، دانشگاه کی باز میشه؟ - چند روز دیگه. چه طور مگه؟ - خواستم بدونم هر روز سر کار اومدن و دانشگاه رفتن، شما رو خسته نمیکنه؟ سارا لبخندی زد و گفت: - فکر نمیکنم، اما به هر حال اگرم مشکل باشه، عادت میکنم. خوبی، ما آدما به اینه که خیلی زود به هر شرایطی عادت میکنیم. - بله درسته، امیدوارم موفق باشید. منزل کجا هست؟ - پاسداران. سارا سرش را پایین انداخت. پاکنژاد گفت: - بفرمایید مزاحمتون نمیشم. دو روز بیشتر به باز شدن دانشگاه نمانده بود. چهارشنبه بود . سارا با پری و فریبا قرار گذاشت تا برای انتخاب واحد به دانشگاه بروند. آن ها میخواسند به خاطر سارا ساعت کلاسهایشان را با اوتنظیم کنندو تا آنجایی که امکان داشت این کار را کردند. بهترین فرصت بود که بعد از چند روز تعطیلی یک دیگر را خوب ببینند. پری از مسافرتش تعریف کرد و پس از آن عکس هایی را که گرفته بوند به دخترها نشان داد. او دو بلوز خیلی شیک به عنوان سوغات به سارا و فریبا داد و بعد نوبت به کادوی تولد سارا رسید .فریبا هم یک بسته کادویی از کیفش در آورد و به سارا داد.سارا از دیدن هدایا ذوق زده شده بود. اول هدیه ی پری را باز کرد . یک جفت دستکش چرم قهوه ای، پری را با ذوق در آغوش کشید و گفت: - وای پری باورت نمیشه روز اول کارم با خودم گفتم کاش یه دستکش چرم قهوه ای داشتم. کادوی فریبا یک کیف قهوه ای شیک بود. سارا با ذوق گفت: - وای فریبا! فریبا گفت: - نگو میدونم. حتما روز اول کارت گفتی کاش یک کیف قهوه ای داشتم. سارا گفت: - نه اتفاقا ، اون روز خودم یه کیف قهوه ای داشتم(هر سه زدند زیر خنده.) سارا ادامه داد:"ولی از محبت شما دوستان خوبم ممنونم. فریبا چشمکی زد: - خب انشاءالله تو هم جبران میکنی. راستی بگو ببینم از کارت چه خبر؟ راضی هستی؟ سارا سیر تا پیاز جریانات آن چند روز را برای دوستانش توضیح داد. پری گفت: - تو تعریف کن فریبا. حتما به تو هم خیلی خوش گذشته نه؟! تا فریبا آمد شروع به صحبت کند، سارا گفت: - بچه ها، موافقید بریم بوفه یه چیزی بخوریم؟ البته مهمون من. فریبا گفت: - اگر هم موافق نبودیم با شنیدن این جمله ی آخری، موافق شدیم. به سمت بوفه رفتند. هر کدام چیزی سفارش دادند و مشغول خوردن بودند. سارا گفت: - خب فریبا ما منتظریم، بگو ببینم چه خبر؟ - چی بگم؟ به من زیاد خوش نگذشت. ساراو پری نگاهی متعجب به هم انداختند. پری پرسید: - چرا؟ - رضا نیومده بود. سارا با تعجب پرسید: - نیومده بود؟! پس کجا بود؟ - نمیدونم! پری گفت: - آخی الهی بمیرم، چه قدر بهت بگم دست از سرش بردار. این یه عشق یک طرفه به درد نمیخوره. اما به خرجت نمی ره.این قدر خودت رو سبک نکن. حیف این پسره حسینی نیست که این قدر دور و برت می پلکه؟ فریبا گفت: - پری باز شروع نکن، من اصلا از این پسره ی شیر برنج و بی نمک خوشم نمی یاد. تو رو خدا بس کن. - عوض تو به اندازه ی هر دوتون نمک داری. فریبا برای این که خودش را از زیر بار حرفهای تکراری پری نجات دهد بلند شد. از سارا تشکر کرد و گفت: - من باید برم کاری ندارید. پری گفت: - ای وای فریبا! چه حلال زده ست. حسینی رو میگم پشت سرت ایستاده فریبا برگشت و حسینی را در چند قدمی خودش دید. حسینی به سمت آنها رفت . سلام کرد و گفت: - مثل اینکه این ترم واحد ها رو دیر وقت برداشتید؟ پری گفت: - بله آقای حسینی، خب ما به دلیلی این کار رو کردیم. اما متوجه شدیم که شما هم یکی دو تا از درس ها رو جابه جا کردید و دیر وقت برداشتید ، شما چرا؟ حسینی نگاهی به فریبا کرد و گفت: - خب من هم به دلیلی این کار رو کردم. فریبا کلافه شده بود خداحافظی کرد که برود.حسینی گفت: - اجازه بدید برسونمتون، دیر وقته. فریبا عصبی گفت: - خیلی ممنون. بابام میاد دنبالم. با رفتن فریبا، پری و سارا از حسینی خداحافظی کردند.پری معتقد بود فریبا دیوانه است که عشق حسینی را رد میکند. سارا گفت: - پری جان، این رو بهش نگو، به نظرم او خودش هم میدونه که عشق او نسبت به رضا یک طرفه ست. بنابراین گفتن تو اونو کلافه می کنه. سارا داشت از پری خداحافظی میکرد که کامران رسید و با اصرار زیاد سارا را تا خانه رساندند. سارا همیشه از داشتن دوستان خوب، خانواده ی خوب و یک مادر خوب که عاشقش بود خدا را شکر میکرد. ولی همیشه یک سوال ذهن او را به خود مشغول کرده بود . آن این که چرا، ماردش هیچ وقت از گذشته و پدرش چیزی به او نمی گوید. او بارها پرسیده بود و هر بار نسرین گفته بود "به موقعش خواهم گفت" سارا فکر میکرد گذشته ی مادرش آنقدر تلخ و بد است که او هیچ وقت دوست ندارد که از آن گذشته حرفی بزند. وقتی وارد اتاق شد، نسرین را سر حال دید . پرسید: - مامان چی شده خوشحالی؟ - یادت نیست! امشب تولد پدر جونه. زود باش آماده شو بریم اون طرف. - ای وای مامان چرا باید یک چنین روزی رو فراموش کنم. من حتی یه شاخه گل هم نخریدم. نسرین خنده ای کرد و گفت: - می دونستم دخترم حواسش پرته، به خاطر همین یه دسته گل تهیه کردم، توی اون اتاقه بردار که بریم. - الهی قربون مامان خوبم برم که میدونه دخترش حواس پرته و وظیفه شو به گردن می گیره. الان حاضر میشم. طبق معمول اکرم چای آرود و با شیرینی ای که نسرین پخته بود ، خوردند. دسته گل را که سارا در گلدان گذاشته بود کنار پدرجون روی میز قرار داد و پدر جون را از ته دلش بوسید. کادوی نسرین هم یک ژیلت بود که خودش برای پدرجون بافته بود. اکرم هم یک جفت جوراب پشمی گرم تهیه کرده بود.که تقدیم پدرجون کرد. پورعماد از همه تشکر کرد. و بعد رو به سارا گفت: - سارا جان، یک خبر خوش برات دارم. سارا با هیجان، در حالی که شیرینی را به دهان می برد، سر تا پا گوش به دهان پدرجون خیره شد. پورعماد ادامه داد: - امروز نوشا تلفن کرد، میخواست با تو صحبت کنه ،نبودی. - چه بد ،این بود خبر خوشتون؟ پور عماد خندید و گفت: - نه عزیزم، خبر خوشم اینه که به زودی خاله می شی. سارا چنان جیغی کشید و از سر خوشحالی به آغوش پدر جون پرید که همه را به تعجب وا داشت. واقعا خوشحال بود. مادرجون خندید و گفت: - اگر من خبر خوبم رو بگم چی کار میکنی؟ سارا با چشمانی گشاد از حیرت و خوشحالی پرسید: - دیگه چه خبریه که من نمیدونم؟ تو رو خدا بگید مادر جون. - نوشا قراره به ایران بیاد. خبر از این بهتر وجود نداشت. سارا حس کرد این همه شادی و شعف را نمیتواند تحمل کند.پرسید: - کی؟ کی میان؟ - معلوم نیست. یا قبل از زایمان یا بعد از آن. گفت که باید با سیاوش صحبت کنه و بعد خبرش رو به ما میده. بوی دود اسپند اکرم، همراه با سلام و صلوات و چشم به دور گفتم اکرم در فضای خانه پیچید. مادر جون گفت: - اکرم جان، برای چی اسپنددود کردی؟! - مادر جون، برای این همه خبر خوش و شادی اسپند دود کردم . انشاالله که تو این خونه همیشه شادی باشه. ( و اسپند را دور سر همه چرخاند.) اکرم یکبار دیگر چای آورد. پورعماد دوباره از همه تشکر کرد. نسرین گفت: - پدر جون ما که کاری نکردیم . امیدواریم عمر صد و بیست ساله داشته باشید و سایه تون همیشه بالای سر ما باشه. ای کاش می تونستیم کمی از این همه محبت رو جبران کنیم. اما فقط میتوانیم بگیم که خیلی دوستتون داریم. پور عماد گفت: - دخترم، اگر به گفته ی خودت صادقی، یه چیزی ازت میخوام، دلم میخواد نه نگی. - چشم پدر جون، بفرمایید. - دخترم این چیزیه که نازنین هم ازت خواسته، اما این دفعه دیگه روی من رو زمین نندازد. با این طرف که تا اومدن نوشا حسابی جا بیفتی. آخه دخترم تو خاله اش هستی. باید این جا باشی تا بتونی از خودش و بچه اش مراقبت کنی. اتاق هم که زیاد داریم. نسرین که تا آن موقع گوش میکرد، گفت: - ولی پدر جون... - ولی و اما نداره، نمیخوای که روم رو زمین بندازی؟ نسرین دیگر حرفی برای گفتن نداشت و با گفتن"چشم پدر جون" همه را خوشحال کرد. پدر جون گفت: - فردا جمعه ست. کارها رو به کمک اکرم جان انجام بدید. موقعیت خوبیه که سارای عزیزم هم اتاقش رو به میل خودش بچینه. سارا با خوشحالی بلند شد و بوسه ای گرم به گونه های پیرمرد زد و با محبت هرچه تمام تر نازنین را در آغوش گرفت. فردای آن روز همان طور که پور عمادگفت، نسرین برای سارا اتاقی دلباز و رو به حیاط در طبقه دوم انتخاب کرد و اتاق خودش را هم در نظر گرفت. اثاثیه را آوردند و چیدند. سارا خوشحال بود . بیشتر به خاطر نسرین، اما در هر حال هر تغییری هم برای انسان اغلب نشاط آور و خوش آیند است. نسرین پرده را کنار زد. و سارا را بیدار کرد و گفت: - دیرت نشه، دلت نمیخواد بلند شی؟ سارا خودش را در زیر لحاف مچاله کرد و گفت: - مامان دیروز خیلی خسته شدم، ای کاش امروز هم تعطیل بودم. - بله، ای کاش، اما حالا که نیستی. پس زودتر بلند شو که دیرت نشه. سارا کم کم از زیر لحاف بیرون آمد، به اتاقش خوب نگاه کرد . اتاق قشنگی شده بود. یاد روز قبل افتاد و این که چه قدر خسته شده بود و کار کرده بود. کش و قوسی به تن خودش داد و بلند شد. خواست حمام کند، اما فکر کرد هوا سرد است ممکن است سرما بخورد. و بهتر است که حمام کردن را به شب موکول کند. ساعتش را نگاه کرد. مثل هر روز سر وقت سر کارش حاضر شد. اخلاق سارا به قدری گرم و صمیمی بود که همه را جذب خوش میکرد.حتی کسانی که تلفنی هم با سارا حرف میزدند و رابطه برقرار میکردند گرما و صمیمت سارا را از صدایش می گرفتند. فقط خانم زندی از این قاعده مستثنی بود. سارا از اولین روز نسبت به خانم زندی احساس دوری و فاصله کرد. فاصله ای که انگار با هیچ چیز کم نمی شد. اما سارا حتی با او هم مثل دیگران همیشه با محبت و خونگرم رفتار می کرد. کمالی چای آورد و گفت: - جناب مدیر کارتون دارند. سارا مثل همیشه مودب اول در زد و بعد از اجازه ی ورود ، داخل شد و سلام کرد. پاک نژاد با گرمی خاصی جواب سلامش را داد و با تبسمی شیرین اشاره کرد و گفت: - بفرمایید. - ممنونم ،ایستاده راحت ترم. - من ناراحتم که شما ایستادید. خواهش میکنم(و دوباره به صندلی اشاره کرد.) سارا نشست و نگاهش به پاک نژاد بود و منتظر! و بالاخره از سارا راجع به کارش پرسید. سارا ابراز علاقه کرد و گفت: - از این که به طور عملی در رشت هی تحصیلی خودم کار میکنم و چیز یاد میگیرم، واقعا خوشحالم. اما خوشحالی من موقعی کامل میشه که بدونم شما هم از کار من راضی هستید. پاک نژاد چشم در چشم سارا داشت و انگار خودش هم نمیدانست که تبسمی بر لب دارد. انگار از صحبت های او لذت می برد . سارا خیلی دلش میخواست بداند در این لحظه که اینقدر عمیق به اونگاه میکند چه چیزی فکرش را مشغول کرده است. او مثل روزهای اول سعی نمی کرد از تیررس نگاه پاک نژاد فرار کند. ولی هم چنان معذب بود. پاک نژاد بعد از چند لحظه سکوت، گفت: - من از کار شما راضی هستم. در حقیقت شما کار سه نفر رو، اون هم به |
|||||||||
|
|
|
|
#8 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
خوبی انجام می دید
-خب خانم احمدی هم همين طور بودند -بله درسته ولی خانم احمدی سابقه کار داشتن با سن و سال به مراتب بالاتر از شما .اگر شما از عهده این چند کار در کنار هم براومدید از تصور من خارج بوده و من از بابت این از شما ممنون و راضي ام اميدوارم که خوشحالي شما رو تکمیل کرده باشم سارا هم خندید و گفت -بله تشکر می کنم اگر اجازه بدید مرخص می شم . چون فکر می کنم کمی دیرم شده پاک نژاد نگاهی به ساعت کرد و گفت -بله اصلا متوجه نبودم . و از درون کشوی میزش یک پاکت بیرون اورد و روی میز به سمت سارا ان را هدايت کرد و گفت -این مال شماست -می بخشید این چی هست ؟ -حقوق شماست -حقوق ؟ مگه یک ماه شد ؟ -نه دو هفته ست . من باید در لیستی که شما برای حقوق کارمندان به من برای امضا دادید . اسم شما را هم یادداشت می کردم . اما خواستم برای این دو هفته خودم شخصا حقوق تون رو بدم . شما می تونید حسابی باز تا از این به بعد مثل همه حقوق شما هم به حساب واریز بشه سارا تشکر کرد و پاکت رو برداشت پاک نژاد گفت -در ضمن من دارم می رم بیرون . فکر می کنم مسیرم با شما یکی باشه . اگه دوست داشته باشید . می تونم تا دانشگاه همرهیتون کنم . چون فکر نمی کنم به موقع برسید -ممنون نمی خوام مزاحم شما بشم -اصلا مزاحم نیستید سارا با لبخندي که نهایت تشکر را می رساند . از اتاق بیرون رفت .به اتاق خودش رفت و وسایلش را برداشت . بعد از چند دقيقه بيرون امد . پاک نژاد ایستاد کنار در و گفت -حاضرید ؟ -بله -پس بریم . دیرتون شد در یک لحظه چشم سارا روی خانم زندی برگشت . و نگاهش به نگاه او گره خورد . قیافه خانم زندی طوری بود که تمام سوال های سارا را در این دو هفته جواب می داد . بله خانم زندی به پاک نژاد علاقه مند بود اما پاک نژاد هیچ واکنشی در مقابل این علاقه نشان نداد . مگر میشد که متوجه خانم زندی نباشد .درست بود که زندی عنق و عبوس بود اما به نظر سارا می توانستد زوج خوبی برای هم باشند ماشین پاک نژاد .ازرای مشکی با شیشه های سبز بود . به نظر سارا او به رنگ سبز علاقه مند بود ماشین چند قدم ان طرف تر از شرکت پارک بود .سوار شدند و به طرف دانشگاه راه افتادند .سارا در کنار پاک نژاد خیلی معذب بود اما حتی الا مکان سعي می کرد این حالت را در ظاهر نشان ندهد . رو به رو را نگاه می کرد . اما تمام حواسش به بغل بود . حس می کرد گه گاهی پاک نژاد برای لحظهاي او را نگاه می کند اما به روی خودش نیاورد ناگهان گفت -ببخشید من داخل پاکت رو نگاه کردم . فکر نمیکنید برای پانزده روز حقوق زيادي به من داديد ؟ -شما خيلي خوب کار می کنید لازم بود از شما تقدیر بشه . سارا لبخند زد و گفت -متشکرم . راستی آقای شاهرخی همیشه در سفرند ؟ -چه طور مگه ؟ -به خاطر این که در این چند روزی که من به شرکت اومدم .ایشون چند مسافرت کاری رفتن -بعضی موقع ها این طور پیش می یاد . که پشت هم به سفر برن . برای بستن قرارداد لازم نیست . اما بهتره که کسی به کشور مربوطه سفر کنه که (او با حالتی خاص پرسید )این شما رو ناراحت می کنه ؟ -به هیچ وجه ....با خنده گفت ... فقط پیش خودم گفتم ای کاش به جای حسابداري مديريت خونده بودم با این گفته پاک نژاد هم وادار به خنده کرد و گفت: -الان که دانشگاه می رید کی به خونه می رسید ؟ -از شنبه تا سه شنبه . هر روز به کلاس برداشتم . بنابراین کلاسم پنج و پانزده دقيقه شروع و یک ربع به هفت تموم میشه . گه گاهی با دوستانم می رم . خونه البته اگه به اون ها باشه دوست دارن منو هر شب برسونن -دوسای خوبی دارید -بله واقعاً من همیشه خدا رو به خاطر این موضوع شکر می کنم رو به روی دانشگاه بودند سارا به ساعتش نگاه کرد . و گفت -حق با شما بود . اگر می خواستم خودم بیام امکان نداشت به کلاسم برسم بعد از تشکر خداحافظی کرد وارد حیاط شد . هیچ کس از بچه ها در حياط نبودند . پله ها را یکی دو تا بالا رفت . کلاس شروع شده بود . در کلاس را به صدا درآورد . با اجازه استاد داخل شد . سلام کرد و گفت: -متاسفم استاد . کاری برام پیش اومد که نتونستم به موقع برسم استاد کبیری استاد درس امار . نگاهی از بالای عینکش به سارا کرد و گفت -اشکالی نداره . شما همیشه دانشجوی منظمی بودید . مطمئنم برای دیر کردن دلیلی دارید استاد اشاره کرد که او بنشیند . او با گفتن ممنونم . در صندلی خود نشست پری و فریبا زیر چشمی نگاهش کردند . ولی سارا داشت دفتر جزوه اش را از کیفش بیرون می اورد . نگاهش به نگاه فریبا افتاد اشاره کرد -کجا بودی ؟ سارا با اشاره جواب داد -بذار برای بعد کلاس به پایان رسید بود .پری و فریبا کنار صنلدی سارا ایستادن او مشغول جمع کردن وسایلش بود . سرش را بالا کرد . فهمید تا به انها نگوید که چرا دیر کرده است دست بردار نیستند -بابا مدیر شرکت باهام کار داشت . منم نمی تونستم وسط حرفش بگم کلاس دارم . تازه اگر خودش منو نمی رسوند امکان نداشت که برسم فریبا چشمکی به پری زد و گفت: -خانم هنوز نرفته دلبری کرده . شنیدی پری . مدیر شرکت ایشون رو رسوندن ؟ سارا خنديد و در حالی که کوله اش را روی کتفش جا به جا می کرد و از کلاس بیرون می رفت گفت -باز یه سوژه اومد دست شما منفی باف ها ؟ بابا طرف سی و پنج شش سالشه فریبا گفت -وا مگه سی و پنج ساله ها دل ندارن . حالا بگو ببینم طرف متاهله یا مجرد . اینکه مهمه -والله فکر می کنم مجرده . این رو روزهای اول آقای کمالی بهم گفت باز نگاه معنی دار پری و فریبا روی هم افتاد . حياط دانشگاه را طی کردند . و در حالی به در نزدیک می شدند . سارا گفت -این قدر الکی واسه خودتون قصه سرایی نکنید . به درستون برسید بابا او در یک لحظه گفت ....وای فریبا گفت -چی شده ؟ -بچه ها مدیر شرکت اون طرف خیابونه پری گفت -که قصه سرایی می کنیم هان ؟ فریبا گفت -حالا کدوم هست -اونی که تو ماشین ازرای مشکی نشسته درست رو به رومون پاک نژاد با دیدن سارا از ماشین پیاده شد . فریبا گفت -نه بابا طرف بد چیزی نیست . چه قدر خوش تیپ و تو دل بروئه ؟ -اومده این جا چه کار ؟ پری گفت |
|||||||||
|
|
|
|
#9 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
- اینم سوال داره اومده خانوم رو ببره دیگه.
سارا نمی دانست چه بگوید اما سه نفری با هم به آن طرف خیابان رفتند چون سارا می دانست نمی تواند اورا نادیده بگیرد حداقل برای سلامی هم که شده بود باید به آن طرف می رفت که در این راه دوستانش هم مثل همیشه اورا همراهی کردند. از طرفی می خواستند هرچه زودتر قضیه را بفهمند. به پاک نژاد رسیدند هر سه باهم سلام کردند بعد از جواب پاک نژاد سارا دوستانش را به او معرفی کرد و پرسید: - شما اینجا چه کار می کنید؟ - از اینجا رد می شدم گفتم شما رو هم برسونم. - ممنونم ولی به شما زحمت نمی دم من با دوستام می رم. فریبا گفت: - سارا جان کامران که هنوز نیومده آقای پاک نژاد هم که لطف کردند و تشریف آوردن خب با ایشون برو. سارا گیج و منگ فریبا را نگاه می کرد فریبا چشمکی نامحسوس به او زد و رو به پری گفت: - درست نمی گم پری جان؟ - راست میگه سارا جان نمی دونم چرا کامران دیر کرده می خوای تو برو. به این ترتیب سارا را با پاک نژاد تنها گذاشتند. سارا هنوز گیج بود و پاک نژاد این را فهمیده بود و با لبخندی شیرین گفت: - بفرمایید. آهنگ ملایمی پخش می شد و ناخودآگاه سارا را به آرامش دعوت می کرد. سرش را به تکیه گاه صندلی تکیه داده بود وچشمها را برای لحظه ای بست «چرا او برای رساندنش آمده بود؟» پشت چراغ قرمز ایستادند. چشمها را باز کرد و به سمت پاک نژاد برگشت و دید که پاک نژاد به او نگاه می کند پرسید: - خیلی خسته میشی؟ سارا خندید و گفت: - اگر بگم نه دروغ گفتم اما راه حلش یک دوش آب گرم و یک خواب راحته ( و لبخند زد) چراغ سبز شد و اتومبیل به حرکت در آمد. بعد از لحظاتی که برای سارا تقریبا سخت می گذشت پاک نژاد سکوت را شکست و گفت: - این دوست شما فریبا خانم رو می گم سارا برگشت و گفت: - خب؟ - از پسری به اسم کامران اسم برد درسته؟ - بله درسته چطور مگه؟ - از هم کلاسیهاتونه؟ یادمه بعد ازظهر گفتید که دوستانتون شما رو می رسونن - بله از هم کلاسهامون بود. سال گذشته فارغ التحصیل شد و الان هم نامزد پریه. هرروز زحمت می کشن و با اصرار منو می رسونن. پاک نژاد بعد از شنیدن این جملات با تبسم در سکوت رانندگی کرد به پاسداران که رسیدند و با آدرسی که سارا داد اورا به خانه رساند سارا موقع پیاده شدن گفت: - یک دنیا ممنونم امروز به شما خیلی زحمت دادم بفرمایید داخل - خواهش می کنم خیلی ممنون انشاءالله در فرصت های بعدی شب بخیر. - شب بخیر. فصل 2 روزها از پی هم می گذشت تقریبا نیمه اسفند ماه بود. چند روزی بیشتر به عید نمانده بود. پاک نژاد چند شب دیگر هم با اصرار سارا را به دانشگاه برد و از دانشگاه به خانه. یک روز عصر که سارا به دانشگاه رفت. بچه ها گفتند : « استاد نیومده و کلاس تشکیل نمیشه» هرسه خوشحال به سمت بوفه رفتند مقداری خوراکی خریدند و روی نیمکت نشستند بهترین فرصت برای گپ و گفتگو و شنیدن حرفهای عقب افتاده بود. در آن چند وقت واقعا یکدیگر را ندیده بودند سارا گفت: - فریبا! از رضا چه خبر؟ فریبا با لب و لوچه ای که حالت داد گفت: - نمی دونم والله خبری ندارم. پری گفت: - آره لیاقت تو همینه. خودت می خوای همش بشینی مثل دیوونه ها به اون فکر کنی اگه به جای اون یک کم به این بیچاره فکر می کردی ( حسینی را نشان داد) تا حالا چند تا بچه قد و نیم قد هم داشتید. - باز حرف مفت زدی؟ خدایا نمی دونم از دست تو چیکار کنم؟ اگه تورو نمی شناختم می گفتم حسینی پسرخالته که اینقدر سنگش رو به سینه می زنی - بیا حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم. - سارا تو با مدیر شرکت چیکار کردی؟ نگو هیچی که باورم نمیشه سارا مقنعه اش را مرتب کرد و گفت: - شما که در جریان همه چیز هستید. به جز اون چند باری که من رو رسونده همه چیز عادی بوده بی خودی فکرتون رو مشغول می کنید. اون بیچاره اهل این حرفها نیست. اگر می خواست باشه تا حالا فکری به حال خودش کرده بود. سارا این را گفت اما ته دلش به گفته های خودش اطمینان نداشت یک چیزی در رفتار پاک نژاد بود که او سردر نمی آورد موقع رفتن بود فریبا زودتر خداحافظی کرد و رفت. پری و سارا هم با یکدیگر آرام و قدم زنان بیرون آمدند ناگهان پری با آرنج به پهلوی سارا زد و پاک نژاد را نشانش داد و از آن مسافت سری به علامت سلام پایین آورد. پاک نژاد هم جوابش را همانگونه داد. پری از سارا خداحافظی کرد و رفت. سارا به سمت پاک نژاد رفت و سلام کرد. دیگر لزومی نداشت جمله همیشگی « باز هم خودتون رو به زحمت انداختید» را تکرار کند. زیرا می دانست جمله « من این زحمت رو دوست دارم » را خواهد شنید بنابراین سوار شد پاک نژاد کنار یک رستوران ایستاد. سارا با قیافه ای که نشان می داد می خواهد بپرسد این جا چرا؟ به او نگاه کرد. پاک نژاد گفت: -مایلی امشب باهم غذا بخوریم؟ سارا دست و پایش را گم کرده بود با حالتی که نشان می داد کمی هول شده گفت: - ولی خونواده ام منتظرن نگران می شن. - می تونی بهشون اطلاع بدی البته اگر دوست داری من رو خوشحال کنی و با تبسمی به سارا نگاه کرد: - من تلفن همراه ندارم. پاک نژاد گوشی اش را جلو سارا گرفت وبا همان تبسم شیرینش اورا نگاه کرد. سارا در گرفتن گوشی مردد بود چند لحظه ای این حالت ادامه پیدا کرد تا اینکه پاک نژاد گفت: - اگر خواهش کنم فرقی می کنه؟ سارا گوشی را گرفت و شماره خانه را گرفت: - الو سلام اکرم جون! - سلام دخترم کجایی؟ - اکرم جون خواستم لطف کنی به مامانم بگی من یکمی دیر میام با یکی از دوستانم میریم شام بیرون. - باشه عزیزم زود بیا. خداحافظ. ارتباط قطع شد.پاک نژاد گفت: - ممنونم لطف کردی. اگر اینجا رو دوست نداری می تونیم به جای دیگه بریم؟ برای سارا هیچ فرقی نمی کرد در واقع او هنوز گیج و منگ چنین درخواست غیرمنتظره ای بود به همین خاطر جواب داد: - نه همینجا خوبه. فضای رستوران خیلی شیک بود میزی کوچک را انتخاب کردند و نشستند سارا گفت: - با اجازه من دست هام رو بشورم. - میخوای غذا رو سفارش بدی بعد بری؟ - فرقی نمی کنه هرچی شما سفارش دادید من هم همون رو می خورم. - من باقالی پلو با ماهیچه رو دوست دارم - عالیه من هم همون رو می خورم. در آینه دستشویی خودش را نگاه می کرد. رنگش پریده بود ترجیح داد کمی رژ لب بمالد تا از این بی رنگ و رویی بیرون بیاید. دستهایش را هم شست و مقنعه اش را مرتب کرد و به سر میز برگشت و همراه با لبخندی که بر لب داشت نشست. آن شب برای هر دوی آنها شب خوبی بود شام خوردند و کمی صحبت کردند. صحبت ها بیشتر حول و حوش کار شرکت بود سارا سعی می کرد سوال هایی داشته باشد که به اطلاعات او اضافه شود پاک نژاد این را خیلی خوب فهمیده بود و در دل اورا تحسین می کرد و حتی الامکان او هم سعی می کرد بهترین جواب را برای سارا داشته باشد. * * * هوا کم کم رو به گرمی می رفت و روزها به سرعت سپری می شد روز 27 اسفند ماه سارا باید حساب شرکت را می بست آن روزها کارش خیلی زیاد بود اما فکر می کرد که دیگر کارهایش روبه اتمام است. لیست حقوق را به اتاق پاک نژاد برد و به این ترتیب این آخرین کاری بود که انجام شد. پاک نژاد گفت: - خسته نباشید یک ساعت دیگه پایین منتظرم. تا سارا خواست حرفی بزند پاک نژاد گفت: - خواهش می کنم یک ساعت دیگه حالا بفرمایید به کارتون برسید. یک ساعت بعد سارا ضمن آرزوی تعطیلاتی خوش برای همه و تبریک سال نو خداحافظی کرد کنار آسانسور ایستاده بود که شاهرخی از آسانسور بیرون آمد به او هم تبریک گفت و خداحافظی کرد. پاک نژاد طبق معمول به سمت دانشگاه می رفت. سارا گفت: - من دانشگاه نمیرم. در حقیقت دانشگاه تعطیل شده.پاک نژاد پرسید: - می خوای بری خونه؟ - نه راستش می خواستم برم برای خونواده ام هدیه بخرم - پس اول میریم یه قهوه می خوریم بعد هرجا خواستی می برمت. - اما... ولی وقتی به پاک نژاد نگاه کرد فهمید این اما ها اثری ندارد بنابراین تسلیم شد زیرنور کم رنگ کافی شاپ روبروی هم نشسته بودند پاک نژاد برنامه ی تعطیلات را از او پرسید و او با خنده گفت: - هیچ برنامه ای به جز دیدو بازدید های عید شما چی؟ مسافرت نمی رید؟ - نه فکر نمی کنم می خواستم یه سفر به دبی برم اما دیدم تنهایی فایده نداره. و بعد در سکوت قهوه شان را خوردند پاک نژاد قهوه را روی میز گذاشت. از کیفش بسته ای درآورد و مقابل سارا گذاشت و گفت: -عیدت مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشی. سارا با تعجب گفت: - ولی شما عیدی من رو دادید یادتون نیست؟ یک ماه پیش. - اون عیدی شرکت بود که به همه تعلق گرفت اما این هدیه منه که فقط به تو داده میشه. سارا منظور پاک نژاد را فهمیده بود اما بهتر می دید که به روی خودش نیاورد. پاک نژاد گفت: « نمی خوای بازش کنی» - چرا حتما و کادو را باز کرد. یک گوشی خیلی شیک و گران قیمت. متعجب پاک نژاد رانگاه می کرد پاک نژاد با لبخند گفت: - یه سیم کارت هم داخلش هست. - ولی شما نباید این کارو می کردید مناسبتی نداشت. - اولا که گفتم عیدیته. در ثانی لازم نیست همیشه آدم ها برای کادو دادن دنبال مناسبت بگردن. خیلی وقتها آدمها برای دل خودشون کادو می دن. سارا سرش پایین بود خیره به گوشی گفت: - ممنونم. دیگر موقع آن رسیده بود که برای خرید بروند. پاک نژاد با حوصله و آرامش زیاد اورا همراهی میکردد و او توانست برای تک تک اعضای خانواده هدیه تهیه کند. دست آخر هم یک دستبند خیلی شیک برای مادرش خرید. وقتی کنار در منزل رسیدند سارا برای چندمین بار از همه چیز تشکر کرد پاک نژاد با لخند به جای جواب تشکر او گفت: - تعطیلات خوبی داشته باشی. سارا آهسته و با احتیاط وارد خانه شد و بدون اینکه کسی از آمدنش مطلع شود بالا رفت و هدایا را در کمدش گذاشت. لباس عوض کرد و پایین آمد. نسرین از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی سارا را دید با تعجب پرسید: - کی اومدی؟!! سارا در حالی که مادرش را می بوسید گفت: - چند دقیقه بیشتر نیست. به آشپزخانه رفت و گفت: - سلام اکرم جون. - سلام دختر گلم دیگه تعطیل شدی نه؟ - آره خداروشکر هم شرکت هم دانشگاه می خوام یه استراحتی داشته باشم و یه نفس راحت بکشم. ( و یک تکه خیار از داخل ظرف برداشت و خورد) * * * بهار آهسته آهسته و خرامان خرامان در راه بودو خانواده پورعماد در تیه و تدارک برای اینکه استقبال خوبی از این مهمان عزیز داشته باشند چند ساعتی بیشتر به عید نمانده بود اکرم طبق معمول هرسال سفره ی هفت سین شیکی چیده بود. همه به دور میز نشسته بودند صدای تیک تیک ساعت از تلویزیون نوید آمدن بهار را می داد. نوید نو شدن که حس تازگی و شور و نشاط و همه چیزهای خوب را در برداشت.ناگهان صدای یا مقلب القلوب و الابصار... از تلویزیون شنیده شد. هرسال در این موقع نسرین بی اختیار به استقبال اشک می رفت و سارا هیچ وقت نفهمید که چرا؟ همگی بهم تبریک گفتند و یکدیگر را بوسیدند و مثل هرسال پدرجون از لای قرآن عیدی همه را داد. سارا به طبقه بالا رفت هدایا را آورد و به تک تک اعضا خانوده اش هدیه داد و آنها را بوسید. همه به کار او معترض شدند و گفتند : « تو از همه کوچکتری نباید عیدی می داد» سارا گفت: - سال اولی بود که کار می کردم. دوست داشتم این کار را بکنم ( و به شوخی گفت) « اما سال بعد از این خبرها نیست ها» اکرم ظرف شیرینی را برداشت و به همه تعارف کرد سارا داشت از ظرف شیرینی برمی داشت که گوشی اش زنگ خورد و توجه همه را به خود جلب کرد سارا گفت: - عیدی مدیر شرکت به منه. ( و گوشی را نشان داد) فکر کرد ذهن همه را یک سوال مشغول کرده است. بنابراین اینطور گفت:« مدیر شرکت به همه عیدی داد» به این ترتیب خودش را از زیر بار سوالات احتمالی دیگر خلاص کرد. گوشی را جوا داد . در عین ناباوری پاک نژاد بود سارا همینطور که می گفت:« بله خیلی ممنون عید شما هم مبارک» ( از جمع فاصله گرفت و ادامه داد:) « من هم امیدوارم سال خوبی داشته باشید لطف کردید که تلفن زدید. البته این وظیفه من بود که به شما تبریک بگم اما متاسفانه شماره شما رو نداشتم درهرصورت لطف کردید» سارا خداحافظی کرد سوالات زیادی ذهن اورا مشغول کرده بود در یک لحظه به فکر فرو رفت کارها وحرفهای پاک نژاد بیانگر همه چیز بود و سارا این را خوب می فهمید اما هرچه در خودش جستجو می کرد به غیر از عادت چیزی نمی دید. شاید پاک نژاد هم به نحوی به او عادت کرده بود. ولی آن همه محبت چرا؟ صدای زنگ تلفن اورا به خودش آورد. نوشا بود که همیشه بعد از سال تحویل تلفن می زد او بلند شد وبه جمع پیوست و بعد از مدتها یک دل سیر با نوشا صحبت کرد پس از آن تصمیم گرفت به فریبا و پری با موبایل خود تلفن بزند و تبریک بگوید می دانست واکنش آنها نسبت به گوشی موبایل چیست؟ اما می خواست کمی آنها را اذیت کند و شماره پری را گرفت. - الو سلام پری عیدت مبارک. - سلام عید تو هم مبارک موبایل خریدی؟ - نه هدیه است - هدیه مدیر شرکته مگه نه؟ سارا خندید و گفت: - زنگ زدم هم بهت تبریک بگم هم شمارمو داشته باشی. - خیلی ممنون پس حق با فریبا بود حسابی دل طرف رو بردی. سارا دوباره با خنده گفت: - به خوانواده ات سلام برسون همینطور به کامی. به همه از جانب من تبریک بگو - باشه تو هم همینطور. ببین یه روز تو این تعطیلات وقت بذار با هم بریم بیرون. -باشه حتما خداحافظ. و بعد شماره فریبا را گرفت : - الو سلام عیدت مبارک - سلام سارا تویی؟ خدا نکشدت عید تو هم مبارک. روز اول عیدی با موبایل کی صحبت می کنی؟ - موبایل خودم - خودت؟! مگه موبایل داشتی؟ صبر کن ببینم کار کار مدیر شرکته مگه نه؟ حدسم درست بود؟ - ببین پری گفت یه روز قرار بذاریم باهم بریم بیرون. - صبر کن ببینم حرف رو عوض نکن. بگو ببینم به چه مناسبتی آقا ولخرجی کردن سارا آهسته در گوشی گفت: - بابا عیدیه تو چرا حالیت نیست - آها عیدیه. چرا حالیم شد. البته من از همون اول حالیم بود می دونی که؟ - آره بابا کاری نداری؟ از قول من به مامانت اینا تبریک بگو - نه قربانت. تو هم هیمنطور. پورعمادها به لحاظ سن و سالشان هر سال عید روزها اول پذیرای مهمانان زیادی از اقوام و دوستان بودند. آن سال هم طبق روال هر ساله مهمانان زیادی در رفت و آمد بودند و اکرم و نسرین پذیرایی را به عهده داشتند که هراز گاهی هم سارا به کمکشان یم رفت ولی اغلب وقتش در این تعطیلات به استراحت؛ خواندن کتاب و مرور درسها می گذشت. روز هشتم فروردین بود. آن روز عصر درحالی که سارا در حیاط نشسته بود و از هوای لطیف بهاری لذت می برد تلفنش به صدا در آمد. پاک نژاد بود. سارا ناخودآگاه و بی اختیار حس کرد قلبش به تپش افتاده است آن حس برای سارا غریب بود. به هرحال تلفن را جواب داد: - بله بفرمایید. - سلام پاک نژاد هستم. خوب هستی؟ سارا وانمود کرد که نمی دانسته چه کسی پشت خط است گفت: - منو ببخشید متوجه نشدم شمایید خوب هستید؟ این روزها خوش گذشته؟ - خیلی ممنون خوبم. تنهایی که یهچوقت به کسی خوش نمی گذره. این چند روز بعضی از دوستان رو که خیلی وقت بود نیده بودم دیدم خوبی این ایام به همینه. گهگاهی هم سری به شرکت می زنم. - مگه شرکت بازه؟! - باز که هست از روز ششم شرکت بازه. اما کارها تق و لقه. من به تو نگفتم که در این ایام استراحت بیشتری بکنی. - شما همیشه منو مدیون محبتهای خودتون می کنید - این چه حرفیه. راستی می تونم یک چیزی ازت بخوام. - البته بفرمایید. - اگر برات امکان داره فردا با هم بریم بیرون. سارا مانده بود چه بگوید. سراغ دلش رفت. دیدکه بی میل نیست. نمی خواست خودش را گول بزند به همین خاطر گفت: - اگر بتونم یک روز از تنهایی شما رو کم کنم خوشحال می شم. و بعد از اینکه قرارشان را گذاشتند خداحافظی کردند. سارا با خودش می گفت :« این چند روز قبل از عید باعث شد که من به او عادت کنم» فصل 3 - کجا میریم؟ - هرجا که تو دوست داشته باشی. همون جا میریم. سارا سعی کرد نگاهش را از نگاه او بدزدد شانه ای بالا انداخت و گفت: - نمی دونم توچال به نظر شما چطوره؟ هرچند سرده ولی طرف ظهر گرم میشه - موافقم. به راه افتادند. به توچال که رسیدند پیاده شدند کمی بالا رفتند به اولین رستوران که رسیدند پاک نژاد از سارا پرسید: - میخوای اینجا صبحونه بخوریم؟ - من صبحانه خوردم اما اگر شما دوست دارید اینجا صبحانه بخورید من همراهی تون می کنم. ( وخندید) پاک نژاد تختی را نشان داد و گفت: - این جا خوبه؟ - بله خوبه خیلی هم با صفاست - پس من برم یه چیزی سفارش بدم. بعد از چند دقیقه پسری با یک سینی که چند تخم مرغ نیمرو و چند تکه نان در آن بود جلو آمد سلام کرد و سینی را روی تخت گذاشت. پاک نژاد گفت: - بفرمایید. سارا خندید و گفت: - شما هم بفرمایید. و تکه ای کوچک از نان را به دست گرفت و کمی تخم مرغ روی آن گذاشت و به دهان برد. میل نداشت ولی پیش خود گفت:« بذار یه روز هم شده صبحونه رو تنها نخوره» بعد از خوردن تخم مرغ چای سفارش دادند.پاک نژاد برای سارا چای ریخت و به او چشم دوخت. سارا دوباره احساس کرد طرز نگاهش عوض شده است. ولی این دفعه شهامت به خرج داد و پرسید: - طوری شده؟ - نه چطور مگه؟ - آخه احساس کردم با حالتی ناراحت به من نگاه می کنید؟ سارا چایی اش را برداشت جرعه از آن را سرکشید و به اطراف برگشت اما دائم حس می کرد نگاه پاک نژاد بر روی اوست. ولی به روی خودش نیاورد و گفت: - اینجا چه جای دنجی و با صفاییه. پاک نژاد انگار فهمیده بود که او می خواهد از نگاه و فکر او بگریزد با تبسم شیرینش و همان نگاه مهربان که به سارا دوخته بود با لحن آرامی گفت: - سارا! سارا احساس کرد قلبش به تپش افتاد و ضربانش بالا رفت. او اولین باری بود که سارا را به اسم صدا می کرد: - بله ( و مستقیم در نگاهش ماند) - تو تا به حال عاشق شدی؟ منظورم اینه که عشق رو تجربه کردی؟ سارا درمانده با خود گفت:« خدایا آخه این چه سوالیه که اون از من می پرسه منظورش چیه؟ من چی باید بگم؟» و به او جواب داد: - حقیقتش بارها اتفاق افتاده که از کسی خوشم اومده ولی نمی تونم بگم عشق بوده. چون این حالت در زمان کوتاه اتفاق افتاده و بعد هم فراموش شده من معتقدم عشق واقعی یک بار سراغ آدم میاد. سارا سرش را پایین انداخت. پاک نژاد به حرفهای او گوش داد با خودش فکر کرد:« چقدر صادقانه جواب سوالم را داد» - شما چی؟ این سوال رشته افکار پاک نژاد را پاره کرد. سارا ادامه داد: - شما تا به حال عاشق شدید؟ - هر آدمی در زندگی دست کم یک بار عشق رو تجربه می کنه من از این قاعده مستثنی نیستم یک بار وقتی خیلی جوون بدم عاشق شدم اما اگر فرضیه و اعتقاد تورو درست فرض کنیم... ( و سکوت کرد نگاه از سارا گرفت و به یک باره گفت:) « من هم معتقدم این جا جای با صفاییه» سارا با خود فکر کرد:« چرا حرفش رو تموم نکرد؟ چی می خواست بگه؟» هیچ چیز از او نمی دانست ولی چرا او را اینهمه در ذهن خود تنها حس می کرد. - مایلی که بریم؟ اینبار او بود که با سوالش رشته افکار سارا را بهم ریخت. سارا با لبخندی گفت: - البته ( و از تخت پایین آمد) پاک نژاد از سارا پرسید: - چیزی می خوری؟ سارا به لواشک و آلوچه جنگلی ها نگاه کرد دهانش آب افتاده بود. ولی ترجیح داد چاقاله ها را نوبر کند. دوباره به سمت بالا حرکت کردند. وقت ناهار بود. پاک نژاد گفت: - موافقی ناهار بخوریم؟ سارا با لبخندی نمکین گفت: - موافقم ولی چی بخوریم؟ - دیزی چطوره؟ کباب هم می تونیم بخوریم. سارا فکری کرد و گفت: - من تا به حال دیزی نخوردم. اگه شما هم دوست داشته باشید همون دیزی رو می خوریم. و هردو با لبخند وارد رستوران شدند. چند تخت دور یک حوض قشنگ چیده شده بود و دورتادور حوض گلدانهای قشنگی گذاشته بودند. دروسط آن فواره آبی بود که به طرز قشنگی آبا را بالا می برد و در میان حوض چند ماهی قرمز کوچک. سارا به وجد آمده بود. از جای قبلی هم قشنگتر بود. بوی کباب در فضا پیچیده بود اوپسری را دید که یک سینی به دست داشت و آن را روی تخت کناری گذاشت. چند دیزی بود. پاک نژاد پرسید: - هنوز هم دیزی؟ سارا با خنده گفت: - بله هنوز هم دیزی بعد از چند دقیقه ای غذای آنها را هم آوردند با سبزی خوردن و ماست موسیر. آن روز غذا به سارا خیلی چسبید. برای اولین بار بود که دیزی می خورد خوشش آمده بود. از پاک نژاد تشکر کرد و گفت: - خیلی عالی بود امروز به من خیلی خوش گذشت ازتون ممنونم. پاک نژاد با نگاهی مهربان و با تبسم شیرینش گفت: - اما این منم که باید از تو تشکر کنم تو امروز منو متفاوت کردی به من هم خوش گذشت. عصر بود. سارا از اتومبیل پاک نژاد پیاده شد ویکبار دیگر هم از او تشکر کرد پاک نژاد گفت: - تو همسفر خوبی هستی شاید یک سفر کاری با هم رفتیم. سارا با شیطنت خاصی گفت: - به جای آقای شاهرخی؟ پاک نژاد قاه قاه خندید و گفت: - شاید شاید به جای آقای شاهرخی. نسرین منتظرش بود. پس از اینکه سلام سارا را جواب داد گفت: - خوش گذشت؟ کجا رفتید؟ - آره مامان خیلی. رفتیم توچال. فریبا و پری هم مثل من توچال رو دوست دارند. سارا نه اینکه بخواهد به مادرش دروغ بگوید اما رویش نشد حقیقت را بیان کند. چند روزی بیشتر به پایان تعطیلات نمانده بود. یکی از آن روزها سارا همراه پری و فریبا به گردش رفتند و اوتمام وقایع را برای آن دو تعریف کرد. سارا معتقد بود که پاک نژاد مرد تنهایی است و دوست دارد تنهایی اش را با یکی پر کند اما دوستانش بر خلاف او فکر می کردند. آنها می گفتند که اوبه سارا علاقمند است. اگر مسئله پر کردن اوقات تنهایی بود که با یک دوست مردش هم می توانست این کار را بکند. البته سارا دائما با احساس خودش در تضاد بود. اوهم در بعضی از مواقع مثل آنها فکر می کرد. اما همیشه می خواست این فکرش را سرکوب کند همانطور که برای احساس خودش تکلیف معین می کرد.او بیشتر اوقات به پاک نژاد فکر می کرد اما همیشه خودش را توجیه می کرد و می گفت:« عادت است و دلسوزی» اولین روز بعد از تعطیلات برای سارا نشاط آور بود کارش را دوست داشت. و از اینکه دوباره همکارانش را می دید خوشحال بود. از روزی که با پاک نژاد به توچال رفتند دیگر نه صدایش را شنید و نه اورا دید. حس می کرد که دلش برای او تنگ شده اما باز هم به خودش نهیب میزد که « خب من دلم برای همه دوستانم تنگ شده اوهم یکی مثل همه» آن روز پاک نژاد به سرکار نیامد روز بعدش هم همینطور. سارا نگران بود که مبادا اتفاقی افتاده باشد دلش طاقت نیاورد واز کمالی پرسید: - آقای کمالی جناب مدیر نیامده اند؟ - نه خانم نیامدن ما هم نگرانیم ولی مهندس شاهرخی می گن جای نگرانی نیست میان. آن روز در دانشگاه سارا و پری، فریبا را آنقدر ناراحت دیدند که نگران شدند. معلوم بود فریبا منتظر یک تلنگر است تا اینکه اشکهایش را به پایین هدایت کند. بعد از کلاس از مسیر راهرو که می گذشتند پری دلش طاقت نیاورد و گفت: - نمی خوای بگی چی شده؟ فریبا که در فکر خودش غوطه ور بود به سمت پری برگشت وگفت: - چی؟ - گفتم نمی خوای بنالی بدونیم چی شده؟ مارو که دق مرگ کردی با این قیافت سارا حلقه اشک را در چشمان فریبا دید فریبا سرش را برگرداند و به راهش ادامه داد. هرسه به حیاط رسیدند سارا به پری اشاره کرد که فریبا را به حال خودش بگذارد و بعد گفت: - بچه ها موافقید کمی در حیاط بنشینیم؟ هرسه روی نیمکتی نشستند و به بچه ها نگاه می کردند با بعضی از دوستانشان خداحافظی می کردند به بعضی دیگر سلام. اما فریبا فقط روبه رو را نگاه می کرد. او دیگر قادر به سکوت نبود درهمان حال گفت: - رضا داره نامزد می کنه. حالا دیگر وقتش بود. اشک صورتش را خیس کرد. بی صدا اشک می ریخت. سارا و پری چیزی شنیده بودند که باور نمی کردند. درست است که پری بارها به او گفته بود که این عشق یک طرفه است درست است که رضا هیچوقت ابراز علاقه ای به فریبا نکرده بود اما با این وجود انگار منتظر یک چنین چیزی نبودند. انگار به هردوی آنها شوکی وارد شده بود که احتیاج به چند لحظه سکوت داشتند تا در خود چیزی را که شنیده بودند هضم کنند. بعد از چند ثانیه ای که گذشت پری گفت: - با کی؟ فریبا همینطور که اشک می ریخت گفت: - نمی دونم. پری چشمش به حسینی افتاد آن طرف حیاط ایستاده بود و در نهایت غم به فریبا چشم دوخته بود. معلوم بود کلافه است. سارا به پری گفت: - میشه یه آبمیوه برای فریبا بگیری؟ پری به داخل بوفه رفت آبمیوه را خرید و موقع بیرون آمدن حسینی را دید حسینی نگران گفت: - ببخشید خانم رئیسی نیا مشکلی پیش اومده؟ کاری از دست من برمیاد؟ - نه خیلی ممنون آقای حسینی نگران نباشید چیز مهمی نیست. پری آبمیوه را به دست فریبا داد. سارا با نگاه غمگینی به او گفت: - بخور فریبا برات خوبه. اینقدر گریه نکن دختر. ببین فریبا جان شاید الان فرصت مناسبی برای این حرفها نباشه ولی هر سه می دونیم که تو در این مدت خودت رو گول زدی و دلخوش کردی. وگرنه از جانب رضا که هیچوقت حرفی مبنی بر اینکه علاقمند باشه نشنیدی. چرا با خودت روراست نیستی؟ تو از بس یک طرفه فکر کری ودر ذهن خودت بهش پرو بال دادی که از چیزهایی که دوروبرت می گذشت غافل موندی. تو فرصت فکر کردن درمورد بعضی چیزها رو از خودت گرفتی. اون روبرو رو نگاه کن حسینی رو می گم. عشق یعنی این و تو در شرایطی خودت رو قرار دادی که این عشق رو حس نکنی. شاید اینطور بهتر باشه تا از این کلاف سردرگم که به دور خودت پیچیدی خلاص بشی. تا بتونی به همه چیز بهتر فکر کنی. حسینی بارها و بارها فریبا را عاشقانه نگاه کرده بود اما فریبا هیچوقت حتی یک نگاه معمولی اما ارادی به او نینداخته بود همیشه بطور تصادفی نگاهها با هم تلاقی می کرد. همانطور که سارا حرف می زد فریبا نگاهش روی نگاه حسینی مات ماند. گوشش به حرفهای سارا و چشمش به نگاه حسینی بود. سارا و پری نگران بودند از طرفی خوشحال شدند که موضوع یکسره شد. آنها می دانستند آن روزها برای فریبا خیلی سخت است زمان می خواهد تا بتواند با خودش کنار بیاید تنها کاری که از دست آنها برمی آمد این بود که هرزمان که با هم هستند نگذارند فریبا به این موضوع فکر کند. پاک نژاد به شرکت آمد. اما سارا احساس می کرد او آنی نیست که قبلا دیده بود. بسیار خشک، سرد و کاملا رسمی. سارا هرچه فکر کرد به نتیجه نرسید که چرا پاک نژاد با او این همه رفتارش تغییر کرده است. گاهی احساس می کرد پاک نژاد از او فرار می کند. نمی دانست چه شده ولی هرچه بود فکر اورا هم مشغول کرده بود. سارا اصلا از این وضعیت راضی نبود. دلش برای تبسم های شیرین او تنگ شده بود. این وضعیت او را بیشتر به فکر در مورد پاک نژاد وامی داشت دائم به فکرش بود. حرفهایش نگاه هایش لبخند ها و مهربانی هایش سارا پاک نژاد قبل از عید را می خواست. * * * رفتار خشک و سرد پاک نژاد را همه متوجه شده بودند کمالی چای آور. روی میز گذاشت و گفت: - دقت کردید آقای مدیر این چند وقته چقدر ناراحت هستند؟ اصلا رفتارشون به کل تغییر کرده هرچه هست باید مربوط به تعطیلات عید باشه. ( وبعد خیره در چشمان سارا ماند. انگار منتظر بود سارا هم چیزی بگوید ولی سارا چیزی برای گفتن نداشت) دو هفته ای از تعطیلات می گذشت سارا مثل همیشه سروقت می آمد و به کارها خوب رسیدگی می کرد خیلی کم پاک نژاد را می دید آن هم خیلی کوتاه و رسمی. دیگر مثل سابق ذوق آمدن به سرکار را نداشت اما چاره ای نبود. یک روز کمالی به اتاق سارا آمد و گفت: - جناب مدیر کارتون دارند. سارا متعجب ولی خوشحال گفت: - چه کار دارند؟ - نمیدونم دخترم گفتن به اتاقشون برید. سارا فوری آینه را از کیفش بیرون آورد و خود را در آن دید. قیافه اش بد نبود. اما ترجیح داد کمی رژگونه بمالد و پس از آن آینه را در کیفش گذاشت و مقنعه اش را مرتب کرد: - سلام. - سلام بفرمایید. سارا نشست و این بار او بود که خیره با پاک نژاد زل زده بود و منتظر بود. - کارها خوب پیش میره خانم سپاسی؟ - بله خیلی خوب سارا فکر می کرد چقدر از هم صحبتی با او لذت می برد. حتی اگر اینقدر خشک و رسمی باشد. پاک نژاد بلند شد پای پنجره رفت و پاکت سیگاری از جیبش درآورد همانطور که پشت به سارا داشت پرسید: - دودش شمارو اذیت نمی کنه؟ - نه خواهش می کنم راحت باشید. پاک نژاد سیگار را روشن کرد و پکی به آن زد و بعد از آن گفت: - خانم سپاسی من از مقدمه چینی خوشم نمیاد یعنی اصلا بلد نیستم. سارا در دل گفت:« من هم خوشم نمیاد تورو خدا بگو اون چه رو که می خوای بگی» سارا احساس کرد به سختی صحبت می کند نمی دانست چه می خواهد بگوید که اینقدر مشکل است. پاک نژاد ادامه داد:« شما که آقای شاهرخی رو می شناسید؟ ایشون جوون تحصیل کرده خانواده دار و بسیار متمولی هستند. ایشون خواستند از طریق من علاقه شما رو نسبت به خودشون بدونن در حقیقت از شما خواستگاری کردن» پشتش به سارا بود اما سارا احساس کرد به اینجا که رسید مکثی کرد آب دهانش را قورت داد. پکی دیگر به سیگار زد و گفت:« خواستن اگر امکان داره درموردشون فکر کنید و جواب بدید» و بعد از گفتن این جمله نفس بلندی کشید و به طرف سارا برگشت. سیگار نیمه کاره را در جا سیگاری خاموش کرد و به سر جایش برگشت و دقیق به چشمان سارا خیره شد. حالا او بود که منتظر سارا را نگاه می کرد. سارا متحیر و مبهوت به زمین خیره شده بود از دست پاک نژاد عصبانی بود او چطور توانسته بود از طرف شاهرخی به او پیشنهاد بدهد شاید دلش می خواست که این پیشنهاد از طرف پاک نژاد برای خودش باشد. به هرحال از او عصبانی بود. سارا سرش را بالا آورد چشم در چشم پاک نژاد با خنده ای تصنعی که بیشتر شبیه زهرخنده بود گفت: - من حتما راجع به پیشنهاد جناب شاهرخی فکر می کنم و خودم به ایشون جواب میدم. ( و بلافاصله بلند شد و گفت:) « اگر اجازه بدید مرخص بشم» پاک نژاد هیچ نگفت و سارا بیرون آمد. حس کرد داغ شده گر گرفته بود. یک راست به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب سرد خواست کمالس نگران پرسید: - خانم سپاسی! اتفاقی افتاده؟! - نه چطور مگه؟ - به نظر میرسه عصبانی باشید یا کلافه. سارا به زور لبخندی زد و گفت: - آقای کمالی اتفاقی نیفتاده نگران نباشید. ( و آب خورد و به اتاقش رفت) سارا ناراحت بود. کلافه و سردرگم. بیشتر دوست داشت در اتاق خودش باشد تا درجمع این حالات را کمتر در او دیده بودند به همین دلیل همه نگرانش بودند و از همه بیشتر نسرین. او وارد اتاقش شد و روی تخت نشست. سارا که روی تختش دراز کشیده بود و به ظاهر کتاب می خواند بلند شد و نشست. نسرین بدون مقدمه گفت: - اتفاقی افتاده؟ - نه؟ چه اتفاقی؟ مگه چی شده؟ - یعنی می خوای بگی خودت نمی فهمی که چقدر رفتارت عوض شده؟ همه نگرانت هستن نمی خوای چیزی بگی؟ سارا دلش می خواست که بگوید اما نه راجع به شاهرخی. دلش می خواست در مورد پاک نژاد با مادرش صحبت کند. اما چه می گفت؟ مگر پاک نژاد به او چیزی گفته بود؟ سارا فکر می کرد آدمها درمورد دیگران در بعضی مواقع چقدر درست تصمیم می گیرند. اما در مورد خودشان به عجز و ناتوانی می رسند. او دقیقا داشت کارهای فریبا را می کرد می دانست اشتباه می کند ولی داشت با این اشتباه پیش می رفت. نسرین منتظر بود. - مامان معاون شرکت ازم خواستگاری کرده. - خب خواستگاری کردن، اونم معاون شرکت چیزی بدی نیست. ناراحتی تو از کجاست؟ مگر آدم بدیه؟ - نه نه اصلا اتفاقا جوون خوب، تحصیل کرده و خانواده دار و بسیار هم پولداره (این آخری را با خنده گفت) - همه اینها که خیلی خوبه. اشکال کار از کجاست؟ سارا در این مدت فهمیده بود اشکال کار علاقه او به پاک نژاد است اما چطور می توانست به مادرش بگوید پس از کمی مکث گفت: - اشکال کار اینجاست که هرچی فکر می کنم می بینم دوستش ندارم. - خب اگر دوستش نداری و فکر می کنی که هیچ وقت هم نتونی اون رو دوست داشته باشی که تکلیفت معلومه. با صراحت این را بگو. سارا فکر می کرد مادرش درست می گوید یک هفته ای می شد که پاک نژاد درخواست شاهرخی را مطرح کرده بود. بیش از این نمی شد در دادن جواب تعلل کرد تصمیم خود را گرفت عشق به سراغ سارا آمده بود بطوری که بتواند به راحتی درخواست خواستگار جوان خوبی مثل شاهرخی را رد کند. سارا پشت میزش نشسته بود و با خودش کلنجار می رفت شاهرخی شرکت بود و بهترین فرصت برای اینکه جواب اورا بدهد. با اراده از پشت میز بلند شد از اتاقش بیرون آمد و یک راست به طرف اتاق شاهرخی رفت و در زد. - بفرمایید همین که سارا دستگیره در را گرفت پاک نژاد از اتاقش بیرون آمد سلام کرد ولی منتظر جواب نشد و به داخل اتاق رفت هرچند جواب سلام پاک نژاد را شنید. شاهرخی انگار توقع نداشت سارا را در اتاقش ببیند به همین خاطر یکه ای خورد ولی خیلی زود خود را جمع و جور کردو گفت: - بفرمایید خواهش می کنم. و با دست به صندلی کنار میزش اشاره کرد. سارا با تبسمی که بر لب داشت نشست. شاهرخی سارا را نگاه می کرد و با خنده ظریفی گفت: - در خدمتم. سارا فکر می کرد اگر چشم به شاهرخی ندوز بهتر می تواند حرفش را بزند و به همین خاطر نگاهش را از او گرفت و به پایین خیره شد و اینطور شروع کرد: - آقای شاهرخی جناب مدیر پیشنهاد شما رو به من گفتند. راستش این باعث خوشحالی منه که مورد توجه جوان خوب و لایقی چون شما قرار گرفتم اما با کمال تاسف هرچه فکر کردن نه آمادگی چنین کاری رو دارم نه اینکه می تونم خودم رو برای شما مناسب بدونم چون هیچ علاقه ای نسبت به شما در خودم حس نمی کنم. شاهرخی از این همه صراحت لهجه یکه خورد. تقریبا لبخند روی لبانش خشک شد. اما باز خود را پیدا کرد و گفت: - خانم سپاسی من برای آدم هایی که با صراحت و صداقت حرفشون رو می زنند همیشه احترام قائل بودم من خوشحالم که احساس خودتون رو به این خوبی و روشنی و بدون هیچ دودربایستی و یا مقدمه چینی بیان کردید.از شما ممنونم که به پیشنهادم فکر کردید. ( و بعد از مکث کوتاهی گفت:) « می تونم از این به بعد روی دوستی شما حساب کنم؟» - البته من هم خوشحال می شوم خالی از لطف نیست اگر بگم من هم به وجود دوست خوبی مثل شما نیاز دارم. شاهرخی در نهایت عشق پیشنهادی به سارا نداده بود که حالا با رد کردن آن ناراحت شود. البته می خواست و دوست داشت که جواب مثبت باشد ولی جواب منفی هم زیاد اورا بهم نریخت از طرفی خوشحال هم بود که در این رابطه توانسته بود دوستی سارا را داشته باشد. به همین خاطر با لبخندی از سر رضایت گفت: - شما لطف دارید در اتاق مدیر باز بود و پاک نژاد هم روبرو نشسته بود به ظاهر سرش گرم بود. سارا بی اعتنا به او از کنار اتاقش رد شد و به اتاق خودش رفت. بار سنگینی را سارا از دوش خود بر زمین گذاشت چقدر احساس سبکی می کرد وخوشحال بود که شاهرخی اینقدر منطقی برخورد کرده است. ساعت چهار بعدازظهر را نشان می داد. مقنعه اش را فرمی داد و از اتاق بیرون آمد و ضمن خداحافظی از شرکت بیرون رفت روی پله های شرکت برای چند لحظه ایستاد. هوای خوب اردیبهشت ماه را داخل ریه هایش کرد. چند نفس عمیق نشاط کافی را بوجود اورده بود. سرش را بالا کرد از روزش کاملا راضی بود. پرواز پرستوها اورا به وجد آورده بود. دستش را داخل جیب مانتویش کرد و به راه افتاد دلش می خواست به هیچ چیز و هیچکس فکر نکند. اصلا دلش می خواست می توانست هیچوقت به پاک نژاد فکر نکند اما نمی شد ولی عزم را جزم کرد که سعی اش را بکند. نباید اشتباه فریبا را تکرار می کرد وقتی به دانشگاه رسید پری را دید اما فریبا نیامده بود که دست برقضا او هم رسید. ده دقیقه ای وقت داشتند. همیشه باید از این دقایق حداکثر استفاده را می کردند. فریبا به نسبت حالش خوب بود. پری گفت: - به به خانم هاشمی خوشحالم که سرحال و قبراق شما رو زیارت می کنم. فریبا لبخندی زد و گفت: - مرسی. - از رضا چه خبر؟ - مثل اینکه کارشون تموم شده دارند برای نامزدی آماده می شن. پری و سارا نگاهی با هم رد و بدل کردند وبعد پری گفت: - فریبا جان... فریبا وسط حرفش پرید و گفت: - بچه از اینکه به فکر من هستید و به هرشکلی می خواید من رو دلداری بدید ازتون ممنونم اما باور کنید حالم خوبه. راستش اشتباه از خودم بود. این من بودم که در فکر و رویای خودم کاخ بلورین ساخته بودم. در این میدان رضا هیچ گناهی نداشت اما سارا جان در رابطه با حرفهای تو من خیلی فکر کردم. راستش نادیده گرفتن حسینی هیچ ربطی به رضا نداشت من الان این رو کاملا حس می کنم و یقین دارم که حسم به من درست میگه چون الان به اون فکر می کنم ولی نمی تونم دوستش داشته باشم علاقه حسینی طی این دو سال برای من مسلم شده اما بازم نمی تونم قبول کنم. من یکبار احساس خودم رو قربانی یک عشق یک طرفه کردم. وحالا بی رحمیه که با احساس کس دیگه ای همین کارو بکنم. سارا گفت: - خوشحالم که به این نتیجه رسیدم. پس حالا بهتره که با حسینی صحبت کنی گناه داره لااقل تکلیف خودش رو بدونه. - آره حتما این کارو می کنم. حرفها از حیاط و در مسافت راهرو تا کلاس زده شد. همه جای خود نشسته بودند. استاد به کلاس آمد سارا فکر می کرد چقدر برای فریبا خوشحال است. اودر زمان کوتاهی توانسته بود با حقیقت روبرو شود و به خوبی کنار بیاید سارا بقدری در فکر بود که بیشتر صحبت های استاد را متوجه نشد. بعد از پایان کلاس دخترها به اتفاق از کلاس خارج شدند. حسینی با دوستانش در راهرو ایستاده بود. فریبا ایستاد و به حسینی گفت: - می تونم چند دقیقه وقت شما رو بگیرم؟ حسینی که دوسال منتظر شنیدن یک چنین جمله ای از فریبا بود با خوشحالی گفت: - خواهش می کنم خانم هاشمی من در خدمتم میشه بپرسم کی؟ - الان کاری دارید؟ - نه کاری ندارم. فریبا از دوستانش خداحافظی کرد و همراه حسینی به حیاط رفت. حسینی پیشنهاد داد که از دانشگاه بیرون بروند ودر کافی شاپی با هم صحبت کنند. ولی فریبا گفت: - اگر از نظر شما اشکالی نداره آبمیوه بگیریم و همین جا صحبت کنیم - بله هرطور دوست داشته باشید. و بعد یک نیمکت در گوشه دنج حیاط را نشان داد و گفت: - پس شما بنشینید تا من آبمیوه بگیرم. حسینی با دو آب پرتقال برگشت و با چهره ای که نشان می داد منتظر است به فریبا چشم دوخت او چیزی برای گفتن نداشت طی آن دوسال بارها و بارها با حرکات و گاهی هم با کلمات عشق خود را به رخ کشیده بود. پس فرصت را به فریبا داد و او اینطور شروع کرد. - آقای حسینی شما دوست وهمکلاسی من هستیدو من برای شما قائل به احترامم. از اینکه طی این دو سال بارها باعث ناراحتی شما شدم پوزش می خواهم. حسینی میان کلام فریبا آمد و گفت: -شما هیچوقت باعث رنجش من نشدید. - این لطف شماست. اما من خودم بهتر می دونم که بارها شما رو ناراحت کردم. حرفی رو که امروز می خوام بزنم می دونم که باید همون اول می گفتم من قبلا از صراحت بیان خودم عذرخواهی می کنم. حسینی سراپا گوش بود. او چه میخواست بگوید. فریبا ادامه داد:« من نمی تونم شما رو دوست داشته باشم شما جوان خوبی هستید می دونم که بهترین دخترها می تونن شمارو خوشبخت کنن. اما شما به من حق بدید نمی تونم زندگی شما و خودم رو حروم یک عشق یکطرفه کنم» حسینی عضلات صورتش منقبض شده بود. به تنها چیزی که فکر نمی کرد این جواب روشن و صریح بود. فریبا ادامه داد: « شما باید برای همراه زندگیتون کیس مناسبتری در نظر بگیرید. کسی که بتونه شمارو دوست داشته باشه و همینطور لیاقت عشق شما رو هم داشته باشه تا چندی پیش دوستانم فکر می کردن وجود کس دیگر که من دوستش دارم باعث این شده که نتونم به شما فکر کنم اما ازچندی پیش به این طرف که ماجرای اون شخص هم منتفی شد من سعی کردم شما رو در نظر بگیرم وبه شما فکر کنم اما هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. دست آخر متوجه شدم وجود هیچکس در یک چنین احساسی دخیل نبوده و کسی باعث این بی علاقگی نیست. تصمیم گرفتم حقیقت رو بگم می دونم خیلی ناراحتتون کردم اما مطمئنم اگر کمی به حرفام فکر کنید شما هم به نتیجه معقولی می رسید. خوشحال می شم اون روز من رو هم از نتیجه فکرتون باخبر کنید. معذرت می خوام اگر زیاد صحبت کردم. اگر شما صحبتی نداری خداحافظی می کنم. حسینی با سر اعلام کرد که چیزی برای گفتن ندارد و سرش را پایین انداخت. فریبا از روی نیمکت بلند شد و خداحافظی کرد. پیش وجدان خود راضی بود که کاری منظقی را انجام داده است. اما به خاطر حسینی ناراحت بود. دلش می خواست او هم متوجه شود که بهترین و درست ترین کار همین بوده است. فصل 4 روزها از پی هم می گذشت روزهای خوب بهاری که برای سارا لذت بخش بود و کم کم امتحانات شروع می شد. سارا همیشه در فصل امتحانات کمبود خواب پیدا می کرد. اما با خودش تصمیم گرفته بود که درسهایش را به بهترین نحوی بخواند و واحدهایش را تمام و کمال پاس کند و هیچ چیز نباید مانع این تصمیم می شد. سارا سعی داشت به خصوص در آن ایام به هیچ چیز جز به درس و امتحانات فکر نکند. حتی به پاک نژاد. او در ظاهر کم محلی پاک نژاد را با کم محلی پاسخ می داد اما نمی توانست بیش از این با خودش بجنگد گاهی از اوقات با شنیدن صدای او هم دلش ضعف می رفت. ولی باید به همین که هر روز اورا می بیند و یا صدایش را می شنود بسنده می کرد. و قانع می بود. او هنوز نمی دانست این تغییر رفتار ناگهانی پاک نژاد را چطور برای خودش توجیه کند. تلفن موبایلش زنگ خورد. فریبا بود. - سلام فریبا! - سلام سارا خانم گل! با کار و بار چطوری؟ چه کار می کنی؟ -هیچی بابا امان از این روزهای تکراری تو چطوری؟ هرچند که از صدا معلومه که مثل همیشه خوبی - آره خوبم مرسی. ببین دیشب خونه عمه ام بودم و می دونی که خونشون وزراست. گفتم اگه شرکتی بیام با هم برین دانشگاه چطوره؟ - عالیه بدو بیا که منتظرم. بلافاصله زنگ شرکت زده شد. و متعاقب آن در اتاق سارا هم نواخته شد سارا فریبا را در اتاق دید با خنده گفت: - تو نمی خوای آدم بشی؟ پشت در شرکتی می گی خونه عمه ام هستم. فریبا سوتی کشید و گفت: - نه بابا واسه خودت کسی شدی کیا وبیایی بهم زدی. حسابی جا افتادی. ( و آهسته گفت:) «ببینم از مدیر دو شخصیته چه خبر؟» سارا انگشت دستش را به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت و گفت: - هیچی کمالی وارد شد و سینی شربت را روی میز گذاشت سارا بعد از تشکر کمالی را به فریبا معرفی کرد. ساعت دوازده بود. سارا وسایلش را برداشت و همراه با فریبا می خواستند از در بیرون بروند که شاهرخی و پاک نژاد با هم سررسیدند. فریبا پاک نژاد را قبلا دیده بود و با توجه به رفتاری که در مورد سارا پیش گرفته بود کمی از او دلخور بود بنابراین با سرسنگینی سلام کرد و پشت چشمی نازک کرد وبه سارا گفت: - بریم؟ سارا دستش را به سمت شاهرخی نشانه رفت و گفت: - فریبا جان ایشون آقای شاهرخی معاون شرکت هستند ( و رو به شاهرخی گفت:)« فریبا دوست من» شاهرخی گفت: - ازدیدن شما خوشوقتم. فریبا با لبخندی گفت: - من هم همینطور سارا احساس کرد شاهرخی به طور خاصی فریبا را نگاه می کند اما به روی خودش نیاورد و از شرکت بیرون آمدند سارا معترضانه گفت: - فریبا این چه برخوردی بود؟ - کدوم برخورد؟ منظورت چیه؟ - سلامی که با مدیر شرکت کردی. اگه اون سلام رو نمی کردی که سنگین تر بودی دختر. - بس کن تورو خدا همش در زندگی ملاحظه کردن رو یاد گرفتی. اون تورو ناراحت کرد من هم ازش ناراحتم بهتر از این هم نمی تونستم برخورد کنم ببینم این شاهرخی همونی نیست که ازت خواستگاری کرد؟ - چرا خودشه - حیف نبود. به خاطر اون دست رد به سینه این پسر به این خوبی زدی دیوونه ای دیگه - فریبا تو دیگه چرا این حرف رو می زنی. آره شاهرخی واقعا همه چی تمومه. اما باور کن یک هفته تموم فکر کردم و به همون نتیجه رسیدم که تو در مورد حسینی بهش رسیدی. ربطی به پاک نژاد نداشت. علاقه ای این وسط نبود که کمی به من کمک کنه. - حالا به هرحال من از دستش ناراحتم. سارا خندید و گفت: - قربون تو دوست دلسوزم برم الهی! آن روز سارا بعد از مدتها استاد واحدی را دید سلامی کرد و پیش رفت استاد واحدی از کار و درس جویا شد سارا ضمن تشکر از کاری که استاد واحدی به او پیشنهاد داده بود رضایت خودش را از کار ابراز نمود. درسها هم که طبق معمول همیشه خوب پیش می رفت. استاد واحدی گفت: - من مطمئن بودم که شما به خوبی از عهده کار برمی یایید. اتفاقا یکی دو روز پیش بود با جناب پاک نژاد صحبت می کردم چقدر خوشحال شدم و به خودم بالیدم که ایشون این همه از کارایی شما راضی اند. اتفاقا ایشون هم تشکر کردند که من شما رو بهشون معرفی کردم. سارا تمام حوایش به حرفهای استاد واحدی بود. از آن حرفها خود را غرق لذت می دید یعنی واقعا پاک نژاد از استاد واحدی به خاطر معرفی او تشکر کرده است؟ لبخندی شیرین تحویل استادش داد و گفت: - خوشحالم که شما از معرفی من پشیمون نشدید. روزهای امتحان رسید. حجم درس و کار فشار زیادی به سارا آورده بود. شبها تا پاسی از شب بیدار می ماند و این خستگی ها در ظاهرش هم پدیدار بود بطوری که یک روز در شرکت پاک نژاد با تمام پرهیزی که در رویارویی با سارا می کرد گفت: - خانم سپاسی بنظر میرسه خیلی خسته شدید. امتحانات قوای جسمی تون رو کم کرده. اگه می خواید می تونید چند روزی مرخصی بگیرید. سارا قبول نکرد و در دل گفت:« شما ایکاش به جای اینکه فکر قوای جسمانی من باشید به فکر اعصاب و روانم بودید» وقتی فکر کرد دید فریبا حق داره از اون ناراحت باشه. خود سارا هم از پاک نژاد عصبانی بود. ایکاش آن همه محبت نمی کرد که امروز از او دلیل بی محبتی اش را بخواهد. یک شب که سارا در جمع گرم خانواده نشسته بود نوشا تلفن کرد. همیشه تلفن و صحبت نوشا باعث آرامش سارا میشد مخصوصا که خبر داد اواخر مهرماه یعنی بعد از زایمانش به ایران خواهد آمد. سارا بی صبرانه منتظر مهرماه بود. وقتی حس می کرد بچه نوشا را بغل می گیرد قند در دلش آب می شد مادرجون بعد از تلفن نوشا گفت: - یعنی من بچه نوشا رو می بینم سارا با محبت خود را در آغوش مادرجون برد و گفت: - مادرجون این چه حرفیه؟ شما بچه بچه نوشا رو هم خواهید دید من مطمونم انشاءالله عمر صد و بیست ساله داشته باشید. درثانی پس من چی؟ دلتون نمی خواد بچه من رو هم ببینید؟ مادرجون دستی به موهای مشکی سارا کشید وگفت: - ای حسود من! چرا عزیزم این هم یکی از آرزوهای منه ( وسارا را بوسید) سارا دلش نمی خواست ازآغوش مادرجون بیرون بیاید انگار مادرجون هم همین احساس را داشت آهسته و آرام آرام با موهای سارا بازی می کرد اکرم چای آورد. مادرجون گفت: - اکرم جان دخترم کمی برای این دختر قشنگم اسپند دود کن. اکرم هم از خدا خواسته زود به آشپزخانه رفت و سارا با علاقه و محبت بیشتری خودش را در آغوش مادرجون مچاله کرد. * * * امتحانات به پایان رسیده بود و تعطیلات تابستان شروع شد. سارا نفس راحتی کشید. یک روز که پاک نژاد اورا به اتاقش فراخواند سارا مثل همیشه روبروی پاک نژاد نشسته بود. و به نقطه نامعلومی چشم دوخته و از خود می پرسید:« دیگه چه خوابی برام دیده» مدت زیادی بود که کارهای اورا در قالب تلافی جوابگو بود و بی محلی نتیجه این جوابگویی بود او از بعد از تعطیلات عید رابطه اش در حد یک رابطه کاری محدود شده بود. پاک نژاد گفت: - خانم سپاسی! سارا نگاهش را روی پاک نژاد چرخاند. حس می کرد پاک نژاد از نگاه به او پرهیز می کند بیشتر سعی داشت نگاهش به نگاه او نیفتد. مثل همیشه بدون مقدمه گفت: - یک سفر کاری پیش رو داریم اگه مایل باشید می تونید به عنوان مترجم در این سفر ما رو همراهی کنید. سارا متعجب فقط به دهان او چشم دوخته بود. نمی دانست درست شنیده است یا نه. پاک نژاد ادامه داد: - این سفر به قطره وسه روز طول میکشه البته ما سه هفته دیگه راهی هستیم. اما اگه موافقت خونواده رو گرفتید زودتر اطلاع بدید تا کارهای شما رو هم انجام بدیم. ( و بلافاصله گفت:) « دیگه عرضی ندارم» سارا بلند شد و به طرف در رفت اما قبل از اینکه خارج شود برگشت. پاک نژاد گفت: - بفرمایید سوالی هست بپرسید؟ - می خواستم بدونم مهندس شاهرخی در این سفر هستند یا نه؟ پاک نژاد با مکثی کوتاه گفت: - نه مهندس شاهرخی کار دارن باید برای یک سری از کارها اینجا بمونن. آمدن یا نیامدن ایشون مشکلی ایجاد می کنه؟ - نه به هیچ وجه فقط می خواستم بدونم ( و از اتاق خارج شد) رفتار پاک نژاد و آن سردی و خشکی سارا را عصبانی می کرد. با خودش گفت :« گیرم که موافقت خانواده رو هم گرفتم چطور در این چند روز تورو تحمل کنم؟» اما کمی که عصبانیتش کم شد با خودش روراست شد. او حتی در این موقعیت هم از خدا می خواست به آن مسافرت برود و در کنار پاک نژاد باشد. البته نفس این مسافرت که کاری هم بود برایش خیلی مهم بود. سارا آن شب قضیه را با نسرین در میان گذاشت و گفت که مدیر شرکت از من خواسته است به عنوان مترجم در این سفر اون رو همراهی کنم. و بعد منتظر جواب نسرین شد. نسرین دوست داشت که سارا به این مسافرت برود. می دانست این سفر می تواند برای او تجربه خوبی باشد اما نگران بود که سارا با یک غریبه که شناختی نداشت می خواست به این سفر برود. ولی سارا اورا مطمئن کرد که مدیر شرکت مردی بسیار متین و موقر وبا شخصیت است. و این مدت در شرکت با روحیاتش آشنا شده است. بعد از کلی حرف و صحبت نسرین گفت: - باید کمی فکر کنم. سارا متوجه نگرانی مادرش بود. ولی از طرفی داشت تمام سعی اش را می کرد که رضایت نسرین را برای این سفر بگیرد به همین خاطر ادامه داد: - مامان این سفر یک سفر دولتیه. میشه گفت از طرف دولت ماموریت پیدا کردیم. این بده که به عنوان مترجم روی من اینقدر حساب کردن؟ - پس چرا وقتی شاهرخی میره کسی رو با خودش نمی بره؟ - شاهرخی زبان بلده احتیاج به مترجم نداره به خاطر همین تنها مسافرت میکنه. - خب حالا که اون اینقدر مسلطه. مثل همیشه اون بره. چرا این کار رو نمیکنه؟ - مامان پرسیدم. مدیر شرکت گفت که شاهرخی اینجا یه سری کار داره نمی تونه بره. مامان خواهش می کنم این موقعیت خیلی خوبیه. همش سه روزه. بذار برم. می دونی چقدر راندمان کارم بالا میره و روی کارم بیشتر حساب می کنن. هرچند او خیلی دوست داشت همراه پاک نژاد به این سفر برود اما چیزهایی هم که به نسرین می گفت توجیه نبود واقعیت داشت عاقبت نسرین تسلیم شد و اجازه سفر را داد. سارا مادرش را بوسید تشکر و گفت: - پس لطفا پاسپورت و شناسنامه ام رو بذارید دم دست باید ببرم. و در دل بار دیگر به نوشا و پدرجون دعا کرد. چرا که وقتی نوشا برای پاسپورت اقدام کرد به پیشنهاد پدرجون سارا هم پاسپورتش را گرفت. سارا در اتاقش مشغول کار بود. کمالی داخل شد تا لیوان شربت را ببرد. سارا پاسپورت و شناسنامه را به کمالی داد و گفت: - لطف کنید این ها رو به جناب مدیر بدید. هراز گاهی پاک نژاد از کمالی برای بعضی از کارها اینگونه استفاده می کرد. بد نبود. سارا هم این کار را یکبار تجربه کند. کمی دلش خنک شد. روزها به سرعت درگذر بود و سارا هرروز بی تاب تر. بالاخره روزی که منتظرش بود رسید. نسرین اصرار داشت به فرودگاه برود. سارا مخالفت کرد و از او خواهش کرد این کار را نکند چرا که اولا آلودگی هوا زیاد بود و برای قلب نسرین ضرر داشت درثانی اولین باری بود که سارا از نسرین جدا می شد ممکن بود در فرودگاه احساسی برخورد کند که باز این هم برای قلبش ضرر داشت پس بهتر بود از منزل باهم خداحافظی می کردند. پورعماد با حرفهای سارا موافق بود. پس چاره ای نبود که نسرین بپذیرد و با دخترش از همانجا خداحافظی کند اکرم آب و قرآن را حاضر کرد. سارا آژانسی گرفت وبا همه خداحافظی کرد از زیر قرآن رد شد و سوار آژانس شد نگرانی نسرین را در چهره اش می خواند با لبخندی اطمینان بخش اتومبیل از آنها دور شد.و اکرم در حال خواندن دعا آب را پشت سر مسافر جوان ریخت. نسرین هم با نگاه دخترش را تا انتهای خیابان مشایعت کرد. ساعتی بعد به شرکت رسید. پاک نژاد را آماده و دیگران را منتظر دید. کمالی خوشحال بود اما خانم زندی هم چنان عبوس اورا نگاه می کرد. شاهرخی برای این سفر به سارا تبریک گفت و به شوخی گفت: - یه سفر هم باید باهم بریم. اعضای هیئت مدیره هم بودند که هر کدام به سارا تبریک گفتند و آرزوی موفقیت کردند. شاهرخی با اشاره ای به سارا اورا به گوشه ای برد و گفت: - خانم سپاسی می بخشید می دونم شاید وقتی چیزی که می خوام بگم نباشه اما دوست دارم قبل از رفتن به شما بگم. - خب من منتظرم چه چیزیه که این همه مهمه بگید. شاهرخی نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: - انگار همه رو هم منتظر نگه داشتم. - اشکالی نداره حرفتون رو بزنید. نگران شدم. - نه نه اصلا جای نگرانی نیست. من فقط می خواستم بدونم آیا دوست شما فریبا خانم رو می گم نظرشون در مورد ازدواج مساعد هست یا نه؟ سارا نفس راحتی کشید و با لبخند گفت: - اجازه می دید بعد از اومدنم این رو از اون بپرسم؟ ( وبعد درحالی که به ساعت نگاه می کرد. گفت: «می دونید که الان وقت نداریم.» ـ بله حتماً در واقع دقیقاً منظور من هم همین بود. سارا چشمانش را برای ثانیه ای بست و گفت: ـ چشم. پاک نژاد و سارا به همه خداحافظی کردند و با آژانس به سمت فرودگاه رفتند. شاهرخی پیشنهاد داد که آن ها را برساند. اما پاک نژاد قبول نکرد. به فرودگاه رسیدند وسایلشان را تحویل دادند، کمی وقت داشتند. پاک نژاد گفت: ـ موافقی یه چای بخوریم. در کافی شاپ فرودگاه نشسته بودند. پاک نژاد از سارا پرسید: ـ خوشحالی؟ ـ البته، ولی یه چیز رو می خوام بدونم. پاک نژاد منتظر سؤال بود. ـ چرا تو این سفر من رو همراه خودتون آوردید؟ چون فکر نمی کنم لزومی داشت کن من هم باشم. پاک نژاد همیشه و طبق عادت، یا از جواب دادن طفره می رفت، یا سؤال را با سؤال و یا مطلبی دیگر پاسخ می گفت. بنابراین از سارا پرسید: ـ شما چی فکر می کنید؟ سارا مانده بود چه بگوید، پاک نژاد گفت: ـ بهتره بریم. چند بار اعلام کردن. آن سفر برای سارا از هیجان خاصی برخوردار بود. از لحظه ای که سوار هواپیما شد سعی کرد تمام وقایع را در ذهنش ثبت کند. چون دوست داشت در موقع برگشتن همه چیز را تعریف کند. پاک نژاد همان طور خشک و رسمی بود. سارا سعی می کرد اصلاً به روی خودش نیاورد. دوست داشت این سفر، سفر خاطره انگیز و خوشی باشد . پس بهتر بود که توجهی به رفتار پاک نژاد نداشته باشد. وقتی هواپیما در فرودگاه قطر به زمین نشست سارا باورش نمی شد که در یک کشور دیگر است. در فرودگاه از طرف شرکتی که پاک نژاد برای عقد قرارداد رفته بود. اتومبیل خیلی شیکی به طور کاملاً رسمی به همراه مترجم و یکی از اعضاء شرکت مربوطه به استقبال آمدند. درست است که سارا از لحاظ زبان مشکلی نداشت، اما اولین بار بود که این قدر رسمی در یک کشور بیگانه به سر می برد. می دانست باید از لحاظ رفتاری هم کلاس خیلی بالایی داشته تا با مأموریتی که بر عهده اش بود هماهنگی پیدا کند. اما او هیچ چیز نمی دانست. ولی از آن جایی که دختر فوق العاده باهوشی بود سعی کرد پاک نژاد را الگوی خود کند. پس باید از او الگو برداری می کرد. آن ها را در بود ورود به هتل بسیار شیکی بردند. سارا در آن جا متوجه شد که از قبل دو سوئیت جداگانه رزرو شده است. پیش خدمت هتل، چمدان ها را برداشت و به زبان عربی گفت که «از این طرف بفرمایید.» (و از پله ها بالا رفت.) مترجم شرکت گفت: ـ امشب رو استراحت کنید، شام هم دو ساعت دیگه آماده ست. یعنی از دو ساعت دیگه تا هرموقع از شب که خواستید می تونید به رستوران برید. قرارمون باشه ساعت ده فردا صبح. سارا تشکر کرد و با پاک نژاد بالا رفتند. کنار سوئیت هایشان که درست رو به روی هم بود، ایستادند. پاک نژاد گفت: ـ شام کی می خوری؟ ـ یه دوش بگیرم و کمی استراحت کنیم. و بعد به ساعتش نگاهی کرد و گفت: ـ ساعت نه خوبه؟ ـ عالیه، پس تا نه. سارا چمدان را روی تخت گذاشت. سوئیت بسیار شیکی بود که نشان می داد برای مهمانان خارجی در نظر گرفته اند. همه جای آن را بازدید کرد بعد چمدانش را باز کرد و حوله اش را برداشت. حمام به قدری زیبا بود که دلش نمی خواست بیرون بیاید. با دوش آب گرمی که گرفته بود ، خستگی را به در کرد و با همان حوله ی تن یک ساعتی روی تخت دراز کشید. چه قدر آرامش پیدا کرده بود. ساعت هشت و نیم بلند شد. خیلی سریع موهایش را خشک کرد. لباس پوشید و کمی به صورتش رسید. حالا آماده بود که برای شام به رستوران هتل بروند. روسری اش را برداشت، سرش کرد و به راه افتاد. وقتی از سوئیت بیرون آمد پاک نژاد را در مقابل خودش دید و با لبخند گفت: ـ خیلی وقته منتظرید؟ ـ نه زیاد. با هم به راه افتادند و وارد رستوران بسیار شیک و زیبای هتل شدند او از دیدن مکانی با آن زیبایی حسابی متحیر شد. اما از آن جایی که تصمیم گرفته بود خیلی معمولی و عادی رفتار کند، حیرتش را نشان نداد. می دانست که پاک نژاد می داند اولین باری است که به یک کشور خارجی مسافرت کرده است. دوست نداشت پیش او کم بیاورد. پس ممکن بودخیلی چیزها او را متعجب کند. باید خویشتن داری می کرد. شامشان را در محیطی آرام با موزیکی ملایم و با آرامش زیاد صرف کردند. کمی با هم صحبت کردند و در مورد غذاها نظر دادند. اما جو حاکم هنوز سنگین بود و او ترجیح می داد به سوئیتش برگردد. به همین خاطر رو به پاک نژاد گفت: ـ من کمی خسته ام، اگه شما میل دارید این جا بنشینید، با اجازه تون من برم استراحت کنم. ـ من دوست دارم کمی توی محوطه ی بیرون قدم بزنم. اما شما رو تا بالا همراهی می کنم. سارا مخالفت کرد. اما به نتیجه ای نرسید. با خود گفت: «ترجیح می دم کمی در محوطه ی بیرون قدم بزنم.» نمی دونم اون تبسم های شیرن کجا رفت؟ سارا ضمن این که با خودش حرف می زد، لباس راحتی پوشید و گفت: «بهتر شد که اومدم بالا.» یادش آمد که اکرم کمی تخمه داده است. آن را از چمدانش بیرون آورد. و ترجیح داد در هوای آزاد تخمه اش را بخورد. به روی تراس رفت. از آن جا منظره ی شهر دیدنی بود. هر چند شب بود، اما آن هم زیبایی خاص خودش را داشت. مشغول تخمه خوردن بود که نگاهش به پایین افتاد. پاک نژاد در محوطه، روی نیمکتی نشسته بود و سیگار می کشید. تخمه خوردن فراموشش شد. ایستاد و دست در زیر چانه اش زد و پاک نژاد را تماشا کرد. دوستش داشت، حس خودش را که نمی توانست از خودش پنهان کند، اما گاهی اوقات از دست او عصبانی هم می شد. چون نمی توانست رفتارش را بفهمد. شاید یک ساعتی شد که پاک نژاد آن جا نشست. و او هم از بالا نظاره گر بود. بهترین فرصت بود تا او را خوب و یک دل سیر ببیند. خواب راحتی داشت صبح زود از خواب بیدار شد. نیم ساعتی غلت خورد. ساعتش را نگاه کرد، هفت و نیم صبح بود. ساعت نه در رستوران قرار صبحانه داشتند. از تخت بیرون آمد تصمیم گرفت یک ساعتی آن اطراف را بگردد. آماده شد و روی کاغذی کوچک نوشت، سر ساعت نه در رستوران هستم و کاغذ را لای در سوئیت پاک نژاد گذاشت و پایین رفت. اطراف هتل را خوب گشت. هوای صبح عالی بود و محوطه ی اطراف دیدنی. ناگهان به ساعتش نگاه کرد. چند دقیقه به نه مانده بود.با عجله به سمت رستوران هتل به راه افتاد. وقتی به رستوران رسید پاک نژاد را نگران و کمی هم عصبانی دید اما به روی خودش نیاورد. برای صرف صبحانه سر میزی نشستند. پاک نژاد هیچ نمی گفت گارسون بسیار شیک و مرتبی به میز نزدیک شد و انواع و اقسام خوراکی هایی که مخصوص صبحانه بود را روی میز گذاشت و برایشان قهوه ریخت. پاک نژاد خیره به نقطه ی نامعلومی، قهوه می خورد. سارا فکر کرد «ای کاش یک عذرخواهی می کردم.» درثانی گرسنه اش هم بود و چون پاک نژاد چیزی چیزی نمی خورد، رویش نمی شد صبحانه را شروع کند. هرچند دیر شده بود، اما تصمیم گرفت که عذر خواهی کند. با نگاه به چشمان پاک نژاد گفت: ـ معذرت می خوام، انگار باعث نگرانی تون شدم. پاک نژاد نگاهش را به او دوخت و گفت: ـ هرجا خواستی بری بگو با هم می ریم. ـ چشم، حالا شروع کنیم؟ (میز صبحانه را نشان داد.) ـ من میل ندارم، شما بفرمایید. ـ یادم می یاد یه روز من هم میلی به صبحانه نداشتم، اما برای این که کسی رو به خوبی همراهی کنم با او صبحانه خوردم. برای چند لحظه ای پاک نژاد در چشمان او ماند. و او منتظر بود عکس و العمل پاک نژاد را در مقابل شنیدن این جمله ببیند. تبسم، عکس العمل پاک نژاد بود. چیزی که در آن مدت چند ماه، نهایت خواسته ی سارا شده بود. با هم صبحانه را خوردند. سارا حس کرد که او دیگر عصبانی و دلخور نیست. سر ساعت ده عبدالرئوف آمد. عبدالرئوف مترجم شرکت بود. پسری تقریباً سی ساله بلند قد، سبزه روی و به نظر سارا با نمک. آن ها را به سمت اتومبیل راهنمایی کرد و بعد از تقریباً یک ربع ساعت به شرکت مربوطه رسیدند. در سالن بزرگی طرفین قرارداد نظریه های خود را در مورد قرارداد گفتند که البته، در آن جمع سارا و عبدالرئوف بیشتر مخاطب بودند. بعد از صحبت های زیادی که کردند قرار شد مابقی صحبت ها بماند برای روز بعد. پاک نژاد و سارا به همراه عبدالرئوف با همان اتومبیل به هتل برگشتند. قرار شد ناهار بخورند و استراحتی داشته باشند وبعد عصر، که هوا کمی خنک شد به همراه عبدالرئوف به شهر بروند و بگردند. سارا حمام کرد. لباس پوشید و آماده شد و سرساعت مقرر از سوئیت بیرون آمد. پاک نژاد هم زمان با او در را باز کرد. او سلام کرد و پاک نژاد پرسید: ـ خوب استراحت کردی؟ می تونی که امشب رو تا آخرش همراه من باشی. ـ بله، خیلی خوب. و با خودش گفت: «خبر نداری دیشت هم تا آخرین لحظه همراهت بودم.» (دوحه) پایتخت قطر شهر زیبایی بود. سارا در حالی که به اطراف نگاه می کرد به حرف های عبدالرئوف هم گوش می داد او گفت: قصر در جنوب خلیج فارس واقع شده. حکومتش سلطنتیه و کشوریه با جمعیت نسبتاً کم و به لحاظ امیر نشینی، اکثراً پولدارند. مردمش مسلمان و از نژاد سامی هستند. سارا تمام چیزهایی که عبدالرئوف می گفت برای پاک نژاد ترجمه می کرد. داخل یکی از فروشگاه های بزرگ شدند. پاک نژاد یک ادکلن بسیار گران قیمت خرید و به سارا هدیه داد و گفت که به عنوان تشکر از کارش است. سارا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. تا شب در شهر گردش کردند. عبدالرئوف با حوصله ی زیادی اکثر جاهای شهر را که دیدنی بود به آن ها نشان داد. سارا حس می کرد پسر مهربانی باشد و این را از نگاهش فهمیده بود. به هتل برگشتند. تقریباً موقع شام بود. گرسنه هم بودند. بنابراین مستقیم به رستوران رفتند وشام لذت بخشی را در کنار هم خوردند. سارا دوباره از ادکلن تشکر کرد. بعد از شام به پیشنهاد پاک نژاد بستنی خوشمزه ای خوردند. و ساعتی با هم در محوطه ی بیرون هتل نشستند. سارا برای این که پاک نژاد را متوجه کند که دیشب تا آخرین لحظه همراهش بوده است، گفت: ـ فکر می کنم دیشب هم اینجا نشسته بودید. ـ مگه شما من رو دیدید؟ سارا یک بار هم که شده، دلش می خواست جواب سؤال او را مثل خوش غیر مستقیم بدهد. بنابراین اشاره به تراس سوئیتش کرد و گفت: ـ سوئیت من اون جاست. پاک نژاد با تبسم شیرینش گفت: ـ فکر می کردم خسته اید. ـ سارا خندید و هیچ نگفت. صبح روز بعد سارا به تلافی روز قبل چند دقیقه ای زودتر بیرون آمد و منتظر پاک نژاد شد. وقتی او سرساعت در را باز کرد از حضور سارا در راهرو متعجب شد و پرسید: ـ خیلی وقته این جایید؟ ـ سلام صبح به خیر. نه، یکی دو دقیقه ای می شده. بعد از صرف صبحانه مثل روز قبل به همراه عبدالرئوق به شرکت رفتند تا دنباله ی مذاکراتشان را از سر بگیرند. همه چیر خوب پیش می رفت و زمان امضاء قرارداد رسید. پاک نژاد در کل از کارشان راضی بود. همه به هم دست دادند و از بستن قرارداد ابراز خوشوقتی کردند. عبدالرئوق هم به سارا تبریک گفت. سر میر ناهار پاک نژاد سارا را در فکر دید. پرسید: ـ به چی فکر می کنی؟ ـ فکر می کردم اگه می شد امروز عصر که به گردش می ریم. کمی سوغاتی تهیه کنم، چه قدر خوب می شد. ـ خب این که فکر کردن نداره، همین کار رو می کنیم. ـ آخه مشکل این جاست که فکر می کنم اعتماد به نفسم کمه. شاید نتونم برای همه سوغاتی تهیه کنم. پاک نژاد با تعجب پرسید: ـ اعتماد به نفس چه ربطی به خرید کردن داره؟! ـ ارتباط مستقیم. چون من به پول می گم اعتماد به نفس. ـ خب این هم مشکلی نیست که آسون نشه. من هر چه قدر اعتماد به نفس بخوای بهت می دم. سارا لبخندی زد و گفت: ـ ممنون. پس اگه کم آوردم از شما می گیرم، اما به شرط پس گرفتن. پاک نژاد خندید و گفت: ـ باشه، به شرط پس گرفتن. عبدالرئوف سر ساعت شش بعد از ظهر آماده بود تا آن ها را برای خرید به شهر ببرد. بیشتر فروشگاه های بزرگ و شیک دوحه را دیدند و از هرکدام خریدی داشتند.سارا برای همه، حتی کامران و خانم زندی و شاهرخی و کمالی هم سوغاتی خرید. سوغات کامران و شاهرخی را برعهده پاک نژاد گذاشت و از او خواست دو ادکلن خوب انتخاب کند. سارا عاشق بوی ادکلن های پاک نژاد بود. وسایلی را که خریده بودند، در ماشین گذاشتند. پاک نژاد گفت: ـ می شه خواهش کنم شما در اتو مبیل باشید تا من برگردم؟ ـ بله حتما، اما کجا می رید؟ ـ زود میام. او سارا و عبدالرئوف را تنها گذاشت. بعد از دقایقی سارا حس کرد عبدالرئوف با آن نگاه مهربانش به او نگاه می کند و چشم از او برنمی دارد. سارا هم به او نگاه کرد و لبخند زد. عبدالرئوف پرسید: ـ ازدواج کردید؟ سارا از این سؤال ناگهانی تعجب کرد، ولی با همان لبخند پاسخ داد. ـ نه، شما چه طور؟ ـ نه من ازدواج نکردم. شما خیلی خوب انگلیسی رو صحبت می کند. ـ خیلی ممنونم. ولی نه به خوبی شما. در این شرکت شما فقط به عنوان مترجم دست بکارید. منظورم اینه که رشته ی تحصیلی شما زبان انگلیسیه؟ ـ نه من پزشکم. این شرکت متعلق به امیرالسعید دایی منه. دایی من مرد بسیار پولدار و متمولیه. هر زمان مهمونی داره که احتیاج باشه من به کمکش میام. خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم. سارا تعجب کرده بود. پس عبدالرئوف پزشک بود. بعد از شنیدن این موضوع بیشتر برای او ارزش قائل شد. عبدالرئوف گفت: ـ خانم سپاسی. اگر من از شما تقاضای ازدواج کنم شما قبول می کنید؟ او نمی توانست باور کند. خنده اش گرفت و عبدالرئوف با تعجب گفت: ـ حرف خنده داری زدم؟ ـ نه معذرت می خوام. اما خنده ام بیشتر از تعجب منه. من و شما دو روز بیشتر نیست که یکدیگر رو دیدیم. چه طور به این سرعت متوجه شدید من برای شما مناسبم؟ در ثانی من در ایران زندگی می کنم شما در این جا. بعد از آن اگر نیت به ازدواج دارید چرا به هم وطن خودتون ازدواج نمی کنید. عبدالرئوف با آن نگاه مهربانش به سارا خیره شد و گفت: ـ اولاً به نظر من همین دو روز کافی بود که حس من، به من بگه شما دختر مناسبی هستید. ثانیاً اگر کسی طرف مقابلش رو دوست داشته باشه به خاطر اون حتی ترک وطن هم می کنه. ثالثاً من به راحتی می تونم از هم وطن خودم دختری رو برای همسری انتخاب کنم، ولی از شما خوشم اومده. آیا این گناهه؟ ـ نه به هیچ وجه. ـ ببخشید که منتظر موندید معذرت می خوام. این صدای پاک نژاد بود که به صحبت های عبدالرئوف و سارا خاتمه داد. موقع شام بود. سارا سر میز شام دائم به حرف های عبدالرئوف فکر می کرد. او برایش آدم جالبی بود. چه قدر خواسته اش را که او فکر می کرد یک خواسته ی عجولانه و بدون فکر است، خوب تجزیه و تحلیل کرد. به نظرش علاوه بر اینکه خیلی مهربان بود با اراده و محکم هم بود. روی هم رفته شخصیت او را می پسندید. پاک نژاد مشغول خوردن شام بود که سارا در ذهنش ناخودآگاه او را با عبدالرئوف مقایسه کرد. نه، به نظر او پاک نژاد با هیچ مردی قابل مقایسه نبود. با لبخندی به او گفت: ـ امروز خیلی زحمت کشیدید، ممنونم. ـ من باید از شما تشکر کنم. خوشحالم که شما رو با خودم به این مسافرت آوردم و سرش را پایین انداخت. و بعد از چند لحظه ، گفت: «سارا» ، (قلب سارا شروع به تپش کرد.) من به تو افتخار می کنم. (سارا فقط لبخند می زد. نمی توانست چیزی بگوید.) فکر نمی کردم رفتار و عکس العمل تو در یک کشور غریبه اونم برای اولین بار این قدر طبیعی باشه.» ـ آخه من الگوی خوبی دارم. ـ الگو؟ ـ بله از لحظه ی ورود به این کشور سعی کردم از حرکات و رفتار شما پیروی کنم. پاک نژاد خنده ای سردادو گفت: ـ این هم از ذکاوت توست. آن شب برای سارا شب خوبی بود. دلش نمی خواست تمام شود. دوست پاک نژاد همان طور بماند. چه قدر خوب بود و مهربان. تا نصفه شب بیدار بودند. سارا پرسید: ـ فردا جایی می ریم؟ پاک نژاد جواب داد: ـ فردا صبح عبدالرئوف میاد . اگر بخوایم جایی بریم بعد از صبحانه می ریم که تا بعد از ظهر بیرون باشیم و بعد از ناهار هم استراحتی می کینم تا این که عصر آماده پرواز باشیم. چه طوره؟ ـ خیلی خوبه. راستی شما می دونستید عبدالرئوف پزشکه؟ ـ نه. تو از کجا فهمیدی؟ ـ خودش گفت. این شرکت هم متعلق به دائی اونه. گهگاهی که احتیاج به مترجم دارند، عبدالرئوف کمکشون می کنه. ـ چه جالب. پس امیر السعید دائی عبدالرئوفه؟ ـ بله، درسته. سر میز صبحانه سارا متوجه شد که پاک نژاد چشم از او برنمی دارد. آن روز سارا کمی بیشتر از روزهای دیگر به خودش رسیده بود و پاک نژاد را محو تماشای خودش کرده بود. در دل گفت: «چی می شد که همیشه همین طور باشی.» آخرین ساعات آن مسافرت را در قطر پشت سر می گذاشتند. سارا دلش نمی خواست آن لحظات به پایان برسد، ولی زمان چیزی نبود که به دلخواه او حرکت کند و به همین دلیل سارا حداکثر استفاده را از آن لحظات می کرد. درست سر ساعت ده عبدالرئوف سر میز آن ها حاضر شد و سلام کرد. سارا جواب داد: ـ سلام، امروز کجا می ریم؟ عبدالرئوف گفت: ـ این جا شهر نسبتاً کوچکیه و من تقریباً همه جای دیدنی اون رو به شما نشون دادم. دوست دارم البته اگر شما هم تمایل دارید به بیمارستانی که در اون جا کار می کنم بریم. ـ این خیلی خوبه (و بعد رو به پاک نژاد گفت:) «عبدالرئوف می خواد اگه شما مایل باشید به بیمارستانی که اون جا کار می کنه بریم.» ـ ما که کاری نداریم. اگه تو هم دوست داری خالی از لطف نیست. می ریم. سارا موفقت پاک نژاد را هم اعلام کرد و به راه افتادند. کنار ماشین، عبدالرئوف به سارا گفت: ـ امروز خیلی زیبا شدید. (و در اتومبیل را برایش باز کرد.) سارا هم ضمن تشکر با لبخندی که تحویل داد، در اتومبیل نشست. به بیمارستان بسیار شیک و بزرگ شهر رسیدند. عبدالرئوف توضیح داد که آن جا بزرگترین بیمارستان شهر است. سارا پرسید: عبدالرئوف شما تخصص چی دارید؟ او جواب داد: ـ جراح قلب هستم. هر لحظه بر تعجب سارا افزوده می شد: ـ این عالیه حتماً در کار خودتون هم استادید؟ عبدالرئوف خندید و گفت: ـ این رو دیگه باید از بیمارانم بپرسید. در بیمارستان عبدالرئوف همه جا را به آن ها نشان داد. بیمارستانی بسیار شیک و تمیز. سارا خوشحال بود که از آن جا هم دیدن کرده بودند. عبدالرئوف آن ها را به اتاق خود برد. و در آن جا مختصر پذیرایی از آن ها کرد. سارا در اتاق کار عبدالرئوف چند تقدیرنامه که معلوم بود باید از اشخاص با نفوذی باشد، قاب و به دیوار زده شده بود، دید. بعد از حدود یک ساعتی که در بیمارستان بودند، دوباره سوار بر اتومبیل شدند. کمی در شهر گشتند و بعد کنار خانه ی بسیار زیبایی ایستادند.سارا چه قدر از آن خانه خوشش آمده بود. پرسید: ـ عبدالرئوف! این جا کجاست؟ او در نهایت مهربانی با لبخندی بر لب گفت: ـ این جا خونه منه. سارا حس کرد برنامه از پیش تعیین شده و عبدالرئوف مخصوصاً او را به محل کار و زندگی خود برده است. عبدالرئوف از سارا پرسید: ـ شما از این خونه خوشتون میاد؟ سارا کمی معذب جواب داد: ـ بله، خونه ی خیلی شیکیه. هرچند که عبدالرئوف خارج از حد معمول صحبت نمی کرد، اما سارا خدا را شکر کرد که پاک نژاد انگلیسی بلد نیست. رو به پاکژاد گفت: ـ این جا منزل عبدالرئوفه.. عبدالرئوف از سارا خواست که به داخل بروند. سارا رو به پاک نژاد خواسته ی عبدالرئوف را عنوان کرد، او جواب داد: ـ از ایشون تشکر کن و بگو به امید خدا در سفرهای بعدی حتما یک روز مهمون عبدالرئف خواهیم بود. پرواز ساعت هشت بعد از ظهر بود. به هتل برگشتند. سارا ترجیح داد اول دوشی بگیرد بعد ناهار بخورند. پاک نژاد هم موافق بود. در موقع ناهار سارا با نگاهی مهربان و لبخندی شیرین به پاک نژاد گفت: ـ بابت همه چیز از شما ممنونم. این سفر واقعاً از همه نظر سفر خوبی بود. ـ تو هم در کارت خیلی خوب ظاهر شدی، به طوری که انتظارش رو نداشتم. در ثانی خواستم بدونی آدم حتماً نباید مدیریت بخونه تا بتونه مسافرت کنه. انسان در هر شرایطی باید شایستگی اون کار رو از خودش نشون بد. و تو توانایی این کار رو داشتی. باید از خودت تشکر کنی. و بعد دیت در جیب کتش کرد و با همان تبسم شیرینش که سارا دوست داشت یک جعبه که معلوم بود جعبه ی جواهر است را مقابل سارا گذاشت: ـ این چیه؟ ـ هدیه ی منه به تو. سارا با تعجب گفت: ـ به چه مناسبت؟ من نمی تونم قبول کنم. ـ یادمه یک بار گفتم، بعضی موقع ها آدم ها برای دلشون هدیه و کادو می دن. اما اگه دوست داری مناسبتی داشه باشه می تونی به عنوان تشکر از کارت از من قبول کنی. ـ ولی من به عنوان تشکر از شما یک هدیه گرفتم، دیگه نیازی به... پاک نژاد دستش را روی جعبه گذاشت و کمی بیشتر به سمت سارا هدایتش کرد و گفت: ـ خواهش می کنم قبول کن. سارا نتوانست جمله اش را تمام کند . به جعبه جواهر نگاه می کرد و به خواهش پاک نژاد، جعبه را برداشت و با تردید و دو دلی بازش کرد. چشمان سارا گرد شده بود. یک سینه ریز بسیار شیک جواهر با نگین بزرگی از زمرد سبز که درست وسط گردنبند قرار گرفته بود. سرش را بالا آورد و با همان حالت تعجب گفت: ـ این خیلی شیکه! واقعاً نمی تونم قبول کنم. پاک نژاد با همان تبسم و نگاه پرمهرش به او چشم دوخته بود. سارا انگار فکر می کرد سکوتش خواهشی دوباره است. سرش را پایین انداخت و گفت: ـ متشکرم. وقت آن رسیده بود که وسایلشان را جمع و به فرودگاه بروند. عبدالرئوف به دنبالشان آمد، تا آن ها را به فرودگاه ببرد. در فرودگاه کارها را انجام دادند و موقع خداحافظی فرارسیده بود. عبدالرئوف به پاک نژاد دست داد و گفت: ـ از آشنایی شما خوشوقت شدم. پاک نژاد هم تشکر کرد و گفت: ـ من هم خوشحالم که با شرکت شما قراردادی رو امضاء کریم باعث این دوستی محکم بشه. بعد از این که سارا صحبت های پاک نژاد را هم برای عبدالرئوف ترجمه کرد، خودش هم از او بسیار تشکر کرد و گفت که این چند روزه به او خیلی خوش گذشته است. عبدالرئوف با چهره ای معصوم و غمگین به سارا چشم دوخت و با لبخندی گفت: ـ من خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم و این از درخواستی که از شما داشتم به وضوح معلومه. من هنوز روی پیشنهادم خودم مصرم. خوشحالم می کنید که درباره اش فکر کنید. اگه کاری داشتیدمی تونید در شرکت با من تماس بگیرید و یا پیغام بذارید. سارا با لبخندی شیرین که تحویل عبدالرئوف داد، از او تشکر و بعد هم خداحافظی کرد. سارا با خودش فکر می کرد عبدالرئوف از آن دسته آدم هایی است که انسان در زندگی با آن ها کمتر مواجه می شود. هواپیما به پرواز درآمد و سارا خوشحال از یک سفر خوب زاویه ی صندلی اش را کمی باز کرد و چشم ها را بست. ـ عبدالرئوف چه پیشنهادی به تو داده بود که می خواست روی آن فکر کنی؟ سارا به سرعت چشم هایش را باز کرد. پس پاک نژاد انگلیسی بلد است. او هیچ وقت این قدر غافلگیر نشده بود. کمی از او عصبانی شد. پس او همه ی حرف های عبدالرئوف را فهمیده بود. چرا وانمود می کرد انگلیسی بلد نیست؟ سرش را چرخاند. پاک نژاد رو به رو را نگاه می کرد. سارا حس کرد منتظر جواب نیست، چون معلوم بود جواب را می داند. فقط می خواست به او بفهماند که از درخواست عبدالرئوف مطلع شده است. با ناراحتی و کمی عصبانیت دوباره چشم ها را بست. تا از فرودگاه تهران بیرون بیایند، تقریباً نیمه شب بود و تا آن لحظه حتی یک کلمه هم بین آن ها رد وبدل نشد. آژانس رو به روی خانه نگه داشت و سارا با تشکر وسایلش را برداشت و خداحافظی کرد. مادرش بیدار بود. سارا آهسته داخل شد. به بالا رفت و چمدان را در اتاقش گذاشت. برگشت تا به دست بوسی مادرش برود که او را کنار در اتاقش دید. به آغوش نسرین رفت و او را غرق بوسه کرد. برای همه دلتنگ شده بود و برای نسرین بیش ار همه. آن شب کمی برای نسرین تعریف کرد، اما خسته بود. مادرش از او خواست باقی حرف ها را بگذارد برای فردا که مجبور نشود دوبار تکرار کند. پاک نژاد روز بعد را به سارا مرخصی داده بود، او هم با خیال راحت تا نزدیکی های ظهر خوابید. وقتی نسرین پرده ها را کنار زد، آفتاب گرم و روشن مرداد ماه تا وسط اتاق پهن شد. نسرین گفت: ـ پا نمی شی دختر، ظهر شد. پدرجون سراغت رو می گیرد. سارا با کش و واکشی که به خودش داد بلند شد و سلام کرد. صورتش را شست. حوصله ی حمام کردن نداشت. حوله اش را برداشت و در حالی که صورتش را خشک می کرد. از پله ها پایین رفت. با سلام بلندی جواب گرمی شنید. پدرجون و مادرجون معلوم بود از دیدنش خوشحالند. او به سمت آن ها رفت و به گرمی بوسیدشان اکرم هم خوشحالی خودش را با دود اسپند ابراز کرد. سارا به سمت او رفت و او را هم بوسید و گفت: ـ نمی دونید چه قدر دلم براتون تنگ شده بود. سارا بنا به خواستهی پدرجون تمام اتفاقات را تعریف کرد. حتی خواستگاری عبدالرئوف و این که مدیر شرکت چه قدر او را غافلگیر کرده است. همه به خنده افتاده بودند. مادرجون گفت: ـ دخترم، چه مدیر زیرکی دارید؟ چرا از اول نگفت که انگلیسی بلده؟ ـ نمی دونم! شاید می خواست از حرف های من و عبدالرئوف سر دربیاره. با این جمله نشان داد از او ناراحت است. پدرجون مرد با تجربه و دنیا دیده ای بود با تبسمی گفت: ـ نه دخترم اشتباه نکن مگه اون می دونسته که کسی به اسم عبدالرئوف اون جاست و از تو درخواست ازدواج می کنه. شاید به جای عبدالرئوف یک خانم و یا یک آقای مسن مترجم بود. پس این نظریه رده. ـ پدرجون ، پس چرا نگفت؟ ـ به نظر من نگفته انگیسی بلده که تو به خودت متکی باشی و اون ببینه آیا می تونی از عهده ی کار به تنهایی بربیایی یا نه؟ منظورم یک جور محک زدنه. اون با این سفر خواسته توانایی تو رو سبک و سنگین کنه، اتفاقاً تو باید خوشحال باشی که تونستی به تنهایی بدون کمک اون این کاررو انجام بدی. ـ پس اون هدایا رو برای این به من داد؟ البته خودش هم گفت که به خاطر کار خوبمه. انگار کمی از دلخوریش کم شده بود. اکرم گفت: ـ وا! مادرجون کدوم هدایا. خب بیار ما هم ببینیم. سارا به یاد سوغاتی افتاد و سریع به اتاقش رفت و با سوغاتی ها پایین آمد. بعد از این که ره آورد سفرش را به عزیزانش داد. اول ادکلن را نشان داد و بعد سینه ریز را. چشم همه به سینه ریز خیره مانده بود. اکرم گفت: ـ مادرجون باید مدیر شرکتتون خیلی دست و دلباز باشه. هرچند خودت هم لیاقت این دست و دلبازی رو داری. آن روز ناهار در کنار خانواده، آن هم با دست پخت نسرین، واقعاً چسبید. این سفر برای سارا هر چند کوتاه، اما مزایای زیادی در برداشت. و یکی از آن مزایا این بود که بیشتر از پیش قدر خانواده ی خوبش را می دانست. آن روز حسابی استراحت کرد و برای شروع یک روز کاری آماده شد. سوغاتی زندی را پیش رویش گذاشت و گفت: ـ قابل شما رو نداره. سوغات کمالی هم که یک پیراهن شیک بود تقدیمش کرد و کمالی با با کلی تشکر به آشپزخانه رفت. وقتی سارا وارد اتاق شد، صدای کمالی را شنید که می گفت: عجب دختر مهربونیه! خدا حفظش کنه. به نظر سارا مخاطب کمالی، خانم زندی بود. سارا مشغول کارش شد. گاهی هم به پاک نژاد فکر می کرد. حالا که با گفته های پدرجون سوءتفاهم او برطرف شده بود. وقتی به یاد طرز سؤال پاک نژاد راجع به پیشنهاد عبدالرئوف می افتاد، خنده اش می گرفت. نزدیک ظهر بود. در اتاق سارا زده شد و سارا، شاهرخی را کنار در ایستاده دید. دست هایش در جیبش و با لبخند سارا را نگاه می کرد. سارا از جایش بلند شد و گفت: ـ سلام. ـ سلام بر خانم سپاسی! رسیدن به خیر. خوش گذشت؟ شنیدم غوغا کردید. ـ خیلی ممنون. جای شما خالی. اما زیاد به شنیده ها توجه نکنید. بیشتر لطف جناب مدیره تا غوغا (و با اشاره به صندلی گفت:) «بفرمایید.» هردو هم زمان نشستند . کمالی چای آورد. شاهرخی مشغول خوردن چای بود که پرسید: ـ خب چه خبر؟ ـ هیچ خبری نیست به جز سلامتی. (دست در کشو کرد و هدیه و سوغات شاهرخی را بیرون آورد. و رو به رویش گذاشت.) «قابل شما رو نداره.» شاهرخی ادکلن را برداشت و گفت: ـ نه، چندان هم ناقابل نیست! پیداست که در امر خرید برای آقایان هم مثل سایر کارها مهارت دارید. سارا خندید و گفت: در تنها چیزی که مهارت نداشتم همین بود. به همین جهت از آقای پاک نژاد کمک گرفتم. شاهرخی با لحن بامزه ای گفت: ـ بله، ایشون هم که در این امر استاد و سرآمدند. به هر حال ممنونم. قیافه ی شاهرخی کمی جدی شد. سارا فهمید که شاهرخی می خواهد چه بگوید، پیش دستی کرد و گفت: ـ آقای شاهرخی، در مورد صحبتی که قبل از سفر داشتیم در فکرم، انشاءالله خبرش رو تا یکی دو روز آینده به شما خواهم داد. شاهرخی خوشحال از این که سارا در صحبت به کمکش آمده بود. تشکر کرد و بیرون رفت. سارا شماره فریبا را گرفت. ـ الو سلام! ـ سلام و زهر مار! ـ خیلی ممنون از این استقبال گرمتون. چه کنم با این همه شرمندگی؟ ـ هیچی یه کم آدم شو. به سفر به این مهمی رفتی. بعد ما باید خیرش رو از مادرت بشنویم؟ ـ بی انصافی نکن. خوبه که روزهای اول، من جریان رو هم به تو هم به پری گفتم: ـ خوبه که خودت می گی روزهای اول شاید ما دلمون خواست تا فرودگاه باهات بیایم نباید می گفتی داری می ری. -آره حق با توئه باشه سعی می کنم جبران کنم. -خب این شد یه چیزی هرازگاهی باید یه تذکراتی بهت بدم حالا خوش گذشت؟ -آره جای همه رو خالی کردم ببین فردا پنج شنبه است یه تلفن هم به پری بزن بیاین خونه ی ما هم کارتون دارم هم دلم براتون تنگ شده هم سوغاتی هاتون کمدم رو تنگ کرده باشه؟ -باشه من حرفی ندارم تاببینم پری چی میگه اگه بتونه از دست این پسره یه چندساعتی خلاص بشه خوبه رضایت نمیده که لحظه ای پری رو تنها بذاره هر موقع تلفنی می زنی می گه با کامی ام ای بابا اینم شورش رو در آورده -منع نکن به سرت میاد ها فعلا خداحافظ 5 -سلام خانم سپاسی ببخشید ما همیشه برای شما زحمت داریم. فریبا جعبه ی شیرینی را به طرف نسرین گرفت و او را بوسید. پری هم یک دسته گل شیک آورده بود که به دست سارا داد و جلو رفت تا با نسرین احوالپرسی و دیده بوسی کند. نسرین گفت: -خواهش می کنم خیلی خوشحال شدم مگه سارا به غیر از شما دوتا دوست خوب کی رو داره؟ باید بیایید سر بزنید دخترها به اکرم هم سلام کردند مادرجون از اتاق بیرون آمد و به آنها خوشامد گفت دخترها با کسب اجازه از بزرگترها بالا رفتند سارا هم یک سینی که در دست اکرم بود گرفت و به پیش آنها رفت چای و میوه را روی میز تحریر گذاشت و هرسه روی تخت نشتند فریبا گفت: زودباش از همین جا که راه افتادی تعریف کن ببینم چه ماجرایی با این جناب مدیر شرکت داشتی ؟ راستی سارا به نظر تو کمی گنده دماغ نیست؟ سارا با اعتراض گفت: فریبا! هر سه خندیدند و سارا سیر تا پیاز ماجرا را با آب و لعاب برای دوستانش تعریف کرد وقتی سارا به عبدالرئوف رسید و ماجرای او را گفت فریبا گفت: -وای پری چه رمانتیک مگه نه خب بقیه اش رو بگو -هچی راستش بدم نمی اومد داخل خونه ی اون رو هم ببینم اما پاک نژآد موافقت نکرد بچه ها اگه بدونید چه خونه ای بود. فریبا گفت: -از بس حسوده حالا چی می شد داخل خونه رو هم می دیدید. سارا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: -چه میدونم وقتی به آخر ماجرا که پرسش پاک نژاد از او در هواپیما بود رسید دخترها چشمشان گرد شد و با تعجب گفتند: -یعنی اون تموم مدت داشته تورو بازی می داده ؟ -نه پدر جونم می گه داشته منو محک می زده ببینه توانایی ام در چه حده فریبا گفت: -ولی دلم خنک شد فکر نکنه چه خبره سارا گفت: -ای وای بچه ها چایتون سرد شد بیاید میوه بخورید میوه را جلو دستشان گذاشت و در کمد را باز کرد و دو تا کیف خیلی شیک و کمی لوازم آرایش بیرون آورد و گفت: -هر کدوم یک کیف رو بردارید. ولی لوازم آرایش ها رو خودتون بین خودتون تقسیم کنید قابل شما رو نداره دخترها با هیجان کیف ها را گرفتند و زیر رو کردند و بعد هم از سارا تشکر کردند و همان طور که سارا گفته بود خودشان لوازم آرایش را بین خود تقسیم کردند. اکرم دخترها را صدا زد و گفت: -ناهار آماده است. هرسه پایین رفتند نسرین قرمه سبزی پخته بود دخترها با اشتهای زیاد قرمه سبزی را خوردند و هر دو از نسرین تشکر کردند و بعد از نسرین خواستند که آنها ظرف ها را بشویند و آشپزخانه را مرتب کنند. بعد از مرتب کردن آشپزخانه بیرون آمدند اکرم برایشان چای ریخت . فریبا گفت: از بس خوشمزه بود زیاد خوردم حالا احساس می کنم معده درد گرفتم. اکرم فوری کمی نبات آورد و در چای فریبا ریخت و گفت: -بخور دخترم فوری خوب میشی تقصیر تو نیست گناه از نسرینه ما هم اوایل با چنین مشکلاتی روبه رو بودیم کم کم فهمیدم اگر جلوی خودمون رو نگیریم هر روز باید درد معده رو تحمل کنیم و چای و نبات بخوریم. دخترها از این بذله گویی و شوخی اکرم خوششان آمده بود هرچند این یک واقعیت بود که دست پخت نسرین نظیر نداشت بعد از خوردن چای دوباره به اتاق سارا رفتند فریبا گفت: -راستی پری کامران چطور از تو دل کند؟ پری خندید و به شوخی گفت: -والله گفت برام خیلی سخته اما تحمل می کنم -فریبا لب و لوچه ای آمد که دخترها را وادار به خنده کرد بعد رو به سارا کرد و گفت: -خب خانم از دلتنگی دراومدید سوغاتی هامون رو هم که دادید حالا میشه لطف کنید کارتون رو هم بگید؟ سارا بدون مقدمه گفت: -فریبا تو ازدواج می کنی ؟(در همین موقع پری به سمت فریبا برگشت) فریبا گفت: -چیه بنگاه شادمانی باز کردی ؟ -مسخره بازی در نیار فریبا درست جواب بده پری گفت: -خب حالا واسه چی می پرسی ؟ شاهرخی رو که دیدی ازت خواستگاری کرده فریبا خنده ای کرد و گفت: -چه جالب تا دیروز خواستگار تو بود حالا من ؟ -این چه حرفیه فریبا؟ مگه چه اشکالی داره؟ ازمن فقط خواستگاری کرد دلباخته ی من که نبود بعد هم الان ما مثل دوتا دوست می مونیم اون پسر خوبیه خونواده دار و تحصیل کرده ست با موقعیت اجتماعی بالا و پول فراوان دیگه چی میخوای ؟ -اگه این قدر که می گی خوب بود تو چرا ردش کردی ؟ -فریبا حکایت اون و من مثل حکایت تو و حسینه ولی شاید اگه تو کمی بهش فکر کنی اون رو مناسب خودت بدونی پری گفت: -خب راستی می گه فریبا یک کم روش فکر کن بعد نظرت رو بگو به نظرم بد نباشه حالا یکبار دیدن که ضرری نداره -باشه یه روز میام شرکت البته به شرطی که نهار مهمون شرکت باشم چطوره؟ -خیلی خوبه یکشنبه آره یکشنبه منتظرتم سارا بعد از مدت ها چه روز خوبی را با دوستانش داشت او خوشحال بود که قدمی برای فریبا و شاهرخ بر میداشت چون هر دوی آنها را خیلی خوب می دانشت و دلش می خواست هرکاری که از دستش برمی آید انجام بدهد. یکشنبه صبح که سارا وارد شرکت شد طبق معمول کمالی چای آورد. سارا پرسید: -آقای کمالی جناب شاهرخی اومدند؟ -نه خانم سپاسی ولی دیگه باید پیداشون بشه روز قبل سارا قرار ملاقات را به شاهرخی گفته بود فریبا قرار بود ساعت یازده آنجا باشد زنگ در نواخته شد و بعد صدای شاهرخی در فضا پیچید. -سلام آقای کمالی صبح شما بخیر سارا با خودش گفت : امروز چه با نشاط و سرحاله خب حالا همه چیز مهیاست که فریبا خانم تشریف بیارند. سارا سرش به کار گرم بود آن روز زیاد کار داشت کار زیاد و مسائل شاهرخی او را از فکر پاک نژاد بیرون آورده بود. اما می فهمید که او کما فی السابق سر سنگین است. ساعت یازده فریبا تلفن کرد سارا گفت: -پس تو کجائی ؟ یادت رفته قرارمون ساعت یازدهه؟ -نه یادم نرفته اتفاقا تلفن زدم همین رو بگم سارا من امروز نمی تونم بیام منتظر نباش -یعنی چی فریبا؟ مسخره کردی من به این بی چاره از دیروز خبر دادم این حرف ها هم حالیم نمیشه بلند شو زود بیا -گفتم که نمی تونم بیام یه کاری برام پیش اومده که متاسفانه نمی تونم بیام ولی بعد برات توضیح میدم -من توضیح تورو می خوام چه کار؟ همین الان هرجا هستی بلند می شی میایی همین که گفتم(و گوشی را قطع کرد) زنگ آپارتمان نواخته شد. ساراشنید که کمالی با کسی احوالپرسی می کند. چند ثانیه بعد فریبا در وسط اتاق سارا بود. -خدا خفه ات نکنه تو نمی خوای از این لودگی هات دست برداری ؟ بابا ناسلامتی داری (و آهسته گفت)عروس میشی فریبا قیافه جدی به خود گرفت و گفت: -بله حق با شماست سر کار خانم حالا این جناب داماد خوشبخت کجا تشریف دارند؟ کی می تونیم ایشون رو ملاقات کنیم؟ سارا خندید و گفت: -اوهو چقدر هم خودت رو تحویل میگیری تشریف داشته باشید می رسند خدمتتون فریبا یکه ای خورد و گفت: -چه خبره به این زودی ؟ بذار یه کم حالم جابیاد بعد خدمت برسن -باشه بابا حالتون که جا اومد اعلام بفرمائید. بعد سرتا پای فریبا را برانداز کرد. فریبا دختر خوشگلی بود گندمی صورتی ظریف چشمانی بادامی و لبانی قلوه ای بینی خوش فرم و صورتی بیضی با اندامی کشیده شاهرخی حق داشت که با یک نظر از فریبا خوشش بیاید. ساراهمان طور که به فریبا نگاه می کرد با لبخندی شیرین گفت: -خوشگل کردی خانم چه خبره؟ فریبا خودش را روی صندلی جابه جا کرد و گفت: -فعلا که هیچ خبری نیست اما اگر خبری شد حتما اولین نفر خواهید بود که مطلع میشید (سرش را جلو آورد و آهسته گفت)راستی سارا امروز غذا چی هست؟ خیلی گرسنمه می گم اول غذا بخوریم بعد این آقای داماد خدمت برسن بابا باید یه جونی داشته باشیم بتونیم حرف بزنیم. کمالی داخل شد و شربت ها را روی میز گذاشت سارا گفت: -آقای کمالی لطفا اگه آقای شاهرخی هستند بگید چند لحظه تشریف بیارن اتاق من شربت پرید گلوی فریبا کمالی با چشمی که گفت بیرون رفت .فریبا گفت: -خیلی ممنون از این که این همه توجه کردی سارا اول می خواست که خودش با فریبا به اتاق شاهرخی بروند بعد که کمی فکر کرد دید درست نیست هرچند که او معاون است اما فریبا یک دختر است همین که تا آن جا هم آمده قدمی بود که او برداشته بود حالا نوبت شاهرخی بود. در اتاق سارا زده شد و با گفتن بفرمائید از جانب سارا شاهرخی در را باز کرد و به داخل آمد. سارا و فریبا به احترامش بلند شدند و سارا گفت: -فریبا جان جناب شاهرخی معاون شرکت هستند که فکر می کنم قبلا ایشون رو معرفی کردم -فریبا گفت: -بله افتخار آشنایی ایشون رو دارم. شاهرخی گفت: -خیلی لطف کردید که تشریف آوردید راستش من باید خیلی رسمی از شما دعوت می کردم ولی شماره ای از شما نداشتم درست هم نبود وقتی خودتون رو هنوز ندیدم شماره تون رو از خانم سپاسی بگیرم به همین خاطر ایشون رو زحمت دادم. فریبا به جای سارا گفت: -نه خواهش می کنم چه زحمتی هرسه خندیدند. سارا گفت: -بهتر نیست بشینیم و صحبت کنیم. شاهرخی متوجه شد که از بدو ورود آن دو نفر را سرپا نگه داشته است بنابراین گفت: -ببخشید معذرت میخوام بفرمائید. خودش هم نشست بعد از کمی صحبت که میانشان رد و بدل شد شاهرخی برای روز شنبه از فریبا دعوت کرد که ضمن ناهاری که با هم می خورند باب آشنایی بیشتری را برای هم باز کنند فریبا هم موافقت کرد. فریبا و شاهرخی بعد از روز شنبه چند بار دیگر هم یکدیگر را دیدند سارا حس می کرد فریبا از شاهرخی بدش نیامده است. روزها از پی هم می گذشت و ماه مهر نزدیک می شد.سارا خیلی خوشحال بود سیاوش چند شب قبل از آن تلفن زده و خبر داده بود که نوشا دختری به دنیا آورده و سارا خاله شده سارا برای دیدن نوشا و دخترش بیش از بیش بی تاب بود .سیاوش می گفت که اسمش را الاناز گذاشته اند اسمی که سارا همیشه خیلی دوست داشت و می گفت اگر روزی دختر دار شوم اسم او را الاناز خواهم گذاشت و حالا نوشا این کار را کرده بود سارا ناراحت نبود هیچ خوشحال هم بود. ترم جدید در راه بود در حالی که دخترها هنوز انتخاب واحد نکرده بودند یک روز چهارشنبه بعدازظهر را به این کار اختصاص دادند سعی کردند واحدهای باقی مانده را دو قسمت کنند تا در دو ترم به پایان ببرند به همین جهت کمی حجم درس سنگین شد ولی اشکال نداشت هر سه راضی بودند درست است که برای سارا از همه مشکل تر بود ولی او از همه بیشتر می خواست زودتر این یکسال به پایان برسد. کنار بوفه نشسته بودند و کیک و آبمیوه می خوردند و مشغول حرف زدن بودند که یکی گفت: -سلام برگشتند و آن کسی نبود جز حسینی دخترها جواب سلامش را دادند حسینی گفت: -ببخشید خانم هاشمی می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ فریبا گفت: -البته از بچه ها جدا شد سارا گفت: -ما همین جا نشستیم. -فریبا خانم زیاد وقتتون رو نمی گیرم اما چون خودتون خواستید اگر به نتیجه ای رسیدم به شما اطلاع بدم از این بابت مزاحمتون شدم. فریبا کاملا حواسش به حسینی بود معلوم بود که کلافه است و نمی داند چه طور چیزی را که می خواهد بگوید عنوان کند فریبا به کمکش رفت و پرسید: -آقای حسینی دوست دارم ببینم به چه نتیجه ای رسیدید؟ -فریبا خانم حق با شماست هرچه بیشتر به صحبت های شما فکر می کنم بیشتر به نتیجه می رسم که من در اشتباه بودم و شما من رو از این اشتباه بیرون آوردید از شما ممنونم فریبا نفس راحتی کشید چهره اش باز شد گفت: -نمی دونید چقدر خوشحالم کردید امیدوارم کسی رو که در خور خودتون باشه پیدا کنید و خوشبخت باشید. حسینی تشکر کرد و گفت: -بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم موفق باشید. -شما هم همین طور فریبا به سمت دوستانش رفت پری پرسید: -چی می گفت این عاشق دلخسته؟ -هیچی خداروشکر همه چیز به خوبی تمام شد. سارا گفت: -خب خداروشکر ترم 7 شروع شد هر چند برای سارا خیلی مشکل بود اما چون سال آخر بود با تلاش هرچه بیشتر به درسش می رسید. روزها به سرعت سپری می شدیک ماهی بود که دانشگاه باز شده بود یک شب سارا به خانه آمد اکرم چلو آمد و گفت: -مژده مژده -باشه مژده گونی رو می دم حالا می گی چی شده یانه ؟ می دونی که من همیشه عاشق خبرهای خوشم -پنج شنبه شب نوشا و سیاوش شام پیش ما هستن سارا اکرم را در آغوش کشید و گفت: -همیشه خوش خبر باشی به سمت نسرین رفت او را بوسید و گفت: -چشمتون روشن خاله خانم. نسرین هم با خوشحالی گفت: -چشم شما هم روشن خاله خانم جدید سارا خندید و گفت: -وای مامان چه روزای خوبی پیش رو داریم فکرش رو بکن تو این خونه صدای یک بچه چقدر هیجان انگیزه مگه نه ؟ -آره عزیزم -راستی مامان باید اتاق نوشا رو درست کنیم یه تخت کوچک هم برای الاناز بخریم با کمی وسایل -دخترم عجله نکن صبر کن بیان بعد ببینیم چی می کنیم صدای پور عماد شنیده شد : -راست می گه دخترم بچه رو که نمیشه روی زمین خوابوند همین فردا با اکرم جان برید و زحمت خرید یک تخت و کمد بچه روبکشید. -چشم پدرجون هرچی شمابگید. موقع خواب سارا دائم در فکر نقشه کشیدن بود. به روزهای خوب با نوشا بودن فکر می کرد. به این که کجا بروند و چه کار بکنند پیش خودش گفت دانشگاه رو که نمی تونم کاری بکنم شاید بتونم یه چندروزی از پاک نژاد مرخصی بگیرم تو این مدت فقط یک روز بعد از مسافرت اونم خودش مرخصی دد حتی سرامتحانات پیشنهاد کرد مرخصی بگیرم قبول نکردم فکر می کنم موافقت کنه و یک هفته ای مرخصی بده با این فکر تبسمی کرد و چشمانش را بست. صبح روز بعد مانتوی سبز رنگی را که تازه خریده بود با یک شلوار مشکی و مقنعه مشکی به تن کرد فکر می کرد مانتویش خیلی قشنگ است از پله ها پایین آمد به مادرش سفارش تخت را داد لیوان شیرش را سر کشید و خداحافظی کرد. وقتی به شرکت رسید حس کرد پاک نژاد آمده است . بوی عطرش را که در فضا پیچیده بود به مشام کشید حس خوبی به او دست داد پاک نژاد هنوز با سارا سرسنگین بود سارا با خودش گفت: شاید از پیشنهاد عبدالرئوف دلگیره چون از اون موقع دوباره رفتارش تغییر کرده اما به اون چه ربطی داشت؟ یعنی اون هم به من علاقمنده ؟از این فکر غرق لذت شد اما بعد با خودش گفت: اگه اینطوره پس چرا به روی خودش نمیاره؟ پس چرا کم محلی پیشه می کنه ؟ رفتارهای او سارا را هم سردرگم کرده بود و حتی او را وادار می کرد گهگاهی مقابله به مثل کند و او هم به پاک نژاد بی محلی و بی اعتنایی کند اما دیگر از این دوگانگی خسته شده بود. چه باید می کرد نمی دانست فقط این را می دانست که تحت هیچ شرایطی در آن موقعیت نباید پاک نژآد دست او را می خواند و راز دلش را می فهمید. قیافه ی خیلی جدی ای به خودش گرفت و به سمت اتاق پاک نژاد رفت شاید در عرض این دوماهی که برگشته بودند اولین بار بود که خودش به اتاق پاک نژاد می رفت. در زد: -بفرمائید -سلام صبح به خیر -پاک نژاد سرش را بلند کرد تعجب کرده بود اما او هم جدی تر از سارا گفت: -سلام بفرمائید کاری داشتید؟ -بله خواستم خواهش کنم اگر براتون امکان داره چند روزی مرخصی بگیرم مثلا از شنبه ی هفته ی آینده تا چهارشنبه پاک نژاد نگاهش به روی میز بود و با خودکارش ور می رفت چند ثانیه ای سکوت کرد بعد گفت: -حتما می تونم بپرسم این مرخصی رو برای چی می خواهید؟ -البته خواهر و شوهر خواهرم بعد از سه سال از انگلیس میان میخوام کمی فرصت داشته باشم حداقل در روزهای اول کمی بیشتر با اونا باشم دانشگاه رو که نمی تونستم کاری بکنم گفتم شاید لطف شما شامل حالم بشه. پاک نژاد نگاهش را از سارا بر نمی داشت انگار می خواست آن چند وقت را تلافی کند اما سارا نمی دانست که نگاهش را چه معنا کند. عاقبت سارا خودش خسته شد و سرش را پایین انداخت پاک نژآد همان طور که به او خیره شده بود و با خودکارش ور می رفت مثل بازپرسی که می خواهد از چیزی سردر بیاورد بدون مقدمه پرسید: -شما به عبدالرئوف و در خواستهای اون فکر کردید؟ سارا داشت کلافه می شد نمی دانست چگونه جواب دهد که کمی دلش خنک شود او درخواست مرخصی داشت و پاک نژاد چه سوالی از او کرده بود. البته به طرز جواب دادن پاک نژاد در مقابل سوالات کمی عادت کرده بود مستقیم به چشم او خیره شد و با حالتی که نشان می داد ناراحت است گفت: -بله با اجازه تون در حال فکر کردن هستم انگار کمی با این جواب راحت شد اما حس کرد که پاک نژاد جا خورد و توقع یک چنین پاسخی را نداشت اما این بیشتر حس سارا بود تا واکنش پاک نژاد در حقیقت او فهمیده بود که سارا با ناراحتی و کینه جویی جواب داده تا خود را کمی آرام کند به همین خاطر با تبسمی شیرین گفت: -امیدوارم یک هفته مرخصی خوش بگذره سارا عصبانی شده بود بلند شد و با تشکری که کرد برگشت تا از اتاق بیرون رود. -خانم سپاسی سارا برگشت ولی فقط نگاهش کرد عصبانیتش را نمی توانست پنهان کند پاک نژآد گفت: -رنگ سبز به شما خیلی میاد بیشتر از هر رنگ دیگه ای سارا در اتاقش نشسته بود و با خودش کلنجار می رفت او معتقد بود پاک نژآد او را به بازی گرفته است و آن قدر احمق است که بازیچه این بازی شده سارا در حقیقت از دست خودش عصبانی بود او چرا باید دلش برای او می تپید؟ تصمیم گرفت دیگر به او فکر نکند. پنج شنبه از صبح تا ظهر کلاس داشت وقتی کلاسش تمام شد با بچه ها خداحافظی کرد خیلی عجله داشت دم در دانشگاه شاهرخی را دید مشغول سلام و علیک بود که فریبا آمد بعد از سلام رو به سارا گفت : -تو که عجله داشتی هنوز اینجایی -داشتم احوالپرسی می کردم -خب این احوالپرسی به نفعت شد چون حالا ما تورو می رسونیم مگه نه علی جان؟ سارا پیش خودش گفت: -چقدر با هم صمیمی شدن و چقدر بهم میان شاهرخی گفت: -البته خوشحال هم میشیم سارا بوسه ای بر گونه ی فریبا زد و گفت: -قربونت برم مزاحم نمیشم شاهرخی گفت: -خانم سپاسی مزاحمت یعنی چه؟ بفرمائید خواهش می کنم. -و به این ترتیب سارا را به خانه رساند. ساعت 1 بعد از ظهر بود با عجله حمام کرد و ناهارش را خورد و کمی به سرووضعش رسید و بعد به کمک نسرین رفت و پرسید: -حالا پروازشون چه ساعتیه؟کی می رسن تهران؟مامان کاش می رفتیم فرودگاه استقبالشون -هواپیما خیلی وقته که نشسته عزیزم سارا در حالی که برگ کاهو را در دهان می گذاشت با تعجب پرسید: -نشسته؟ -بله -یعنی چی ؟کی ؟پس کجا هستند؟ یعنی این که صبح خیلی زود رسیدند و الان هم منزل پدرشوهرش هستند اون ها رفتند دنبالشون با دوست سیاوش هرچی نباشه اون ها پدر و مادر شوهرش هستند نوشا خیلی دختر عاقلیه هم عاقل هم فهمیده اون برای احترام به اونا و سیاوش اول رفت اون جا سارا اول ناراحت شد ولی بعد با کمی فکر حق را به جانب نوشا داد پیش خودش گفت: چه اشکالی داره؟ حالا چند ساعت دیگه میان اینجا فرقی نمیکنه ساعت پنج بعد ازظهر بود که زنگ آیفون به صدا در آمد تقریبا همه از آن جایی که منتظر بودند تکانی ضعیف خوردند اکرم به سمت آیفون و سارا به سمت در حیاط دوید تا در باز شود سارا کنار در بود و در آغوش نوشا چقدر ان لحظه شیرین بود و لذت بخش هر دو یکدیگر را غرق بوسه کردند و اشک شوق ریختند ناگهان صدای بچه در آمد سارا نوشا را رها کرد به سمت سیاوش رفت و سلام کرد و الاناز را گرفت و در آغوشش فشرد چقدر کوچک بود نگاهش کرد و گفت: -نوشا عین خودته (و روبه سیاوش گفت) -مگه نه -خوشبختانه بله نوشا چنان خود را در آغوش پدرجون و مادرجون رها کرده بود و اشک شوق می ریخت که همه را وادار به اشک ریختن کرد. پی در پی بر دستان آنها بوسه می زد و قربان صدقه می رفت او عشق را از آن دونفر یاد گرفته بود و حالا با عشق آن دو زندگی می کرد. بعد از آنها به سراغ اکرم رفت اکرم او را بزرگ کرده بود و حق مادری به گردن او داشت نسرین هم که جای خود را داشت نوشا او را خاله ی خود می دانست. بعد از مدت ها همه دور هم نشستند شب خیلی خوبی بود توجه همه بیشتر به بچه بود پدر جون و مادر جون می گفتند انگار سیما دوباره نوازد شده هر که آن دو را می دید می فهمید که آن ها به سال های خیلی دور برگشتند و در خاطرات خود غرق شده اند مادرجون گفت: -احسان دقت کردی الاناز شبیه سیماست روز اولی که به دنیا اومده بود یادته ؟ -تنها روزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم ولی نازنین انگار سیما تپل تر بود؟ یه کمی هم سفید تر این بچه گندمیه اما حق با توست انگار سیما روبه روم قرار گرفته -احسان دست هاشو رو نگاه کن یادت هست برای اولین بار سیما رو دیدی گفتی چه دست های قشنگی داره؟ من که هر چی بیشتر نگاهش می کنم بیشتر به یاد سیما می افتم (و قطره ی اشکی را از گوشه ی چشمش گرفت. همه در سکوت به آن دو نگاه می کردند آن دونفر واقعا در گذشته سیر می کردند سارا دلش به حال آنها سوخت یاد تنها دخترشان زنده شده بود سارا گفت: -مادر جون چرا الاناز رو با مادرش مقایسه نمی کنید؟ -آخه دخترم نوشاه شبیه به پدرشه اخلاقش به مادرش رفته و این بار نوشا بود که در فکر رفت اما معلوم بود هرچه فکر می کند نمی تواند در ذهنش گذشته ای و یا تصویری از پدر و مادرش پیدا کند لبخند تلخی روی لبش نشست که اکرم با اسپندش از راه رسید و چه به موقع حال و هوا را عوض کرد اسپند را دور سر بچه چرخاند بعد نوشا و بعد هم یک چرخش کلی نوشا گفت: -اکرم جون دست شما درد نکنه می بینم که هنوز اسپندت به راهه و سارا به شوخی گفت: -نوشا جان اگر می بینی ما سر پاییم به لطف اسپند اکرم جونه همه خندیدند اکرم رفت و با یک سینی چای برگشت. پدر جون از سیاوش پرسید: -چه خبر پسرم؟آقای تاجری خوبند؟ -بله سلام رسوندند می خواستند با ما بیان تا دیداری تازه کنن اما شما که وضعیت پا و کمرشون رو می دونید چندان خوب نیست. پدرجون گفت: -ولی با همه ی این احوال باید شبی دور هم جمع بشیم (و رو به مادر جون گفت) -نازنین تدارک یک مهمونی رو ببین که به بهانه ی سیاوش جان و نوشای عزیزم صله ی رحم هم به جابیاریم و دوستان و آشنایان رو هم ببینیم. نازنین با خوشحالی گفت: -حتما هرچند تمام زحمتش به دوش نسرین جان و اکرم جانه نسرین گفت: -این چه حرفیه مادرجون؟می دونید من خوشحال می شم شاید تو تمام این سال ها بهترین تفریح من درست کردن غذا بوده مخصوصا که مهمونی باشه لذت من دوچندان میشه اکرم گفت: -آره مادرجون هرچی نسرین گفت حرف منم هست. همه از صحبت مهمانی خوششحالی شدند مدت ها بهانه ای برای این کارها نداشتند و حال این بهانه به دست آمده بود. نوشا به سمت چمدانش رفت و سوغاتی ها را بیرون آورد. یک پیراهن به همراه کراوات که بسیار شیک هم بود برای پدرجون او را بوسید و گفت: -این برای پدر بزرگ خوبم که حتما شب مهمونی بپوشه و یک دست کت و دامن سرمه ای خوش دوخت برای مادربزرگ او راهم بوسید و گفت: قابل شما رو نداره نازنین گفت: -که البته من هم برای مهمونی می پوشم عزیزم دستت درد نکنه -یک دست بلوز دامن شیک هم برای اکرم و دست آخر یک پالتوی خیلی قشنگ دودی رنگ برای نسرین همه تشکر کردند هم از نوشا و هم از سیاوش نوشا به سمت چمدان رفت یک نایلکس بزرگ از آن بیرون آورد و پیش روی سارا گذاشت و گفت: -این هم قابل تو رو نداره سارا با تعجب گفت: -نوشا این همش مال منه ؟ -بله همش مال توست -چه خبره؟ تو که این طوری سیاوش خان بی چاره رو ورشکست می کنی و بعد رو به سیاوش گفت: -شما تو بانک کار می کنید؟ یا بانک متعلق به شماست؟ سیاوش خندید و گفت: -قابل شما رو نداره تازه نوشا چقدر ناراحت بود که وقت نشده درست خرید کنه این ها رو هم که می بینی قبل از زایمان خرید کرده نوشا گفت: -از تعارف کم کن بسه دیگه پاشو برو پرو کن ببینم اندازه ات هست یا نه؟ سارا نایلکس را دستش گرفت و به سمت پله ها رفت نوشا گفت: -کجا میری ؟ تو اتاق بغلی هم می تونی عوض کنی سارا دستی به کمر زد و با حالت خاصی گفت: -می رم اتاق خودم -وای راستی می گی ؟اومدید این طرف ؟چقدر خوب کاری کردی خاله پس برو بالا من هم میام سارا به اتاقش رفت نایلکس را باز کرد. یک جفت کیف و کفش زرشکی که سارا مدت ها بود دلش می خواست و یک پالتوی بسیار شیک شیری رنگ شومیز بسیار قشنگ سفید و شلوار لی و صندل سفید مقداری لوازم آرایش و شامپو و کرم و چندتا تی شرت های خوش رنگ که یکی از آنها سبز بود. سارا با خودش فکر کرد مورد پسند جناب پاک نژآد یادش آمد که نباید به او فکر کند همه ی سوغاتی را روی تخت چید نوشا در زد و وارد شد سوتی کشید و گفت: -چه اتاق مرتبی چقدر خوب کردیداومدید این طرف سارا اصلا باید از اول همین کار رو می کردید. سارا نگاهی قدرشناسانه به او انداخت و گفت: -نوشا چرا این همه خودت رو اونم با این وضعیت حاملگی تو زحمت انداختی ؟حالا لازم بود این همه سوغات تهیه کنی ؟ -آره لازم بود بلند شو بپوش ببینم. وقتی سارا لباس ها را پوشید به قدری همه اندازه اش بود که با تعجب و خوشحالی گفت: -نوشا در حیرتم اگر خودم می خواستم از این جا لباس تهیه کنم محال ممکن بود به این اندازه خوب بتونم قالب تنم لباس پیدا کنم. طبیعی بود که کفش و صندل هم اندازه اش باشد تی شرت ها را دانه دانه پوشید و خودش را در آینه برانداز کرد. یکی از یکی قشنگ تر بیشتر از همه از پالتویش خوشش آمد دلش می خواست مراسمی پیش آید که بتواند در اولین فرصت از آن استفاده کند . نوشا گفت: -خودم هم طوسی شو دارم(و با خنده اضافه کرد) می دونی که کمی حسودم سارا او را بوسید و گفت: -قربونت برم دستت درد نکنه سارا بلند شد و تمام وسایل را جمع کرد و در کمدش جا داد لوازم آرایش را هم روبه روی آینه گذاشت وباز یک تشکر ویژه از نوشا کرد. اکرم از پائین پله ها نوشا را صدا زد و گفت: -دختر جان بیا این بچه ضعف کرد به نظرم گرسنه اش شده . سارا گفت: -تو برو الان من هم میام نوشا از پله ها پایین رفت و الاناز را از سیاوش گرفت نسرین گفت: -مادر ببرش تو اتاق خودت نوشا وارد اتاق شد و از دیدن اتاق به وجد آمد و بلند گفت: -وای دست همه درد نکنه چه کار کردید سیاوش بیا ببین یک تخت یک نفره کنار تخت نوشا گذاشته بودند برای سیاوش و یک تخت و کمد شیک بچه گانه هم برای الاناز سیاوش با دیدن اتاق از همه تشکر کرد. نوشا داشت بچه را شیر می داد که نسرین در زد و وارد شد . شیر خوردن بچه را خیلی دوست داشت پرسید: -عزیزم خودت بچه رو شیر میدی -بله خاله جون دکتر گفته حالا که شیر دارم فعلا بهش شیر بدم ولی هر موقع احساس کردم که سیر نمیشه میتونم از کمکی استفاده کنم فعلا که می خوره و سیر میشه . -کار خوبی می کنی تا می تونی به بچه ات شیر بده باید هر چقدر می تونی چیزهای آبکی و مقوی زیاد بخوری مثل شیر آبمیوه سوپ و آش همه ی اینها کمک می کنه شیرت زیاد بشه راستی یه کم شاه دونه برات خریدم به اضافه ی چیزهای دیگه یادمه قدیم ها می گفتند شاده دونه شیر رو زیاد و خوشمزه میکنه هر موقع که بی کاری از اون شاه دونه ها بخور گذاشتم تو کشوی میز آینه ات -دست شما درد نکنه چشم می خورم اتفاقا شاه دونه رو هم دوست دارم شما که یادتونه ؟ -آره عزیزم یادمه بلند شو بریم کمی کاچی برات درست کنم مطمئنم که موقع زایمان کاچی نخوردی اما حالا هم دیر نشده به هر حال مقویه هرچی هم که دوست داشتی و هوس کردی بگو برات درست کنم (به الاناز نگاه کرد)چقدر قشنگ شیر میخوره اکرم داخل شد و سینی چای را کنار دست نوشا گذاشت نوشا خندید و گفت: -این طوری بدعادتم می کنید. اکرم گفت: -نه عزیزم الان توباید استراحت کنی و خوب هم بخوری تا بتونی به بچه ات شیر بدی . در همین موقع سارا هم آمد -چه خبره؟همه اینجا جمع شدید؟ نسرین گفت: -سارا نگاه کن چقدر بامزه شیر می خورد -الهی خاله قربونش بره بخوره دوست دارم تپل مپلی بشه نوشا جون نسرین و اکرم بیرون رفتند همان طور که الاناز شیر می خورد مادرش هم چای را خورد و رو به سارا گفت: -سارا؟ خاله برامون شاه دونه خریده بلند شو بیا بخوریم و کشوی میز را نشان داد سارا گفت: -به به خاله چه کارها که نکرده یادته بچه که بودیم چقدر شاه دونه می خوردیم سارا بلند شد و از کشوی میز آینه نوشا شاه دانه ها را بیرون آورد و با تعجب و خنده گفت: -چقدر هم خریده چه خبره؟ -خاله می گه واسه ی شیرم خوبه خوشمزه اش می کنه -وا من فکر کردم یاد بچه گی هامون افتاده -حالا چه فرقی میکنه بیار بخوریم سارا کمی شاه دانه خورد و گفت: -تا تو بچه رو شیر میدی من لباس هاشو در بیارم و تو کمدش بچینم -آره اگه این کارو بکنی خیلی خوبه چمدون قرمزه برای الانازه -قربون چمدونش برم سارا رفت و با چمدان الاناز برگشت الاناز خوابیده بود سارا او را آهسته از نوشا گرفت و در تختش خواباند و بعد نشست کنار کمد و چمدان را باز کرد. نوشا هم روی تخت نشسته بود و شاه دانه می خورد. سارا هر لباسی را که در می آورد کلی قربان صدقه می رفت و داخل کمد می گذاشت نوشا پرسید: -چه خبر از درس و دانشگاه و کار ؟ -هیچی از درس و دانشگاه که سر جاشه هر روز یک کلاس دارم که باید حتما برم اما کار فعلا یک هفته ای به افتخار ورود شما تعطیله مرخصی گرفتم. نوشا با خوشحالی گفت: -چه خوب پس هر کاری میخوایم بکنیم تو این یک هفته ای باید انجام بدیم. سارا کمد الاناز را مرتب چید نسرین با یک کاسه کاچی که با روغن و کره درست کرده بود وارد شد به دست نوشا داد و گفت: -این رو بخور تا شام حاضر بشه نوشا آن را از نسرین گرفت و تشکر کرد. نسرین داشت بیرون می رفت نوشا طبق عادت همیشگی اش پرسید: -خاله شام چی داریم؟ نسرین پرسید: -چی دوست داری داشته باشیم -فسنجان با گوشت چرخ کرده و یا خورش اسفناج -دست بر قضا هر دوش رو داریم و تقریبا یک ساعت دیگه آماده ست (و با خنده از اتاق بیرون رفت) نوشا با خودش اما بلند گفت:ای داد بیداد این جا عوض این بچه منم که تپل مپل میشم. سارا خندید و گفت: -یه مثلی هست همیشه مامانم می گفت یادته ؟ هر موقع ما چیزی می خواستیم که خودشون هم هوس کرده بودند می گفت به هوای بچه ننه می خوره کلوچه حالا تو هم به هوای الاناز باید بخوری دیگه شام حاضر بود نوشا یک کاسه کاچی را با روغن کره خورده بود. شاید اگر غذا چیز دیگری بود نمی خورد اما از خورشت فسنجان و اسفناج نمی شد گذشت همه دور میز نشسته بودند پورعماد وقتی جمع گرم خانواده را در کنار هم می دید خیلی خوشحال بود نوشا گفت: -وای خاله نمی دونید چقدر دلم تنگ دست پخت شما بود. نوشا با ولع غذا می خورد . او عاشق آن غذاها بود و نسرین هم می دانست و مخصوصا برای نوشا درست کرده بود اما از موقعی که شیر هم می داد اشتهایش بیشتر شده بود در حال خوردن غذا با نگرانی گفت: -خاله می ترسم بشم توپ قلقلی اکرم گفت: -مادر جون این حرفها چیه؟ ناراحت چاقی ات نباش این بچه داره شیره ی جونت رو می خوره تو هر چی بخوری با شیرت تحویل بچه می دی و اصلا چاق نمیشی نترس نسرین گفت: آره دخترم اکرم جان درست میگه حسابی باید خودت رو تقویت کنی وگرنه شیرت می شه آب اونم که قوتی نداره که اون طفلک بخوره مادر جون گفت: -عزیزم هرچی خاله هات میگن گوش کن تا بچه ای سالم داشته باشی درسته که اندام خودم مهمه اما الان مهمتر از اون این بچه ست در ثانی من هم با حرف اکرم جون موافقم مطمئنم چاق نمیشی . سارا رفته بود به الاناز سر بزند که نوشا را صدا زد و گفت: -نوشا بیا دخترت کارت داره نسرین گفت: -سارا جان کمی باهاش بازی کن تا مامانش غذاش تموم بشه نوشا کلی از نسرین و اکرم تشکر کرد و به اتاق رفت. سارا بچه را بغل گرفته بود و در اتاق می چرخاند. نوشا او را گرفت و روی تخت نشست و شروع کرد به شیردادن سارا گفت: -نوشا چقدر این بچه را دوست دارم. -خب چاره ی کار هم راحته و هم آسون ازدواج کن و بچه دار شو -ای منحرف نشنیدی چی گفتم؟ منظورم این بچه بود نوشا خیلی دوستش دارم یعنی اگه یه روزی من هم بچه دار شم تو هم این قدر زیاد اون رو دوست داری ؟ -این چه سوالیه معلومه که همین قدر دوستش دارم راستی فردا کجا بریم؟ -نوشا هرجا که هم بخوایم بریم ماشین می خوایم نمیشه که همش آژانس و تاکسی بگیریم -آره می دونم ماشین داریم دست آرش دوست سیاوش درد نکنه بی چاره امروز که از فرودگاه ما رو رسوند منزل پدر سیاوش ماشین خودش را هم گذاشت برای ما و گفت این مدت رو از ماشین پدرش استفاده می کنه -پس ماشین داریم چطوره بریم توچال؟البته ببین سیاوش موافقت می کنه نوشا گفت: -اون بیچاره حرفی نداره نمی دونی سارا این قدر مرد خوبیه که نگو و نپرس. گاهی اوقات میگم اگر سیاوش تویه کشور دیگه می خواست اخلاقش بد باشه من چه کار میکردم خیلی با محبته توی این سه سال نذاشته توی دلم آب تکون بخوره سارا از شنیدن این حرفها خیلی خوشحال شد در باز شد و حلال زاده وارد شد سارا گفت: -سیاوش جان چه کردی که دل خواهر مارو بردی یک ساعته از خوبی شما میگه سیاوش لبخندی قشنگ زد و به نوشا گفت: -این خواهر شماست که دل ما رو برده نوشا گفت: -سیاوش فردا بریم توچال ؟ -من حرفی ندارم اما این بچه رو چه کار کنیم هوا سرده -من قول میدم اتفاقی نیفته خوب لباس تنش می کنم اون قدرهام سرد نیست نگران نباش خواهش می کنم. -باشه میریم هرجا تو دوست داشته باشی همون جا میریم سارا چقدر خوشحال بود که نوشا را عاشق شوهر و زندگی اش می دید. صبح خیلی زود بیدار شدند اکرم صبحانه آماده کرده بود صبحانه ی مفصلی هم خوردند. نوشا کلی وسایل با خودش برداشته بود که بیشترش برای الاناز بود تا درراه به مشکلی برنخوردند اکرم هم برایشان کو کو درست کرده بود با نان و گوجه و خیارشور همه را آماده در ظرفی گذاشته بود و به سارا داد سارا پرسید: -اکرم جان کی اینها رو سرخ کردی ؟ -آخر شب عزیزم برید بهتون خوش بگذره مواظب بچه باشید خدایی ناکرده سرما نخوره به توچال که رسیدند تقریبا آفتاب پهن شده بود و سرما را حس نمی کردند کمی که بالا رفتند در یک رستوران میان راه تختی گرفتند نشستند و چای سفارش دادند نوشا گفت: -بهتر نیست کوکوها رو بخوریم سیاوش گفت: -اگر گرسنه ات شده من حرفی ندارم سارا به سیاوش گفت: -نه این که بچه شیر میده زود به زود گرسنه اش میشه کوله اش را باز کرد و کوکوها را با تمام مخلفات که اکرم با سلیقه ی تمام در ظرفی آماده کرده بود بیرون آورد . برای نوشا ساندویچی گرفت و به دستش داد نوشا گفت: -این ساندویچ یک چیز کم داره اگر گفتید چی ؟ هم سارا هم سیاوش می دانستند که نوشا عاشق نوشابه است سیاوش رفت و با سه نوشابه برگشت و گفت به نظرم این را کم داشت. نوشا خندید و گفت: -دستت درد نکنه راستی سارا اکرم جون هم کنار دست خاله چه دست پختی پیدا کرده خیلی خوشمزه شده سیاوش و سارا هم با او موافق بودند بعد از خوردن ساندویچشان نوشا گفت: -حالا که تجدید قوا کردیم یه کم دیگه هم بالا بریم سیاوش گفت: -چطوره من و الاناز این جا بمونیم شما دوتا تا هر جا که دوست داشتید برید؟اگه بیدار شد آب قند بهش میدم شیر که تازه خورده تو نگران نباش سارا گفت: -به نظمر سیاوش خان درست می گه اگه دوست داری دوتایی بریم بچه رو نکشونیم بالا بهتره نوشا گفت: -پس سیاوش اگه بیدار شد و اذیت کرد فوری به همراه سارا تلفن بزن خدا پدر این آرش رو بیامرزه هم ماشینش رو در اختیار ما گذاشته هم یک خط موبایل به سیاوش داده سارا رو به سیاوش گفت: -باید قدر دوستی به این خوبی رو بدونید راستی من ندیدمش ؟ -نه موقع عروسی ما رفته بود کانادا برای تحصیل مدیریت اجرائی mba خونده و برای گرفتن مدرک چند سالی اون جا بود. سارا و نوشا راه را ادامه دادند. سارا هر چند که میخواست دیگر به پاک نژاد فکر نکند اما نمی شد قدم به قدم آن جا برایش خاطره بود از کنار رستورانی که دیزی خورده بودند رد شدند ناخودآگاه آهی کشید و با خود گفت: چه روز خوبی بود کاش شاهرخی پیشهادش رو به او نمی گفت هر سری که سارایک چنین فکری به مغزش خطور می کرد خودش فوری جواب خودش را می داد که خب او که به شاهرخی جواب رد داده بود اگر از آن قضیه دلخور بود پس چرا بعد از جواب ردش چیزی به سارا نگفت؟او از درخواست عبدالرئوف هم ناراحت شد ولی فقط ناراحت می شود هیچ کاری نمی کند و هیچ حرفی نمی زند سارا با خودش فکر کرد این که نمی شود هرکسی درخواستی از او داشته باشد و پاک نژاد فقط ناراحت شود خب باید حرکتی کند او هنوز تلکیفش با خودش روشن نیست حرف ها و رفتارهایی از خودش بروز داده بود که سارا می دانست به او علاقمند شده است اما بعد از یک دفعه صد و هشتاد درجه تغییر می کند انگار نه انگار که او بوده که چنین رفتاری داشته است سارا از دستش عصبانی بود او را دوست داشت اما نمی توانست دو گانگی اش را ندیده بگیرد. شاید اگر می فهمید چه چیزی در سرش می گذرد بهتر می توانست درکش کند و با قضیه کنار بیاید. -چند وقته که اینجا نیومدی؟ -سوال نوشا سارا را به خودش آورد و گفت: -از عید تا حالا تو تعطیلات عید بود یه روز با مدیر شرکتمون اومدیم اینجا اتفاقا تو این رستورانی که ازش گذشتیم ناهار خوردیم داشتم به همون روز فکر می کردم. -ا پس با مدیر شرکتتون بیرون هم میری ؟ -نه زیاد می دونی فکر می کنم مرد تنهائیه و دوست داره یکی باشه تنهائی اش رو پر کنه مرد خوبیه -چی شد ببینم خبریه؟ -نه نوشا دیوونه اگه خبری باشه که اول به تو می گم راستش اول فکر می کردم خبریه ولی بعد نمی دونم چه طوری بگم با رفتارش منو گذاشته سر دوراهی -یعنی می خوای بگی ازش خوشت اومده ؟ سارا رویش را از نوشا برگرداند و روبه رو را نگاه کرد و گفت: -اگه بگم نه دروغ گفتم بهش فکر می کنم اما نمی دونم اون هم به من فکر می کنه یا نه ؟ اوایل فکر می کردم این طور باشه اما با تغییر رفتاری که دائم در اون می بینم نمی دونم چی بگم می دونی نوشا از وقتی که معاون شرکت از من خواستگاری کرد رفتارش عوض شد من به اون جواب رد دادم و در مسافرت کاری که پیش اومد کمی رفتارش داشت مثل اوایل می شد که اون جا دوباره مترجم اون شرکتی که طرف قرارداد ما بود باز از من خواستگاری کرد و یک پیشنهاد داد و دوباره روز از نو روزی از نو در حالی که فقط یک درخواست بود. -من فکر می کنم به تو علاقمنده -گفتم که خودم هم همین فکر رو می کردم ولی اگر این طوره پس چرا هیچ عکس العملی نشون نمی ده ؟ -نمی دونم ولی اگر حتی این طور هم که تو می گی باشه بهتره خودت رو علاف نکنی معمولا اگه کسی به دختری علاقمند باشه وقتی می فهمه پای خواستگاری در میونه ابراز وجود می کنه جلو می ره حرفی می زنه این که قربونت برم کارش بر عکس همه ست از فکرش بیا بیرون -دارم همین کارو می کنم -حالا باهاش کجا رفتی ؟ مسافرت رو می گم -قطر یه مسافرت سه روزه بود برام از هر جهت خوب بود خیلی هم خوش گذشت و هر موقع که به من با اون خیلی خوش می گذره و فکر می کنم که به اون نزدیکتر شدم اتفاقی می افته که فاصله مون رو دو برابر می کنه نمی دونم چرا؟دفعه ی اول به کوه اومدم پای شاهرخی اومد وسط دفعه ی دوم مسافرت رفتم و فکر کردم اون فاصله ی ایجاد شده داره کم می شه پای عبدالرئوف اومد وسط -برام خیلی جالبه این عبدالرئوف رو می گم چه طور در عرض دو روز از تو خواستگاری کرد؟ اونم دختری که اهل کشور دیگه ایه -نمی دونم نوشا به قدری این آدم برام جالب بود که حد نداشت منم مثل تو فکر می کردم اما وقتی در دو سه جمله ی کوتاه برام نظرش رو خیلی قشنگ توضیح داد فهمیدم که در تمام عمرم شاید با کمتر کسی مثل اون برخورد کنم. -به اون چطور جواب رد دادی ؟این عبدالرئوف رو می گم -جوابی بهش ندادم عبدالرئوف پزشکه جراح قلب ما رو تو بیمارستانی که کار می کرد برد و بعد هم خونه ی خودش رو نشون ما داد می گم که ادم خیلی جالبی بود. -تو گفتی مترجم شرکت بود. -آره مترجمی می کرد اما مترجم شرکت نبود اون شرکتی که طرف قرارداد ما بود مال داییش بود و اون هر موقع که داییش به مترجم نیاز داشت یک کمکی به اون می کرد. -یعنی چی که جوابی بهش ندادی ؟ مگه در مورد این که بخوای یا نخوای شک داشتی ؟ -نمی دونم نوشا وقتی می گم کلافه و سردرگم شدم همینه دیگه وقتی می خواستیم بیاییم گفت روی پیشنهادم فکر کن می تونی تو شرکت باهام تماس بگیری حتی گفت اگر نبودم پیغام بذار دو ساعتی طول کشید تا رفتند و پیش سیاوش برگشتند الاناز خواب بود سیاوش گفت: -یکبار بیدار شد و آب قند خورد و دوباره خوابید. نوشا گفت: -سارا به خدا اگه این بچه رو شیرش نمی دادم سیاوش بهتر از من از اون نگهداری می کرد. -پس بهتره حالا حالاها شیرش بدی (و به شوخی اضافه کرد) از این رابطه های خوب پدر و فرزندی باید ترسید ولی سیاوش در حالی که م یخندید با حالتی جدی گفت: -شنیدید که می گن لب بوده که دندون اومده الاناز برام خیلی عزیزه ولی نه به اندازه نوشا سارا نوشا را نگاه کرد و او را از این گفته ی سیاوش غرق لذت دید با خنده گفت: -بریم -و رو به نوشا گفت: -یه کم به خودت مسلط باش هرسه خندیدند روز خوبی بود مخصوصا برای سارا که نوشته بود کمی درد دل هم بکند. در راه برگشت نوشا از سیاوش خواست کمی لواشک و زغال لخته بخرد. سارا گفت: -نوشا مامانم می گه واسه ی مادری که بچه شیر میده چیزای ترش خوب نیست بهتره که نخوری -یه کم اشکالی نداره نمی خوایم که خودکشی کنیم اصلا به خاله هم چیزی نگو باشه در راه رفت سارا به قدری سرش به الاناز گرم بود که وقتی از کنار رستورانی که با پاک نژاد صبحانه خورده بودند رد شدند متوجه نشد اما در راه برگشت اتفاقا نوشا همان جایی که پاک نژاد برای سارا چاقاله خرید ایستادند سارا به تختی که با پاک نژاد روی آن نشسته و نیمرو خورده بودند نگاه می کرد و در تصورش او را روی تخت نشسته دید باید او را از ذهنش پاک می کرد نوشا راست می گفت. ساعت دو بعد ازظهر به خانه رسیدند و همه را منتظر و ناهار نخورده دیدند نوشا کمی ناراحت شد و گفت: -نباید پدرجون و مادر جون گرسنه می موندند و منتظر ما می شدند. نسرین زرشک پلو با مرغ درست کرده بود نوشا گفت: -آخ جون من عاشق زرشک پلوهای خاله هستم سیاوش نمی دونی چی درست می کنه ؟ سیاوش گفت: -قربونت برم تو عاشق چه غذایی که خاله جان می پزند نیستی ؟ -آره واقعا سیاوش توراست می گی نسرین گفت: -آخی بچه مو اذیت نکنید طفلی شیرمیده بایدم بخوره مادر بخور نوش جونت نوشا چشمکی به سارا زد و گفت: -باید از الاناز ممنون باشم. مادرجون گفت: -راستی سیاوش جان مادر مهمونی افتاد برای پنج شنبه به خوانواده هم بگو البته خودم هم تلفن می زنم خدمت خانم تاجری سیاوش بعد از تشکری که کرد گفت: -چشم من بهشون میگم کم کم روز پنج شنبه از راه رسید نوشا و سارا تا آنجایی که میشد هر روز به گردش و تفریح می رفتند از اواسط هفته نسرین و اکرم مشغول تهیه و تدارک بودند روز پنج شنبه ظهر تقریبا دیگر هیچ کاری نمانده بود نوشا و سارا گفتند چیدن میز میوه با ما عصر بود که دخترها مشغول چیدن میوه شدند چنان با سلیقه چیدند که همه خوششان آمده بود مادر جون گفت: -الهی قربون دو تا دختر با سلیقه ام برم می بینی احسان چه میزی چیدند؟ -آره خانم می بینم دستشون درد نکنه سارا گفت: -ای کاش هوا خوب بود مهمونی رو توی حیاط برگزار می کردیم کنار استخر چندسال پیش یادتونه نوشا چقدر رمانتیک بود. -آره یادمه مهمونی برای اومدن دختر آقای سماوات دوست پدر جون بود که به تازگی از اتریش فارغ التحصیل شده بود راستی پدر جون از آقای سماوات و دخترش چه خبر ؟ -دخترم یه هر از گاهی سماوات رو می بینم و خبر دارم که دخترش تو خیابان نفت مطب زده مثل این که به تازگی ازدواج هم کرده البته این رو معظمی به من گفت که ازدواجش بسیار ساده بوده و در حد خانواده و فامیل درجه یک دو طرف به تازگی سماوات رو ندیدم که صحت و سقم این قضیه رو بفهمم اما حتما درسته چشم بد دور چشم بد دور اکرم به سالن آمد و دود اسپند را دور سر دخترها چرخاند سارا گفت: -دیگه به چه مناسبته ؟ -به مناسبت این میز قشنگی که چیدید عزیزم -اگه این طوره باید تا یک ماه برای خودت و مامانم اسپند دود کنی با این همه کاری که کردید ماشاالله نوشا گفت: -احتیاج به گفتن نیست همین کارو هم می کنه حالا بشین و ببین اکرم به آشپزخانه رفت چند تا چای آورد و گفت: -بیا نسرین یه چای بخور و کمی استراحت کن خودکشی کردی دیگه بابا سارا واقعا از داشتن یک چنین خانواده صمیمی به خود می بالید شاید اگر همه اعضای واقعی یک خانواده بودند این قدر با هم جور در نمی آمدند با خودش فکر میکرد چقدر خوب آنها مثل تکه های پازل کنار هم شکل یک خانواده ی صمیمی را به خود گرفته اند او چقدر خوشبخت بود. مهمانان کم کم می آمدند و از دیدن نوشا و سیاوش ابراز مسرت و شادی می کردند همه یا با گل می آمدند یا شیرینی و کیک نوشا و سیاوش که این مهمانی به افتخار آنان ترتیب داده شده بود حسابی به خودشان رسیده بودند نوشا یک دست کت و دامل گل بهی شیک و سیاوش یک دست کت و شلوار سرمه ای خوش دوخت پوشیده بود هر دوی آنها مثل نگین در آن مجلس می درخشیدند. سارا هم بلوز و شلواری که نوشا آورده بود پوشید. موهایش به حالت باز روی شانه هایش ریخته بود آرایش ملیحی هم داشت پدرجون و مادرجون هم از سوغات نوشا استفاده کرده بودند همین طور اکرم نسرین هم یک بلوز دامن شیک به تن کرده بود آن شب کارهای مربوط به الاناز به سارا واگذار شد تا نوشا بتواند یک دل سیر فامیل و دوستان را ببیند. مهمانانی که آن شب دعوت داشتند همه سارا را می شناختند او الاناز را در آغوش داشت و به عنوان خوشامد گویی هر چند دقایقی کوتاه را با یکی از مهمانان به سر می برد. تقریبا همه ی مهمانان امده بودند و همه از دیدن یکدیگر خوشحال بودند و دو به دو یا گروهی با هم صحبت می کردند الاناز خوابیده بود سارا او را برد و در تختش خواباند موقعی که از اتاق بیرون می امد زنگ آیفون به صدا در آمد سارا گوشی را برداشت و گفت: بله صدایی در گوشی گفت: -من آرشم -بفرمائید دکمه ی آیفون را زد و کنار راهرو در ورودی به احترام مهمان تازه وارد ایستاد آرش با سبد گلی بسیار شیک وارد اتاق شد با لبخند به سارا نزدیک شد سلام کرد و سبد گل را به سارا داد و سارا در حال تشکر از سبد گل بود که سیاوش را خوشحال و خندان کنار خود دید با هم سلام گرمی رد و بدل کردند سیاوش گفت: -آرش جان از همین جا شروع می کنم به معرفی ساراجان خواهر نوشاست آرش که هنوز لبخند به لب داشت گفت: -از آشنایی شما خوشوقتم و بعد رو به سارا گفت: -ایشون که نیاز به معرفی ندارن ذکر خیرشون قبلا بوده سارا هم با تبسم ملیحی گفت: -بله خوش اومدید(و با دست داخل سالن را نشان داد) بفرمائید آرش توسط سیاوش به پدرجون مادر جون نسرین و اکرم معرفی شد . سیاوش و آرش در گوشه ای از سالن نشسته بودند و با هم صحبت می کردند سارا که آن شب به مادرش و اکرم هم کمک می کرد شربت آورد آرش شربت را برداشت و تشکر کرد سیاوش گفت: -سارا جان الاناز کجاست؟ -نگران نباش خوابه تند تند هم بهش سر می زنم شما به مهمونتون برسیدو آرش را نشان داد امشب الاناز مال منه سیاوش گفت: -می بینی آرش نان زیر کباب یعنی این آرش در حالی که می خندید گفت: -میشه خواهش کنم هر موقع این خانم کوچولو بیدار شد ماهم اون و ببینیم. -بله چرا که نه اجازه بدبد بیدارشه حتما و با عذرخواهی از کنار انها رد شد ولی نگاه آرش تا لحظاتی او را دنبال می کرد. اکرم مثل همیشه به بهترین نحوی پذیرائی را به عهده داشت و نسرین کنار مهمانان مشغول خوش و بش بود. در میان جمع مهمانان دو دختر جناب معظمی هم بودند آقای معظمی یکی از دوستان قدیمی پدر جون بودسارا همیشه از خونگرمی و بذله گویی معظمی خوشش می آمد شیرین دختر بزرگ معظمی مترجمی زبان خوانده بود بیست و نه سال داشت و مهسا دختر کوچک معظمی بیست و شش سال داشت و مشغول گذراندن مقطع کارشناسی ارشد در رشته ی ادبیات بود. مهسا و شیرین هم مثل پدرشان خیلی خونگرم وصمیمی بودند سارا به سمت آنها رفت و در زمینه درس و کار با هم صحبت کردند شیرین گفت: -شنیدم در زبان پیشرفت قابل توجهی داشتی ؟ |
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم ρгเภςєรรبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | غنبر (05-31-2012) |
|
|
#10 | |||||||||
|
Death is no dream
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خیلی دور،خیلی نزدیک
نوشته ها: 76,035
Rep Power: 601 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 25,536
سپاس گذاری شده 51,556 در 22,684 پست
|
سارا با تعجب پرسید:
-این خبرها از کجا به شما رسیده است؟! -جناب پورعماد به پدرم گفتند. سارا فکر کرد این موضوع چقدر باعث مسرت پدرجون بوده که با آقای معظمی هم انتقال داده است. -البته پدرجون لطف دارن.اما از اون جایی که من به زبان خیلی علاقه دارم سعی کردم در کنار درسم به بهترین نحوی اون رو هم یاد بگیرم. شیرین گفت: -این خیلی خوبه.من پشتکارت رو تحسین می کنم.امیدوارم موفق باشی. -ممنونم سارا حس کرد موقع چیدن میز شام است.ترجیح داد قبل از آن سری به الاناز بزند.ارش کنار اتاق نیوشا ایستاده بود.سارا موقع وارد شدن گفت: -ببخشید آرش با گفتن «تمنا می کنم»خودش را کنار کشید و سارا وارد اتاق شد.بچه خواب بود مثل یک فرشته.سارا روی صورت او خم شد و به ارامی بوسه ای از او گرفت و همان طور آهسته بیرون آمد. آرش هنوز آن جا بود ولی هم چنان تنها.سارا لبخند شیرینی زد و گفت: -چرا تنها ایستاده اید؟ -سیاوش همین الان از اینجا رفت.زیاد هم تنها نبودم.الاناز خوابه. -بله مثل یک فرشته ی کوچک(و دوباره لبخند زد)«خواهش می کنم از خودتون پذیرایی کنید» آرش لبخندی زد و گفت: -مشغولم،خیلی ممنون. در همین موقع سیاوش سر رسید.سارا گفت: -سیاوش خان کجایید؟دوستتون رو تنها گذاشتین. سیاوش معذرت خواست و گفت: -چند لحظه ای خواهرتون کارم داشت.می خواست منو به یکی از اقوام معرفی کنه.می گفت در عروسی ما نبودند. -حتما خانواده ی سرمد رو می گه.درسته، عروسی شما اونا خارج بودند.سارا دو دوست را تنها گذاشت. میز شام به بهترین نحوی چیده شد و مثل همیشه مورد تحسین همه واقع شد.آقای معظمی رو به پدر جون گفت: -احسان،به نظرم دوست نداری که ما غذا بخوریم؟ پدر جون با تعصب گفت: -چه طور مگه؟! -اگر دوست داشتی.یک چنین میز شامی رو تدارک نمی دیدی. از بس که زیبا و با سلیقه و مثل همیشه خوش اب و رنگه.آدم دلش نمیاد دست بزنه. -حالا عیبی نداره،همیشه دست زدی این یک بارم روش،بفرمایید خواهش می کنم. و همه با خنده به سر میز شام رفتند.مهمانان غذایشان را کشیدند و دو به دو و در حال صحبت از میز کناره گرفتند.سارا به الاناز سری زد.دید بیدار شده نوشا را صدا زد.خندید و گفت: -نوشا جان،مامانم میگه اغلب بچه ها موقع شام و نهار مادرشون بلند می شن و شیر می خوان. نوشا چشمی تنگ کرد و گفت: -نمی خوای بگی که الاناز بیدار شده؟ -چرا اتفاقا می خواستم همین رو بگم.لطفا این خواهرزاده ی من رو یک شیر درست و حسابی بده که تا آخر شام مزاحمت نشه. نوشا رفت به اتاقش.سارا دید بیشتر مهمانان غذا کشیدند و اطراف میز را خالی کرده اند رفت تا برای خودش غذا بکشد.مشغول کشیدن غذا بود که آرش را در کنار خودش دید و گفت: -شما غذا کشیدید؟ -آرش در حالی که بشقابش را نشان می داد،گفت: -زیاد،این قدر این غذاها خوشمزه ست که فکر کنم امشب با درد معده رو به رو بشم. سارا خندید و گفت: -نه امیدوارم چنین اتفاقی نیفته.(و بعد با حالتی خیلی خودمانی سرش را کمی نزدیک برد و گفت:) «اما اگر احیانا این اتفاق افتاد.یک چای و نبات حسابی مهمون من.پس بفرمایید هر چی دلتون می خواد بخورید.» آرش خنده ای بلند سر داد و گفتک -با این اطمینانی که شما دادید،معده درد من حتمیه. -نوشا سارا را صدا زد و سارا با عذر خواهی بشقاب غذایش را برداشت و به سمت او رفت. نوشا گفت:شیرش را دادم،اما پدر سوخته هنوز بیداره. -نگران نباش من می رم پیشش.اون الآن شکمش سیره می خواد یکی باهاش بازی کنه.(و داخل اتاق شد) آن شب به بهترین نحوی همه چیز خوب به پایان رسید و مهمانان تک تک و گروهی خداحافظی کردند.آرش جزء آخرین ها بود.او ضمن ابراز خوشوقتی از دیدار خانواده ی نوشا،با همه خداحافظی کرد.همه رفتند بودند، سارا و نوشا و حتی سیاوش لباس ها را عوض کردند و در یک بسیج همگانی دست به دست اکرم و نسرین دادن و طی یکی دو ساعت انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است.همه چیز سر جایش بود.همه نشستند.پدر جون از همه تشکر کرد.به خصوص از نسرین و اکرم. 6 یک هفته مرخصی سارا داشت تمام می شد.در طی این روزها سارا بهترین اوقات خود را در کنار نوشا و الاناز گذرانید.اوایل فکر می کرد که نوشا شوهر کرده و شاید دیگر نتوانند مثل قبل تمام وقتش را به خانواده اختصاص دهد. اما در اشتباه بود.شاید با وجود الاناز نمی خواست همه وقت در اختیار باشد اما وجود سیاوش مانعی در سر راه ارتباط نوشا نبود.سیاوش به قدری خوب و مهربان بود و به قدری نوشا را درک می کرد. که علاوه بر این که هر روز این دو خواهر با هم بودند. وقتی یک روز سارا از سر حسرت آهی کشید و گفت:نوشا جان،خوش به حال اون موقع ها. شب هایی که بی خوابی سرمون می زد می نشستیم و حرف می زدیم.بعضی از موقع ها هم کمدتو جمع و جور می کردیم یادته؟چه شب های خوبی بود. سیاوش به سارا گفت: -سارا جان می شه هر وقت که دوست داشتید دوباره کمد نوشا رو بریزید و جمع و جور کنید.تازه به نظرم باید وقت بیشتری هم بذارید.چون حالا دیگه کمد الاناز هم هست. -سارا پیش خودش گفت:«نوشا حق داره احساس خوشبختی کنه.» روزهای مرخصی سارا به پایان رسید. و ایام کار دوباره شروع شد. کمالی از این که بعد از یک هفته سارا را می دید ابراز خوشحالی کرد و گفت: -در این یک هفته خیلی جای شما خالی بود.از بس که به شما عادت کردیم. من هم دلم برای شما تنگ شده بود اقای کمالی. داشت به اتاقش می رفت که زندی صدایش کرد.همین که سارا برگشت پاک نژاد هم وارد شد.سارا سلام کرد و رو به زندی گفت: -بفرمایید. زندی گفت: -چند روز پیش اقایی به اسم عبدالرئوف تلفن کرد.من دست و پا شکسته به اون گفتم که شما در مرخصی هستید. -متوجه نشدید چه کار داشت؟(و زیر چشمی نگاهی به پاک نژاد که داشت داخل اتاقش می شد،انداخت) -نه،اما این رو فهمیدم که گفت،دوباره تماس می گیرم. سارا از زندی تشکر کرد و داخل اتاقش شد.کمی هم خوشحال شد موقع صحبت زندی،پاک نژاد هم بود.ولی با خود فکر می کرد یعنی عبدالرئوف چه کار داشته که تلفن کرده است.اما جوابی پیدا نکرد. کمالی با چای وارد شو و گفت: -خانم سپاسی مدیر احضارتون کردند. سارا رو به روی پاک نژاد ایستاده بود: -با من کاری داشتید؟ -پاک نژاد با اشاره به صندلی گفت: -بفرمایید بنشینید،لطفا. -ایستاده راحت ترم.در ضمن خیلی هم کار دارم. با من امری داشتید؟ پاک نژاد همان طور که با خودکارش بازی می کرد.یک دستش را داخل موهایش برد و نفس تقریبا عمیقی کشید.نگاهش به سارا بود از روی صندلی بلند شد کنار پنجره رفت.دو دستش را در جیب شلوارش کرد و پشت به سارا ایستاد.چند لحظه ای در سکوت گذشت.سارا با خود گفت:«هر موقع که بعد از مدتی اونو می بینیم،تازه می فهمم که چقدر دلش برایش تنگ شده.» سکوت شکسته شد: -خوش گذشت؟ایام مرخصی رو می گم. -به لطف شما خیلی. دوباره سکوت.سارا دیگر از این رفتار او خسته شده بود.پاک نژاد به سمت سارا برگشت و پرسید: -آقای عبدالرئوف تماس گرفته بودند. -بله خانم زندی گفتند. -فکر می کنید چه کارتان داشتند؟ -من از کجا بدونم؟ و برای این که جای سوالی برای سارا باقی نگذارد گفت: -گفتم شاید در رابطه با کار قراردادی که بستیم،تماس گرفتن. سارا در دلش به این توجیه،خنده اش گرفته بود: -اگر هم این طور که شما می گید باشد باید با شما تماس می گرفت نه با من. سارا حس می کرد او کلافه است. در دلش گفت:«چقدر با این سوال های بی مورد خودت رو خسته می کنی؟» و در سکوت فقط بوی عطر او را به مشام می کشید.او پاک نژاد را دوست داشت.و این کار برایش لذت بخش بود.اما هم چنان بی اعتنا سرش را پایین انداخته بود. -می تونید برید به کارهاتون برسید. -با اجازه .(و در را باز کرد.) -خانم سپاسی. سارا برگشت: -بله. -کارهاتون رو بذارید برای بعد از ظهر،باید یکی دو جا با هم بریم. سارا متعجب گفت: -ولی من کار دارم.می شه بپرسم کجا می خوایم بریم؟ -گفتم که بعد از ظهر هم می تونید به کارهاتون برسید. سارا با گفتن:«بله چشم »از اتاق خارج شد و با خود گفت:«آرزو به دلم موند یک بار جواب سوالی رو درست بشنوم.» آهنگ ملایمی در حال پخش بود. سارا نمی دانست به کجا می روند دلش نمی خواست چیزی هم بپرسد.پاک نژاد سکوت را شکست: -با چند تن از مدیران شرکت ها که از دوستان ما هستند ملاقاتی دوستانه ،در عین حال کاری داریم.دوست داشتم شما هم بیایید. سارا از شنیدن حرف های پاک نژاد خوشحال شد.ولی اصلا خوشحالی اش را بروز نداد.همان طور که به رو به رو چشم دوخته گفت: -از لطف شما ممنونم. پاک نزاد متوجه این سردی شده بود ، اما به روی خودش نیاورد. بعد از ساعتی به یکی از شرکت هایی که سارا بارها فکس ها و ایمیل هایشان را دریافت کرده بود رفتند.مدیر آن شرکت به پیشباز آمد.پاک نژاد سارا را به عنوان حسابدار و مترجم شرکت عضو بسیار موثر و فعال در کارهای تجاری معرفی کرد.سارا از این همه غلو پاک نژاد متعجب بود.اما به خود مباهات می کرد.مدیر شرکت مهندس علوی ضمن ابراز خوشوقتی از دیدن سارا به طور خیلی خودمانی پاک نژاد را طرف صحبت قرار داد و گفت: -محمد جان ایشون خانمی هستند که با خود به قطر بردی ؟ -بله درسته. سارا فهمید که اسم پاک نزاد محمد است.در ضمن با خودش گفت:«چه قدر کارم سر و صدا به پا کرده.» -چه قدر جوان !فکر نمی کردم این همه جوان باشند.آدم وقتی جوان هایی این گونه شایسته ومستعد رو می بینه کلی امیدوار می شه. -بله حق با شماست .من هم موافقم. -بفرمایید از این طرف.مدیران دیگر هم اومدن.همه در اتاق کنفرانس جمع شدن. آن روز سارا توانست بهترین استفاده را از آن موقعیت داشته باشد.با مدیران شرکت های دیگر آشنا شد. و از صحبت هایشان بهترین استفاده را کرد. چیزهایی هم که به نظرش لازم می آمد.یادداشت می کرد. البته این کاری بود که همراهان مدیران دیگر هم می کردند.به هر حال روزی بود با تجربه ی کاری بالا که سارا را راضی می کرد.زیرا او همیشه به پیشرفت فکر می کرد. در راه برگشت،پاک نژاد پرسید: خب چه طور بود؟ جلسه ی امروز رو می گم. -خوب بود،ممنونم که منو هم همراه خودتون آوردید. پاک نژاد به ساعتش نگاه کرد و پرسید: -گرسنه نیستی؟ -نه،من گرسنه نیستم. پاک نژاد خوب می فهمید که سارا از او ناراحت است.با لبخندی گفت: -اما من هستم.موافقی رستوران بریم؟ سارا نمی دانست چه بگوید. می توانست که مخالفت کند.اما هیچ نگفت کنار رستورانی ایستادند.رو به روی هم نشسته بودند.پاک نژاد غذا سفارش داده بود.هر چند که سارا گفته بود گرسنه نیستم.اما او دو پرس چلو کباب بختیاری سفارش داد.می دانست اگر از او بپرسد دوباره سارا خواهد گفت.که گرسنه نیست.پس بنابراین از جانب سارا هم انتخاب کرد و سفارش داد. غذاها را روی میز گذاشتند.پاک نژاد به سارا با تبسم شیرینش چشم دوخته بود.سارا منظورش را می فهمید در ثانی مگر می شد در مقابل این تبسم آن هم سارا استقامت کند.بدون هیچ حرفی قاشق و چنگال را به دست گرفت.و تبسم او را از سر رضایت به خنده تبدیل کرد. ناهار را خوردند و به شرکت آمدند.سارا فقط دو ساعت وقت داشت کارهایش را تا آن جایی که می شد انجام داد و به دانشگاه رفت. پری با رویی گشاده جلو آمد و گفت: -حدس بزن چه اتفاقی افتاده. -از کجا باید حدس بزنم.زودتر بگو کشتی منو. -باور نمی کنی سارا.شاهرخی به اتفاق خونواده،شب جمعه برای صحبت می رن خونه ی فریبا اینا. -راست می گی؟یعنی همه چیز به همین سرعت اتفاق افتاد؟! و هر دو به سمت فریبا که روی نیمکت نشسته بود،رفتند.سارا خنده اش |
|||||||||
|
|
| کاربران زیر از آقا/خانم ρгเภςєรรبه خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: | غنبر (05-31-2012) |
![]() |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 2 نفر (0 عضو و 2 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
|
اکنون ساعت 02:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد. |